تاملی کوتاه بر تکنیک فاصله گذاری «برشت»
«در دستگاهی که شما ساخته اید،
نیکی استثنایی است...!
بدبخت آن که،
چهره ای مهربان دارد!
بگیرید و به بندش بکشید؛ می خواهد به همنوع اش
کمک کند!
پیش پایت از تشنگی جان می دهند؛
چشم ببند!
کنارت می نالند؛ گوش هایت را بگیر!
ترا به یاری می خوانند؛ پا پیش مگذار!
بدبخت آن که دل اش به رحم آید.»
در چنین شرایطی- با تمام مسایلی که خلق «ایران» در گوشه و کنار با آن دست به گریبان است- در چنین شرایطی که هنر و اندیشه، بیش از هر زمان، به مثابه ی کالایی غیر ضروری و البته ابزاری برای تایید و توجیه جامعه ی طبقاتی تبدیل شده، در چنین شرایطی که سانسور، سایه ی شوم اش را در تمامی ابعاد هنر و اندیشه گسترده است و بالاخره در چنین شرایطی که برنامه سازان فرهنگی وابسته به «پول» و «سرمایه»؛ یکه تاز بازار هنر و اندیشه شده اند، ضرورت بررسی و درک توان و لیاقت تاریخی هنرمندان و نویسندگان صاحب اندیشه، آنان که با تحلیلی دیالکتیکی و شناخت هرچه توانا تر حقوق از دست رفته ی مردم، اندیشه ی دیگرگون خود را از مسایل صرف «ذهنی» به «عین» کشانیده و در این راه، مرارت ها را به جان خریده اند، دو چندان حس می شود.
می دانیم فلسفه ی علمی، جهان را از دیدگاه تحول و تغییر می نگرد. از طرفی؛ منشاء شناخت پیرامون،«عین» است و «ذهن» تابع آن. لیکن آن چه اهمیت دارد توازن دیالک تیکی میان عینیت و ذهنیت است. برقراری چنین توازنی می تواند و باید نخستین گام در راه هنر و ادبیات پیشرو باشد. چنین پروسه ای است که انسان به طورعام و هنرمند و نویسنده به طورخاص را به کشف عناصر تازه ای در طبیعت و انسان رهنمون می سازد.
در این راستا، و با توجه به این که در جوامع طبقاتی، آن بخش از هنر و اندیشه تبلیغ می شود که به توجیه جاودانه ی تمام مصایب معیشتی و روانی مردم پرداخته و تحمل امروز را بر پایه ی تقدیر استوار می سازد. مفاهیمی که انسان را به قهقراء احساسات مقدرمابانه سوق می دهد، توجه به اندیشه گرایی «تئاتر برشت» ضرورتی اجتناب ناپذیر دارد و توجه دقیق و موشکافانه به آن می تواند مفید باشد. کوشش این سلسله مقال، با چنین هدفی بنا شده است که امید می رود در این مجال کوتاه مفید واقع گردد:
اشاره:
«هنگامی که از ناتوانی ها و عیب های ما سخن می رانید
به یاد آورید
دوران تیره ای را
که در پشت سر نهاده ایم
که ما امید از کف داده می رفتیم!»
«برتولت برشت» به سال (1898) در«اوگسبورگ» شهری در جنوب «آلمان» پا به آوردگاه جهان گذاشت. تحصیلات مقدماتی را در زادگاه اش گذراند. سپس در«مونیخ» و«برلین» به فراگیری طب و فلسفه پرداخت. در سال (1918) به خدمت سربازی خوانده شد و سال بعد، انقلاب آزادی خواهانه ای را که سرنوشت بد فرجامی را در پی داشت، همراهی کرد!
«برشت» در سال (1949) با هم کاری همسرش، «هلند وایگل»- که خود یکی از بازیگران بسیار خوب تئاتر بود و از دوران جوانی با او همکاری مستمر داشت- گروه تئاتری«برلین انسامبل» Berlin-Ensemble را در «برلین» تاسیس کرد.
انتشار نخستین اثر «برشت» به نام «بعل»- درسال(1918)- مشخص کرد که جهان ادبیات نمایشی، با استعدادی شگفت و خلاق در زمینه ی نمایش نامه نویسی روبه رو است. این اثر نمایشی که طغیانی است افسار گسیخته، هیاهویی در محافل ادبی به راه انداخت. به طوری که وقتی «برشت»، «آوای طبل ها در دل شب» را منتشر کرد، چاره ای نبود و باید جایزه ی «کلیست» Kleist را به چنین استعدادی می دادند!
«برشت» در سال (1925) «آدم آدم است» را نوشت و با این کار، نخستین نمایش نامه ی حماسی خود را عرضه کرد. از همین سال تا (1933) در «آلمان» نمایش نامه های «استثنا و قاعده»،«ژان مقدس کشتارگاه ها»،«اپرای دوپولی» و... را به رشته ی تحریر آورد و با هر کدام از این ها، نشان داد که استعداد فوق العاده ی او در پی یافتن قوانین جدید و سبک بیان تئاتری تازه ای است.
«برتولت برشت» هیچ گاه در چارچوب فرامین حزبی قرار نگرفت و آثارش نمایان گر پیوستگی او با هیچ مسلک خاصی نیست. او جوینده ای توانا بود که انسان را به عنوان یک پروسه ی برتر و ناشناخته، مورد بررسی قرار می داد.
این نویسنده ی توانا، در دهم اوت (1956) برای آخرین بار یکی از نمایش نامه هایش را به نام «زندگی گالیله» اجرا کرد و چهار روز بعد، دیده از جهان فرو بست.
«من برتولت برشت، از جنگل های سیاه می آیم
مادرم، هنگامی که در تنش خانه داشتم به شهرهایم آورد
سرمای جنگل ها تا روز مرگ، در من خواهد بود.»
1
«برشت»، در تئاتر، قدرتی خلاقه داشت و آن را با دیدی نو می نگریست. او در گفت و گویی، دید نوین خود را این چنین ارائه می دهد:«من اجازه نمی دهم احساس ام به اثر نمایشی ام تحمیل شود. این امر به ایجاد یک نظریه ی دروغین درباره ی جهان منتهی می شود. هدف؛ ایجاد یک سبک نمایشی است که فوق العاده عقلانی، بی طرف و کلاسیک باشد. من برای آن بی بته هایی که می خواهند احساسات عمیق، قلب گرم شان را داشته باشتد مطلب نمی نویسم.»
و در جایی دیگر نیز چنین می گوید:
«هنرمند باید وضع را به صورت تاریخی معرفی کند. اوضاع تاریخی اوضاعی است که تجدید و تکرار نمی شود. گذراست و به دوره ی خاصی وابستگی دارد. رفتار اشخاص نمایش، امری کلی و ابدی نیست، بل با گذشت زمان، کهنه می شود و سیر تاریخ پشت سرش می گذارد و در معرض انتقاد و داوری اعصار بعد قرارش می دهد.»
او معتقد بود:«ما به تئاتری نیاز داریم که نه تنها از گستره ی روابط انسان ها بند بردارد، بل اندیشه ها و عواطفی را برانگیزد که خود به دیگر سازی این گستره یاری دهد.»
به این ترتیب؛ ارزش و اهمیتی که «برشت» برای «شعور» مخاطب خود قائل است؛ به آثار او ابعاد تازه ای می بخشد. هدف عمده ی او بر پا کردن تئاتری همگانی بود که در عین سرگرمی، آموزنده هم باشد و در آن، درگیری «اندیشه»، به گونه ای ارائه شود که به اندازه ی درگیری «عواطف» برای بیننده جالب باشد. او به هیچ عنوان مایل نبود که «اندیشه»ی تماشاگر را فلج کند و آن گاه به «تزکیه» ی احساسات تند او بپردازد.
«برشت» در اندیشه ی سبک بیان نو برای تئاتر و در تلاش برای پیدا کردن راه حل های تازه تر در نمایش نامه نویسی گام بر می داشت. او تمام هم و غم خود را در این راه به کار بست و سعی داشت تا شیوه های جدیدی را جای گزین سبک های کهنه و قدیمی کند. در این جا است که به فن «بیگانه سازی»- یا به تعبیری «فاصله گذاری»- برشت برمی خوریم و... تمام بحث این است... یک انقلاب تئاتری... ساختارشکنی ای به شدت پیشرو که با تولد و رشدش، تئاتر جهان را دگرگون کرد و معنایی نوین و دیالک تیکی- با توجه به آموزه های فلسفه ی علمی- به آن داد. نگاهی دیگرگون که متمایز از نگاه ثبت شده ی «استانیسلاوسکی» در تئاتر بود!
آن چه هست؛ بستن نطفه ی این انقلاب تئاتری، همراه بود با دشمنی ها و موضع گیری ها و مخالفت های گاه پنهان و گاه آشکار ارباب سرمایه؛ که حتا بعد از زاده شدن و رشدش نیز ادامه یافت!
ادامه دارد