«جهان؛ جز ماده ی متحرک، چیز دیگری نیست
و این ماده ی متحرک، نمی تواند جز در مکان
و زمان حرکت کند.»
«لنین»

«ما باید خود را با مشعل عقل بیفروزیم تا کسانی که در ظلمت
جهل اند ما را ببینند. ماباید به همه چیز از روی درستی و
راستی جواب دهیم.
باید به تمام حقیقت و به تمام دروغ پی برد.»
«ماکسیم گورکی»
اشاره
اکنون که سایه ی «ترس»، بیش از پیش بر«فرهنگ و اندیشه» به طور اعم و «هنر و ادبیات» به طور اخص، سایه افکنده و «جهل و خرافات»، نعره ی مستانه ی خود را، پیروزمندانه - به زعم خود البته - سر داده و می دهد و به تحقیر «اندیشه» می پردازد و با تسلط خودکامه ی خویش، تلاش می کند تا تحمیل «خود» را به عنوان تنها نیروی موجود جامعه، به اثبات رساند و توازن دیالکتیکی میان «عین» و«ذهن» را در پرده نگاه دارد، وقت آن است تا با درک این توازن، از طریق تحلیل و شناخت «تضاد» های جامعه- به ویژه «تضاد اصلی» و به تبع آن، «تضادهای فرعی»- هر چه سریع تر به تسلط چنین سایه ی شومی پایان داد. چرا که تنها با «ادراک»، «شناخت» و «آگاهی» دیالک تیکی قوانین جامعه است که می توان آن را برای «زیستن» مهیا ساخت. آن چه که انسان را از قید و بند رها می کند و ضامن آزادی و سعادت اش است، همین «شعور»، همین «درک» پیرامون است.
شناخت تضاد عمده ی «نیروی سرمایه و کار» و تضادهای دیگری چون «خرده بورژوازی با بورژوازی بزرگ»، تضاد «روشنفکران و هنرمندان با خود و حتا با مردم» و... همه و همه بر دوش ما سنگینی می کند!
واقعیت این است که هنر و ادبیات ما به عنوان نیروی اندیشه، به تمام معنی فراموش کرده است که تضادهایش چیست. حتا نهادی چون «کانون نویسندگان ایران» به عنوان نیرویی مهم و اساسی قدرت جمیع روشنفکران ایرانی که به نظر می رسد خیلی شهامت کند تضادهای پایین تر- به شدت پایین تر- را سامان دهد یا در حد طرح صورت مساله پیشنهاد نماید(۱) و این، به سود جهل است تا به اعمال هر چه بیش تر نیروی خود، با ابزار هولناکی چون سانسور- سانسوری بیرحمانه - موقعیت و قدرت خودکامه ی خود را به رخ بکشد.
در بخش نخست این مقال، (۲) تاملی کوتاه داشتیم به مفاهیمی چون «شعور»، «شناخت» و «آگاهی» و فرایند شکل گیری شان در مغز انسان. اینک در ادامه، ضمن تکمیل این بحث، مفهوم «تضاد» را بررسی می کنیم تا در بخش های دیگر برسیم به «تضاد جهل و اندیشه» به ویژه در شرایط کنونی. امید است در این مجال کوتاه، مفید واقع شویم.
2
گفتیم «ذهن»Mind اساسا، محصولی از تکامل «ماده» است. درواقع؛ اشکال«شعور» Consciousness، نتیجه ی سطح معینی از تکامل دستگاه عصبی انسان بوده و در جریان چنین فرایندی است که «اندیشه»- به عنوان محصول فعالیت مغز انسان- نمود می یابد. بنابراین کارکردهای ذهنی، از پست ترین تا عالی ترین شان، کارکردهای جسم و ماده اند.
اما«ماده» چیست؟ ماده خود، یک «واقعیت عینی» است که خارج از شعور وجود دارد و به وسیله ی حواس، در معرض دید انسان قرار می گیرد. منظور از«واقعیت عینی»، تمام اشیاء و پدیده های طبیعت است که- هر قدرهم پیچیده بوده و خواص شان هرچه باشد- دارای هستی مستقل اند. یعنی وجودشان از شعور ما جدا است و بستگی به وجود ما ندارد و لیکن به طور سیری ناپذیری در تغییر. همین تغییر است که «حرکت ماده» نامیده می شود. حرکتی که در عام ترین معنی؛ به صورت شیوه ی موجودیت و صفت ذاتی فهمیده می شود و تمام تغییرات و پروسه هایی که در جهان واقع می شود- از تغییر مکان ساده تا تفکر- را دربر می گیرد و مسیر این حرکت است که «تکامل» نامیده می شود.
پس؛ «تکامل» جریانی خود به خودی است که از وجود (شدن) جدا نیست و از آن جا که هر تغییری، خود بر زمینه ی تغییرات قبلی استوار است، بدین جهت تغییرات جهان، مسیری مشخص می یابد. لیکن در مسیری سرشار از جهش های به جلو و عقب نشینی های گاه شدید ، زیگزاک ها، درجا زدن ها و البته تابع قوانین خاص و عام و دیالکتیکی...
از آن جا که جهان و هر چه در آن هست مرتبا در تغییر است در نتیجه دیگر نمی توانیم جهان را؛ به صورت اجتماعی از اشیاء حاضر و آماده ببینیم، بل خواهیم پذیرفت که تغییر؛ جزء لاینقطع ماده است که موجودیت ماده را رقم می زند. چرا که تصور ماده بدون حرکت و تغییر؛ تصوری باطل و موهوم است. پس «حرکت کیفیت وجود خاصیت وجودی ماده است... ماده بدون حرکت همان قدر درکی غیر قابل تصور است که حرکت بدون ماده.»(4) و این، قانونی است دیالک تیکی. در نتیجه ی همین قانون است که امر «نو» - نو نه به معنای هر چیز جدید، بل در پروسه ی رشد- می زاید. توجه به چنین امر مهمی، ضرورت برخوردی تاریخی و«دیالک تیکی» را به مسایل و پدیده های پیرامون اجتناب ناپذیر خواهد کرد. بدون چنین برخوردی، درک ویژگی های کیفی و تاریخی اشیا و پدیده ها، به شدت ناقص خواهد بود.
ما درباره ی «دیالک تیک» و قوانین مهم آن، در بخش های دیگر این مقال، بیش تر صحبت خواهیم کرد. چرا که«تحلیل» جامعه وهرآن چه مربوط به انسان و پیرامون آن به ویژه ادبیات و هنر پیشرو- بر اساس قوانین عام و خاص دیالک تیک - از چنان اهمیتی برخوردار است که بدون چنین برخورد و تحلیلی، نمی توان دید درست وعلمی ای نسبت به جامعه، تاریخ، انسان و روابط اش با پیرامون، مانند: حکومت، قدرت، علم، حتا روابط خانوادگی و البته آن چه اکنون محور بحث ما است- یعنی هنر و ادبیات پیش رو(به ویژه در محدوده ی یک جامعه ی مذهبی و بسته)- داشت.
لیکن اکنون آن چه اهمیت دارد، تکرار این واقعیت است که برخورد تاریخی، علمی و درست نسبت به مسایل پیرامون، صرفا بر اساس یافته های فلسفه ی علمی- و بر پایه ی شناخت قوانین دیالکتیک - می تواند میسر باشد. چرا که چنین برخوردی- نه بر اساس حکم ایده آلیستی که معتقد است:«چیزی جز در ذهن ما وجود ندارد»- و نتیجه ی نهایی آن، یعنی فلسفه ی «سولیپتیسم» Soliptism، که همه چیز را مجموعه ای از تصورات ذهن «من» می داند - تعریف می شود و نه بر اساس تفکرات «ایده آلیستی» منسوب به اسقف «برکلی» که معتقد بود: «روح، خالق ماده است» و «جهانی خارج از ذهن ما وجود ندارد» و نه بر اساس فلسفه ی «آگنوستیسیسم» Agnosticism(«لاادریون»- نمی دانم چیست!-) که اساسا؛ تلاش برای شناخت اشیاء و پدیده های جهان را بی هوده و بی اساس می داند{و این که، تنها می توان ظواهر اشیاء را دید؛ ظواهری که ره به جایی نمی برند!} بل که باید گفت: آن چه فلسفه ی علمی بر آن تاکید دارد این است: «معرفت اشیاء، از طریق علم و تجربه». برای همین است که بنیانگذار فلسفه ی علمی می گوید:«ذهن انسان ها نیست که هستی آن ها را به وجود آورده؛ بل هستی انسان ها است که ذهن آن ها را پدید می آورد.» بنابراین جهان و هر چه در آن است بر پایه ی خود جهان و همان طور که در واقعیت وجود دارند و البته با کشف قانون مندی ها و روابط درون این اشیاء و امور، قابل توضیح و شناخت است. از این منظر؛ در جهان، معمای غیر قابل حلی وجود ندارد. باید کوشید تا علل واقعی حوادث را پیدا کرد. رمز بقاء و برتری نوع انسان نیز همین رفتار آگاهانه ی اوست.
حس زیبایی شناسی بشر نیز خواستار شناخت جهان و روابط گاه به شدت پیچیده ی آدم ها و ... است. این که هنر و ادبیات پیشرو چه سهمی در این برخورد دارد و یا می تواند داشته باشد؟ این که هنرمند به طور عام چه ابزاری- چه معنوی و چه مادی- در دست دارد و سرانجام این که برخورد اندیشه ها و وجود تضادها در جامعه چه گونه قابل تحلیلی دیالک تیکی قرار می گیرد و هنرمند و نویسنده ی پیشرو چه گونه تضادهای جامعه اش را می شناسد یا باید بشناسد و سپس اقدام به حل آن کند؟ پرسش هایی اساسی است که کلاسیک های فلسفه ی علمی- مستقیم یا غیر مستقیم- به آن پرداخته اند و دراین مقال - هرچند به اشاره و مختصر- پرداخته می شود.
پی نوشت ها:
۱. البته که باید درباره ی کانون نویسندگان ایران، با تامل بیش تری صحبت کرد. به نظر می رسد که اساس کانون نیاز به یک بحث ساختاری و سپس محتوایی و جامعه شناختی دارد. چرا که تضاد درون کانون، آن چنان هست که اکنون اجازه ی اندیشه درباره ی تضادهای بالاتر را نمی دهد.
۲. به بخش نخست رجوع شود.
۳. انگلس