تبليغاتX
هواي آزاد
ادبیات

 

 

 اصل 23 قانون اساسی:

« تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ کس را   نمی توان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد.»

 اصل 38 قانون اساسی:

«هر گونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع ممنوع است اجبار شخص به شهادت اقرار یا سوگند مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می شود

            

                                   آزادی انديشه و بيان حق طبيعی هر انسانی‌ست، زيرا به طور طبيعی هر انسانی می‌انديشد و هيچ دليل طبيعی نيز برای جلوگيری از بيان انديشه‌ی او وجود ندارد. آن چه موجب سلب اين حق از انسانی می‌شود، منافع نظام‌هايی است که برای تداوم خود در صدد حذف انديشه‌ی مخالف بر  می ‌آيند. به اين ترتيب اکنون اين حق طبيعی کم و بيش در سراسر جهان- گيريم به درجات مختلف- از سوی مراجع قدرت از افراد انسان سلب می ‌شود. اما سلب آزادی بيان تنها با توقيف کتاب‌ها، نشريات و روزنامه‌ها يا جلوگيری از نشر و پخش آثار نويسندگان و انديشمندان صورت نمی‌گيرد. حذف فيزيکی صاحبان قلم و انديشه و تعقيب و آزار آنان نيز شکل ديگری از سرکوب آزادی بيان است. هرساله صدها انديشمند، نويسنده و روزنامه‌نگار تنها به دليل انتشار انديشه‌ها و عقايد خود يا کوشش برای بيان و افشای واقعيت‌های اجتماعی به قتل می‌رسند، به زندان می‌افتند، يا به شکل‌های ديگر تحت فشار و تعقيب قرار می‌گيرند.

بنا به آمار گزارشگران بدون مرز، فقط در سال ۲۰۰۶، ۹۵ روزنامه‌نگار کشته و ۱۳۵ نفر زندانی شده‌اند. در مورد نويسندگان و انديشمندانی که صرفا به دليل ابراز عقايد و بيان انديشه‌های خود کشته يا زندانی شده‌اند آماری در اختيار نداريم، اما پيوسته شاهد اخبار پراکنده از اين دست نيز هستيم.

 

           اما وضع ايران از بيشتر کشورهايی که در آن‌ها آزادی انديشه و بيان سلب می‌شود، وخيم‌تر است. البته جامعه ايران و به‌ويژه نويسندگان و هنرمندانِ آن سال‌‌هاست که با پديده‌ی سانسور دست به گريبان‌اند؛ اما ظرف دو سه سال اخير اين پديده چنان دامنه‌ی گسترده‌ای يافته است که جز قلع و قمع فرهنگی نامی بر آن نمی‌توان نهاد. انبوه کتاب‌هايی که ماه‌ها و سال‌ها در انتظار اخذ مجوز در ساختمان ارشاد بر روی هم انباشته می‌شوند گواه اين مدعاست،‌ و اين در حالی‌ست که متوليان سانسور مطالب بسياری از کتاب‌هايی را هم که اجازه انتشار می‌يابند دستکاری و در آن‌ها اعمال نظر می‌کنند. علاوه بر اين، سينما،‌ تئاتر، موسيقی، وبلاگ‌نويسی، سايت‌های اينترنتی و ديگر عرصه‌های انديشه و بيان نيز از اين دست‌اندازی‌ها که هر روز شديدتر می‌شود در امان نيستند. مجموع اين شرايط معنايی جز سرکوب خلاقيت و ممانعت از ابراز وجود نويسندگان و هنرمندان ندارد. دستگاه سانسور در حقيقت نه کلمه و تصوير، بلکه خودانگيختگی و ابراز آن را که حق طبيعی هر انسانی‌ست سلاخی می‌کند و به اين ترتيب حق جامعه را برای برخورداری از ادبيات و هنرِ غيرحکومتی و پيشرو لگدمال می‌سازد.

             کانون نويسندگان ايران که دو تن از چهره‌های برجسته آن، «محمد مختاری» و «محمدجعفر پوينده»، در سال‌های اخير در راه آزادی انديشه و بيان جان باخته‌اند، به پيروی از اصول مندرج در منشور خود، در برابر اين موج رو به گسترش سانسور که بسياری از نويسندگان و هنرمندان را در عمل خانه‌نشين کرده و آثار آنان را در محاق فرو برده است، اعتراض و انزجار خود را اعلام می‌کند.

در همين راستا، کميته مبارزه با سانسورِ کانون روز ۱۳ آذر را به ياد جان‌باختگان آذرماه ۷۷ به عنوان روز مبارزه با سانسور اعلام و از نويسندگان و هنرمندان در داخل و خارج کشور می‌خواهد تا صدای اعتراض خود را با صدای ما درآميزند. باشد که روزی سايه سنگين سانسور از سر ادبيات و هنر برداشته شود.

نويسندگان وهنرمندان درايران وجهان !
اتحاديه‌هاونويسندگان !
انجمن‌های قلم درسراسرجهان‌ !
شما را فرا می‌خوانيم تا ضمن به رسميت شناختن اين روز، از حرکت ما در مبارزه با سانسور به هر طريق ممکن حمايت کنيد.

                     کميته‌ ی مبارزه با سانسور
                       کانون نويسندگان ايران

                kanoon.nevisandegan.iran@gmail.com      

پی نوشت: 

۱. دهمين سالگرد «محمد مختاری» و «محمد جعفر پوينده» ساعت ۱۴ تا ۱۶ جمعه ۱۵ آذر ماه بر سر مزار آن ها در امامزاده طاهر برگزار می شود.

۲. شعبه ۲۷ دیوان عالی کشور حکم سنگسار یک زن شیرازی به نام افسانه را تایید کرد. حکم سنگسار این زن که حکم ‏بدوی او توسط شعبه ۵ دادگاه کیفری استان فارس صادر شده بود، در شعبه ۲۷ دیوان عالی کشور، طی حکمی به شماره ‏‏۵۸۸، تایید شد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 22:10  توسط كيوان باژن  | 

 

 

              هنوزبیدارنشده بود که شنید عشقمون تموم شده دوستیمون که سرجاشه وخمیازه ای کشید و فکرش که داشت کش وقوس می رفت، کیه که نفهمه غلت زدن توی رختخواب به صد تای اینا می ارزه اونم دم صبح که اگه نره خری باشی به راحتی می تونی یکی ازاهرام ثلاثه رو بسازی و... ولی برای اوهنوزاین اتفاق نیفتاده بود نیم خیزشده بود که شنید تونمی خواد ازمعماریوتاریخ برام رجزبخونی گفت انگارنمی دونی تاریخوبرجایی مثه میلاد و پیزا می سازن که خندید یا شاید هم قهقهه زد گفت می خندی گفت توهنوزخودتوهم نمی شناسی واوکه ازتخت پایین آمده بود خواست جواب دندان شکنی بدهد که صدایی خفه ترگفت[به جای این حرفا بهتره نفس عمیقی بکشی وپنجره روبازکنی و...] که خندید وگفت این دیگه چی داره می گه اول پنجره رو بازمی کنن بعد نفس عمیق می کشن ورفت تا پنجره را بازکند اما هرچه زورزد بازنشد، داره باهام لج می کنه و رفت طرف درکه دید بازنمی شود گفت حالا باید چی کارکنم گفت نمی دونی گفت تومی دونی وآمد روبرویش کناردراتاق ایستاد ویک لحظه زل زد به چشم هایش یا فکرکرد زل زده است، دو... نس... تن... چ... ند بخشه ودید دارد زورمی زند تا بل که بخش اش کند گفت به زوربیش تری احتیاج دارم چه طوره برم اون جا شاید چیزی به ذهنم برسه و با دست راست اش به کاسه ی توالت که گوشه ی اتاق بود اشاره کرد که اوکفری شد ودستش را بلند کرد وسیلی محکمی زد به صورت اش گفت آاااخ گفت خیلی نامردی گفت هیچ ربطی به نامردی نداره گفتن چیزی که می دونی و نباید بگی یه جورتنوعه می دونی که زندگی بدون تنوع جهنمه یه جهنم واقعی، دیگه نمی خواد واسه من ازجهنم حرف بزنی،چراعصبانی می شی گالیله هم با اون عظمتش مجبورشد زیرحرفش بزنه تو که انگشت کوچیکه ی اونم نمی شی تازه زیرحرفتم نزدی، که رفت توی فکر، نزدم؟ انگاردرست می گفت دیروزکه اومده بودند فقط ازترس بود یه چیزایی گفته بود خب حرف حرف می آره وگرنه زیرحرفم که نزدم زدم، درست مثه گالیله که فقط ازترس یه چیزایی گفته بود، ولی شاگرداش چی اونا یه قهرمان واقعی می خواستن نه یه نفرکه فقط نقاشیش خوبه و می تونه با پا ...، بی خیال حالا که باهمیم بذارخوش باشیم قهرمان واین حرفا روهم بذاربرا افسانه های شاه پریون و... یاد چیزی افتاد انگار

- چهارنفربودن همشونم کلاهی به سروچیزی توی دستشون بعد یکیشون جلوم وایساد تا چشم به هم بزنم پای راستشو بلند کرد وسیلی محکمی زد توی گوشم که برق ازسرم پرید دید باز دارد می خندد گفت می خندی گفت آخه تا اون جا که می دونم با دست سیلی می زنن نه با پا دلشو محکم گرفته بود وغش وریسه می رفت که شنید[خب زندگی پستی بلندی های زیادی داره نباید سخت گرفت] گفت تودیگه خفه شوبه جای این حرفا باید ببینم چه جوری ازاین اتاق برم بیرون، بری بیرون مگه نمیخوای ... ولی دیگربه حرفش گوش نداد خواست تلفن بزند به قفل ساز دم محله اش، چرا تا به حال به ذهنم نرسید و گوشی همراهش را برداشت وشماره گرفت چندبارگفت مشترک مورد نظردرشبکه می باشد تعجب کرد، تعجب کردی ، نباید می کردم این پیام چه معنی داره ولی منتظرجواب نشد چون قفل سازبالا خره گوشی را برداشت خوشحال شد وگفت  [یعنی می خواست بگه ازصبح علی الطلوع این جا توی اتاقش گیرافتاده که پیش دستی کرد وگفت] هیچ می دونی من ازصبح علی الطلوع این جا توی اتاق ام گیرافتاده ام گفت توکه خودت قفل سازی گفت ازموقعی که دیدم پنجره ودرباز نمی شه تمام چهارهزاروپونصدوخورده ای قفلموامتحان کردم تا شاید بتونم دروبازکنم ولی نشد که نشد، دید فایده ندارد و گوشی را گذاشت،چی شد، قفل سازهم اون جا گیرافتاده ، گیرافتاده؟ آره نمی تونه ازاون جا بیاد بیرون، حالا چی کارمی کنی، هیچی باید درو بشکنم، بشکنی؟ باچی؟ومنتظرنماند وبا هرچه زورداشت خود را کوبید به در [چند بار؟] شاید ده یا بیست بار ولی فایده نداشت [خودم یادمه که فایده نداشت شیهه می کشید ومی کوبید، می دونی چیه کوبیدن هیچ وقت فایده نداره درست مثل فشاردادن یه چیزبزرگ  توی یه سوراخ کوچیک می مونه]

داشت حرص اش می گرفت هرچی توی اتاق نگاه کرد بلکه چیزبدرد بخوری برا ی شکوندن درپیدا کنه پیدا نکرد آخه تواین اتاق فسقلی چی پیدا می شه؟ دورتا دوراین اتاق و... تازه متوجه شدم بعد ازبیست وهفت هفته ای که ازشهرمان آمده بودم ودراین ساختمان بیست وهفت طبقه ای توی اتاق طبقه ی بیست وهفتم زندگی کرده ام اولین باراست که این طوردقیق به آن نگاه می کنم یک عدد تختخواب آهنی یک نفره گوشه ی چپ اتاق یک فقره تلویزیون رنگی گراند یک بیست وهفت اینچ روبه روی تختخواب، یک دستگاه کاسه توالت گوشه ی راست متمایل به پنجره که پرده ای پلاستیکی دورآن را پوشانده بود[ احتمالن برای زورزدن تا بعضی اوقات چیزی یاد آدم بیاید] یک قفس کوچک پرنده که داخل اش بچه میمونی نگه داشته شده بود[ قابل توجه دوستداران محیط زیست وحیوانات اعم ازاهلی ونا اهل هم چنین احزاب سبزمتمایل به سرخ] ضبط صوت کوچک با چند نوارکاست وکاغذ وقلم وکمد دیواری برای ...[هرچی فکر کرد نفهمید کمد دیواری برای چی اون جا بود] همه چی درهمو برهم... پخش و پلا...

توی این فکرا بودم که تلفن زنگ خورد گوشی را که برداشتم  سرازته نمی شناختم، آه تویی، آه منم،آه باید بیای منو نجات بدی، آه نجات ازچی اتفاقی افتاده؟ آه اتفاق که نه می دونی ازصبح علی الطلوع این جا توی اتاقم گیرافتاده ام عزیزم من خیلی می ترسم، آه... آخه... [ وخواست بگوید ازصبح علی الطلوع که ارتباط قطع شد] خواستم شماره اش را بگیرم که بپرسم وضعیت دانشگاه وکلاس چه طوره اما هردفعه می گفت مشترک مورد نظر درشبکه می باشد که عصبانی شدم وگوشی را پرت کردم گوشه ی اتاق، چراعصبانی می شی، نمی دونم چه وضعی پیش اومده همه تواتاقشون... که یاد چیزی افتاد انگارآن زمانی که خبر مرگ مرا می شنوی ... روی خندان تو را کاش می دیدم... چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکسترکرد... چه کسی باور کرد... تو هم حالا شعرت گرفته؟ شعر نیست، شعرنیست؟ خودش هم درست نمی دانست هرچه بود کم کم داشت باورش می کرد یا شاید حس می کرد یا... تو چیزی حس نمی کنی داری دچارتوهم می شی [ منم همینو می خواستم بگم تازه داری خواننده ها روهم دچارتوهم می کنی] خواننده ها؟مگه توداری... هی بگو ببینم ... حالا اون یه چیزی گفت تو چرا باورمی کنی... گفتم  که داری دچارتوهم می شی، توهم... این توهمه که این جا گیرافتاده ایم  قفل سازم  توهم بود یا اون... اصلن تو چی می گی که باز یاد چیزی افتادم انگار،خیلی بی معرفتی عشقمون تموم شده دوستیمون که سرجاشه، اولش فکرنمی کردم دلم را برده باشی یا گول چشماتوخورده باشم که این جا بود دیگه مهلتم نداد وچنان بغلم کرد که راست راستی داشتم خفه می شدم گفت مظنه چند خندیدم وگفتم خودت بگوهمیشه که ماها نباید مظنه بدیم [راستش توی این مواقع همش می گه خدابده برکت] ودیگه فرصت نشد دراین باره بیش ترصحبت کنیم حتی نشد که تعجب کنم و... پاها بود که رفت لای... انگارقفل شده بودند به هم  و لب ها بود که ... گفت نمی خوام تموم بشه گفتم قانون اول دیالکتیکه هرچیزی اول وآخرداره گفت دیوونگی هم گفتم مزخرف نگو وقتی توی دریای عشقت شنا کردم قورباغه بود که گازم گرفت ومجبور شدم فرارکنم بعد هردویمان شنیدیم [ شاید واقعن زندگی کشیدن یه سیگار باشه بین...] که نذاشتم حرفشو تموم کنه فرصتش نبود و دستموکه بردم تا سیگاری بردارم و برداشتم وگیراندم و دادم دستش پکی زد، پس خودت چی گفتم با هم می کشیم ومیمون توی قفس که همین طوربی حرکت زل زده بود ومن که دست بردم  کنترل تلویزیون گراندیک بیست وهفت اینچ روبرداشتم و خاموشش کردم وهمه جا تاریک شد...

 

اونتوانسته بود بیش ترازاین فکر کند چون تلفن بود که زنگ می خورد همان تلفن همراهش که با آن زنگ زده بود به قفل ساز، آه تویی،آه منم، آه چی کار می کنی، آه با خودم ورمی رم توچی کارمی کنی، آه منم دارم فکرنمی کنم، آه من بی تومی میرم، آه منم همین طور، آه خداحافظ، آه خداحافظ و قطع کردند ورفت تا ازپنجره بیرون را نگاه کند فکرکرد مدت ها بود انگارکه بیرون را ندیده است بیرون نه خیابانی بود و نه رفت وآمدی ازکوچه ها هم هیچ خبری نبود اما نه... خوب که نگاه کرد ساختمان ها را دید ساختمان هایی که همه شان خاکستری بودند دید چند نفربه صف شده اند و از ساختمانی بیرون می آیند هرکدام کلاهی به سرداشتند وچیزی دردست شان خواست داد بزند وبه آن ها بگوید که ازصبح علی الطلوع این جا گیرافتاده است اما هرچه زورزد صدایش به آن ها نرسید، برات یه پیشنهاد دارم، چی، برو اون جا شاید به نتیجه برسی، وبا دست راستش اشاره کرد به کاسه توالت، گفت اون جا؟، آره مخصوص زورزدن و فکر کردن وصداهای بلنده، دید فکربدی نیست خواست برود که شنید[بیخودی زحمت نکش] نفهمید[ اونا خودشون هم ازصبح علی الطلوع اون جا گیرافتاده اند خوب نگاه کنی می فهمی] نگاه که کرد دید همین طوربه صف ازاین ساختمان به آن ساختمان می روند چند لحظه بعد باران شروع شد دید همه جا خیس شده است یاد دیشب افتاد که جایش را خیس کرده بود شیطان گولش زده بود؟ نمی دانست بعد خواست پنجره را بازکند که یادش آمد قفل شده با خودش گفت کاش یادم نمی آمد... و وقتی صد ای ناله هایی را شنید که انگارقاطی صدای باران شده بودند ونمی شد ازهم تشخیص شان داد بیش ترتعجب کرد، پس این صدای ناله ها ازکجا می آن نکنه خواب می بینم چشم هایش را با دودستش مالید و با هردو مردمکش یک دوراتاق را ازنظرگذراند با این که یادش رفته بود دیوارهای اتاق چه رنگی بودند اما ازرنگ خاکستری آن ها خوشش آمد پلک هایش را به هم زد چند بار نه خواب نبود هنوزناله ها را می شنید، این ناله ها چه قدرفرق می کنن با ناله های اون شبمون حس کرد کسی یا کسانی تهدیدش می کنند چشم اش افتاد به میمون داخل قفس که همین طوربی حرکت مانده بود وبه نقطه ای خیره شده بود رفت طرفش وگفت از داروین چه خبر وصدایی شنید که انگارازته چاه می آمد، من ازصبح علی الطلوع این جا توی ورقای کتاب تاریخ گیرافتاده ام خواست چیزی بگوید که تلفن زنگ خورد همان تلفنی که با آن به قفل ساززنگ زده بود دوست هم دانشگاهیش بود آمد سلام کند که شنید من ازصبح علی الطلوع این جا توی توالت دانشگاه گیرافتاده ام گفت زیاد نک ونال نکن وگوشی را قطع کرد... بیرون هنوز باران می آمد همراه با صدای ناله هایی که قاطی زوزه ی باد شده بودند... وصدای تهدید هایی که معلوم نبود ازکجاست...

هوای اتاق سردترشده بود پتویی را که کهنه وپاره بود روی خود کشید و سعی کرد به چیزی فکرنکند، فرق چندانی هم نمی کنه مگه تا سپیده ی فردا چه قدر مونده، یه ساعت، شایدم دو ساعت یا سه...[ شایدم یک روز یا یک سال یا... یک قرن] چه قدرچونه می زنی، توی شلوغی سی ودومین روزماه ازپشت نرده ها یی که جلوش چند نفربه صف شده بودن هرکدومم کلاهی به سروچیزی توی دستاشون یه نفرکه کاغذی دستش بود سبیلشو تابونده بود وعینکش رو که با طنابی کلفت دورگردنش بسته بود با دست چپش جا به جا کرد ومی خواست به ما که دورش کرده بودیم تا حرفاشو گوش کنیم بگه ازصبح علی الطلوع این جا گیرافتاده ایم که حسی که معلوم بود تموم وجودشو فرا گرفته نذاشت درست مثل هیجانی بود که با تردید همراه باشه وخیلی هم خطرناک به نظرمی رسید توی اون شلوغی یه نفر کنارم وایساده بود که هی نگام می کرد ومی خندید توی دانشکده ی حقوق انگاردیده بودمش توی فکرچشم هایش بودم [ سوتفاهم نشود منظورش چشم هایش بزرگ علوی است این را بعد یواشکی بهم گفت] که نفس عمیقی کشید و گفت ببخشین خانم دیروزیه نفراومده بود به قصابی پدرم وازش یه گل بدون استخون می خواست پدرم واسش آورد ولی اون رفته بود شما ندیدین کجارفت، کی، همون که گل بدون استخون می خواست ولی نتونسته بود بیش ترازاین ادامه بده چون یه هوهمه ی شلوغی با صدای بلند فریاد زدند [یعنی می خواستن بگن همه مون ازصبح علی الطلوع این جا گیر افتاده ایم که بلندگویی مث بلندگوی سبزی فروشی ها از توی صف گفت]هر کی بگه برای درست کردن یه نیمروچندتا تخم مرغ لازمه بیست ودوتا تخم مرغ جایزه می گیره همه با دستاشون شروع کرده بودند به حساب کردن حتا اونی که کنارم وایساده بود و دیگه امونشون ندادند و...

 

 دهانش تلخ شده بود گس بعد صدای ناله های خودش را شنید که انگارازجایی دورمی آمد، حرف بزن، نمی زنم، د... بزن، نمی زنم، باز... به...ز...ن، شا.. ید... ب ... ز..ن... م م م ویکی ازاونایی که کلاهی به سرداشتند و چیزی توی دستشون بود ریششو خاروند معلوم بود که طاقتش طاق شده بعد با این ریتمی که درست شده بود به کمرش قرافتاد، حرف بزن، نمی زنم، د... ب... زن، نمی... زنم، باز... بزن، نمی زنم... اگه بزنم یارگله داره... بعد یکی دیگرکه دو دستش را قلاب کرده بود و بشکن می زد گفته بود ازگالیله یاد بگیرنصف توبود گفت آخه اون نقاشیش خوب بود ولی من چی... تازه مثه اونم که شاگرد ندارم تا منتظرقهرمانیم باشن و یه نفرمثه برشت هم نیست که بتونه بگه بدبخت نیمرویی که به تخم مرغ احتیاج داره که کفری شده بودند بعد شنیده بود یکی گفت بطری بیاریم؟ ویکی دیگرکه گفت حیف بطری نیست و یکی دیگرکه چراخودمون باغچشو آبیاری نکنیم وصداهایی درهم که گفتند همین طوردست نخورده که نمی تونه بره وخندیده بودند خنده ای که حالش را به هم زده بود نیشخندی زد وگفت فعلن که باغچه ام کویره حس کرد چیزی توی ذهنش می جوشد دست کرد تا سیگاری بردارد که دید پاکت خالی است پشت آن با خط کج ومعوجی نوشته شده بود ما از صبح علی الطلوع ... نتوانست بیش تر بخواند ... چشم هایش آرام روی هم نشستند

 

چیزی به سپیده ی صبح نمانده بود که چند نفربطری به دست آمده بودند مرا که هنوز بیدارنشده بودم ازموهایم گرفتند کشیدند وباخود بردند...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:44  توسط كيوان باژن  |