تبليغاتX
هواي آزاد - شورش نهفته در ذات ادبیات داستانی/ کیوان باژن
ادبیات

نام نویسنده برازنده ی کسی است که مسوول باشد،

مسوول در برابر خود و در برابر همه ی دل واپسی هایی

که در این جهان رنجور وجود دارد.                                 

                                                                           «سیمون دوبوار»

 

                      اگر جای گاه ادبیات داستانی را در جامعه ای به شدت سنتی که بیش تر مردمان اش از روابط ناهمگون اقتصادی در امر تولید و توزیع در رنج اند، جامعه ای که نیمی از انسان هایش عملاً هیچ ارتباطی با آن ندارند و بالاجبار تحت عنوان ناموس پرستی و غیرت مداری، در کنج آشپز خانه ها، گوشه ی عزلت گزیده و در دریایی از بی خبری و سنت، در انتظار مهر و محبت و دستور از جانب «شوهر» و«مرد» دست و پا می زنند و چون قطرهُ ای در اقیانوس جهل و خرافه گم شده اند و نیمی دیگر نیز در تلاش خرد کننده ی تامین معاش زور می زنند تا هر چه بیش تر و ببش تر فاصله ی بین درآمد و قیمت زندگی را پر کنند-تلاشی که در بیش تر موارد به ناکامی می انجامد-و در نهایت چون پاندول ساعت در نوسان بین «کار» و«سرمایه»، «زندگی» و «مرگ»،«بودن» و«نبودن» و ...گیر کرده اند تا حداقل نیاز برای ماندن و نه چه گونه ماندن را –که در این شرایط فرصت پرداختن به آن را پیدا نمی کنند-برآورده نمایند،دریابیم.

      هم این طور اگر موقعیت هنرمند را به مفهوم عام و نویسنده –که در این جا مد نظر است- به عنوان فردی که محصول آفت زده ی جامعه ی خویش است، بررسی کنیم، جامعه ای که فقر اقتصادی و به تبع آن فقر فرهنگی و فشارهای شدید سیاسی و اجتماعی، باعث شده تا از ان به عنوان جامعه ای جهان سومی با تمام خصوصیات خوب و بد اش نام برده شود، و بالاخره اگر بتوانیم آن عده از افراد معدودی را که به هر حال به عنوان مخاطبان محصولات فرهنگی شناخته می شوند، مرز بندی کنیم، آن گاه راحت تر می توانیم دلایل تیراژ کم کتاب، نوع مخاطب، نوع محصولات فرهنگی و به طور کلی افت مسایل فرهنگی را بیابیم و حتا گله کنیم و غصه بخوریم.

  

    در یک دید کلی برای این که بتوانیم رابطه ی بین آفرینش گر ادبی و خالق اثر را با مخاطب عینیت بخشیم ناگزیر از آنیم زمینه ها را برای تحقق هر چه سریع تر بهبود معیشت و کار، سپس فرم عرضه ی محصولات ادبی که در ارتباط تنگاتنگ با نوع زندگی است فراهم کرده و بعد در بستر دیالکتیکی که در آن تحلیل متقابل و تاثیر گذار رابطه ی بین ادبیات و محیط اجتماعی مطرح است-یعنی همواره در حال تکمیل خواسته های یک دیگر-شاهد حضور خودجوش نویسنده در عرصه ی اجتماع باشیم.به قول« ویرجینیا وولف» رابطه ی متقابل میان نویسنده و روح زمانه، یکی از ظرایف بی نهایت نویسنده گی است و همه ی آینده ی کار نویسنده وابسته به این است که سامانی دل پذیر به این رابطه ی دو گانه بدهد.

    از این رو آن چه به یک اثر ادبی هویت می بخشد و آن را از یک اثر بومی و منطقه ای به اثری جهانی با دغدغه های جهان شمول تبدیل می کند و به طور کلی در موقعیتی فرازمان و فرامکان قرار می دهد، نگاه انسانی، توجه به بشریت،پاسخ به پرسش های هستی شناسانه و در یک نگاه بررسی مقوله هایی است که با انسان و دنیای پیرامون اش رابطه ی مستقیم دارند. مسایل اساسی ای چون عدالت، ستم گری و ستم پذیری انسان درگیر مناسبات اقتصادی-اجتماعی در طول تاریخ و ...

هر نویسنده ای که بتواند به این نگاه دست یابد، در واقع مرزها را در نوردیده و با مجموعه ی جهانی ارتباط برقرار کرده است.

       این آرمان گرایی نویسنده اما، برخلاف تصور عده ای از روی احساسات یا تمایلات فردی و بچه گانه و زود گذر نیست بل که اساساً ماهیت نویسنده جست و جو در هزارتوهای ذهن بشر، جهان و پدیده های آن است. در هم این جست و جوی بی وقفه است که آن اعتراض گریز ناپذیر در فردیت نویسنده شکل می گیرد و نمود پیدا می کند.« معنای ادبیات سازش ناپذیری و طغیان است. دلیل وجودی نویسنده اعتراض، مخالفت و انتقاد است... یا جامعه باید آن استعداد انسانی را که آفرینش هنری اش می خوانیم برای همیشه سرکوب کند... یا ادبیات را در آغوش بگیرد... نویسنده پیوسته ناراضی بوده است و هست و خواهد بود. هر کس که راضی باشد قادر به نوشتن نیست... دغدغه ی ادبی از نارضایتی بین انسان و جهان، کشف نواقص و نابرابری ها و ادباری که احاطه اش کرده می زاید. ادبیات شکلی از شورش مدام است و قید و بند نمی پذیرد... ادبیات شاید بمیرد اما تن به سازش نمی دهد.»(۱)

   اعتراضی که «بارگاس یوسا» به آن اشاره دارد در واقع ناشی از هم این آرمان خواهی، انسان دوستی، توجه به کوچک ترین مسائل حیاتی انسان، اجتماع، سیاست، یادآوری زوال سنت های پوسیده ی فکری و فرهنگی، در نتیجه تکامل فکر و اندیشه در سایه ی کار اجتماعی و دغدغه ی همیشگی به هم خوردن تعادل حقوق فردی و جمعی و تصویر کردن آن نه به منظور درمان آنی-چون از عهده ی او خارج است- بل که به منظور شناسایی درد  جهت تفکر آگاهانه و نه از روی احساسات بل که کاملاً عمیق است.

  

    آن چه گفته شد برای شکل گیری « داستانیت» داستان ضروری است و هر چند در تاریخ داستان نویسی ما شکل گرفته اما هم واره با فراز و نشیب های گاه وحشت ناک هم راه بوده است. از سر در گمی ها، این در و آن در زدن ها و حتا دعواهایی که امروزه از آن به عنوان برخورد ایدئولوژیکی نام برده می شود و در عصر ما به نفی و نه نقد آن می پردازند، گرفته تا برخورد حکومت ها که با هر نوع آزاد اندیشی و تنوع طلبی و نوگرایی مخالف اند و سعی دارند با عوام فریبی و جریان سازی دروغین به بحران دامن بزنند. درست هم این جا است که نقش نویسنده به عنوان روشن فکری که دغدغه اش مردم است-نه صرفاً خالق یک محصول زیبا- روشن می شود. تقدس چون این نویسنده ای در شاخک های حساس درک اش نمود دارد. تا بدین وسیله در کنار دید زیبایی شناسانه و با آفرینش خلاقانه اش در محیط اطراف اش اثر گذاشته و باعث تفکر شود. لیکن آن چه که در دو دهه ی گذشته اتفاق افتاده با تمام بحث های روشن فکرانه اش و با تمام هیاهوها وجایزه های نیم بنداش که انگار قرار نیست از حوزه ی چهار پنج نویسنده ی خاص که خود قبلن برای چهار پنج نویسنده ی خاص دیگر داوری کرده اند با تمام نان قرض دادن هایش خارج شود، نه دغدغه ی هستی شناسانه دارد و نه تفکری پشت آن نهفته است.

      درگیری های به شدت سطحی با فرم صرف تقلید کورکورانه از نمونه های اتفاقن قوی غرب، بدون توجه به شرایط جامعه ی ما، آن چیزی است که در سال های اخیر به بحرانی تمام عیار دامن زده است.

     آن چه است گرایش های تکنیکی و ساختاری، نمی تواند جای گزین مناسبی باشد برای پر کردن خلا فقر اندیشه و گریز از درگیر شدن با فلسفه و اجتماعیات و... که انگار از حوصله ی ادبیات داستانی معاصر خارج شده است.نشئه شدن و در رویا فرو رفتن از یک فرم زیبا- واقعن زیبا؟- شاید در مقطعی مسکنی باشد و به دل بنشیند اما به واقع آن قدر کوتاه مدت است که به سرعت فرو می نشیند و دیگر نمی تواند حتا پاسخ گوی حظ بصری صرف ما هم باشد.

      وقتی می بینیم «کوری» اثر به یادماندنی «ساراماگو» در مدتی کوتاه توانسته این چون این در عمق دل ها جا باز کند با تمام بینش به شدت فلسفی و نگاه اجتماعی و روان شناسانه اش و البته با چهارچوبی زیبا،شاید به تر بتوانیم به عمق فاجعه ای که تحت عنوان توجه صرف به فرم می شود پی ببریم.

 

      هم سو شدن با جریان های مثبت یا منفی آن طرف مرزها و منتظر تعیین تکلیف ماندن، چیزی است که هم در گذشته و هم الان نه تنها ما را از آن تفکر خلاقانه دور نگه داشته بل که در بسیاری موارد به بی راهه کشبده است. تا زمانی که یله بدهیم و خود را از جامعه و مردم جدا احساس کرده و به بازی با کلمات مشغول شویم انتظار هر گونه تحولی در ادبیات داستانی نه تنها بی هوده است بلکه راهی است که به ترکستان ختم می شود. به این ترتیب شاید سال ها باید منتظر اتفاقی معجزه آسا بمانیم و ... هیچ نبینیم!

پانویس:

 ۱.به نقل از موج آفرینی، ماریو بارگاس یوسا، مهدی غبرایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 17:52  توسط كيوان باژن  |