تبليغاتX
هواي آزاد
ادبیات

                 

             

 

          «در تظاهراتی پس از انقلاب، یکی از سربازان سرخ به هیجان آمد و گفت:

- «ما کره ی زمین را در دست می گیریم و آن را از نو می سازیم!»

شخصی که سر و وضع مرتبی داشت بنای مسخرگی را گذاشت:

- «وقتی زمین را دست گرفتید باید گردش کنید مثل هندوانه!»

- «اگه بخواهیم گردش می کنیم.»

- «با کوها چه می کنید؟ همه را تراش می دید؟»

- «اگه لازم باشه تراش می دیم.»

- «رودخانه ها چی؟ برشان می گردانید به سرچشمه؟»

- «رودها به هر سمتی که ما اراده کنیم، جاری می شوند!»

                                              

                                             روایتی از ماکسیم گورکی(1)

         

           «در عصری زندگی می کنیم که دامنه ی اعمال نفوذ و سیاست بازی های دول حتا به حیطه ی علم و هنر کشیده شده. حقایق قاطع علمی (در فیزیک و نجوم و اقتصاد و فلسفه و...) را تا آن جا افشا می کنند و میان مردم رواج می دهند که سیاست روز جهان می خواهد. علم و هنر تا آن جا مجاز شمرده می شود که تزلزلی در قالب های ذهنی مردم ایجاد نکند، بل که آن ها را در اعتقاد به قالب های ساخته و پرداخته ی سیاست روز جهان پابرجاتر کند. لازم نمی بینند دانسته شود که مسافرت های فضایی و نشستن بر سطح کره ی ماه خود به خود بعضی قالب های ذهنی پیش را در هم می ریزد و فکرهای نوی نتیجه می دهد. به نظرشان همین قدر که دو سطر خبر راست و دروغ در روزنامه های عصر خوانده شود یا نشود، کافی است.»

                                                  صمد بهرنگی(2)

 

 

 

اشاره:

           اکنون که سایه ی «ترس»، بیش از پیش بر«فرهنگ و اندیشه» به طور اعم و «هنر و ادبیات» به طور اخص، سایه افکنده و «جهل و خرافات»، نعره ی مستانه ی خود را، پیروزمندانه - به زعم خود البته - سر داده و می دهد و به تحقیر «اندیشه» می پردازد و با تسلط خودکامه ی خویش، تلاش می کند تا تحمیل «خود» را به عنوان تنها نیروی موجود جامعه، به اثبات رساند و توازن دیالکتیکی میان «عین» و«ذهن» را در پرده نگاه دارد، وقت آن است تا با درک این توازن، از طریق تحلیل و شناخت «تضاد» های جامعه - به ویژه «تضاد اصلی» و به تبع آن، «تضادهای فرعی» - هر چه سریع تر به تسلط چنین سایه ی شومی پایان داد. چرا که تنها با «ادراک»، «شناخت» و «آگاهی» دیالک تیکی قوانین جامعه است که می توان آن را برای «زیستن» مهیا ساخت. آن چه که انسان را از قید و بند رها می کند و ضامن آزادی و سعادت اش است، همین «شعور»، همین «درک» پیرامون است.

        شناخت تضاد عمده ی «نیروی سرمایه و کار» و تضادهای دیگری چون «خرده بورژوازی با بورژوازی بزرگ»، تضاد «روشنفکران و هنرمندان با خود و حتا با مردم» و... همه و همه بر دوش ما سنگینی می کند!

      واقعیت این است که هنر و ادبیات ما به عنوان نیروی اندیشه، به تمام معنی فراموش کرده است که تضادهایش چیست. حتا نهادی چون «کانون نویسندگان ایران» به عنوان نیرویی مهم و اساسی قدرت جمیع روشنفکران ایرانی که به نظر می رسد خیلی شهامت کند تضادهای پایین تر- به شدت پایین تر- را سامان دهد یا در حد طرح صورت مساله پیشنهاد نماید(3) و این، به سود جهل است تا به اعمال هر چه بیش تر نیروی خود، با ابزار هولناکی  چون سانسور- سانسوری بیرحمانه- موقعیت و قدرت خودکامه ی خود را به رخ بکشد.

          دراین مختصر، تاملی کوتاه خواهیم داشت به مفاهیمی چون «شعور»، «شناخت» و «آگاهی» و فرایند شکل گیری شان در مغز انسان و سپس در ادامه، مفهوم «تضاد» و انواع آن را بررسی می کنیم و سرانجام می رسیم به «تضاد جهل و اندیشه» به ویژه در شرایط کنونی. امید است در این مجال کوتاه، مفید واقع شویم.

 

 

«- نبین!

- بله چشم، دو چشم ام ندید.

- نگو!

- مطیعم، بله، حرف ام برید.

- نشنو!

- البته، شدم پاک کر.

- نخند!

- اطاعت، می گریم شب تا سحر.

- نفهم!

این را نتوانم دیگر، معذورم دار.

دور کن این فکر محال را زسر.

مگر ممکن است دید و نفهمید؟

توی آتش، مگر می شود از آتش رهید؟

ساز خموش آتش سوزان خود،

هم؛ مرا آسوده کن، هم؛ جان خود.»(4)

 

 

 

                                                1

             «شناخت» Cognition، محصول فرایندی «دیالک تیکی» است.

           «مغز»انسان؛ به عنوان نیرویی مادی، مفاهیم گرفته از پیرامون را تا حد توانایی عینی و ذهنی اش- که البته به سبب پارامترهایی چون تجربه، دانش، آگاهی و ... به شدت در نوسان کمی و کیفی قرار دارد-  با هم ترکیب کرده، نتیجه می گیرد و «شناخت» را رقم می زند.

      به عبارتی دیگر؛ «شعور» تکامل نیافته ی انسان در مرحله ی نا آگاه «غریزه» Instinct، او را در حد یک ماده ی پست تر که «غریزه» راهنمای زندگی اوست، نگاه می دارد. طبیعت نیز بسان بستری کور و فاقد شعور عالی؛ پیرامون انسان را احاطه کرده. از برخورد(تضاد) این دو عامل ناآگاه است که سنتز «آگاهی» Consciousness یا «شناخت» زاده می شود. بنابراین؛ مساله به طورعام، ارتباط دیالکتیکی و نوسانات کمی و کیفی پدیده های مادی و در یک کلمه، برخورد میان «ارگانیسم بدن» و «محیط» را شامل می شود.

         در فلسفه ی علمی؛ اساسا «ذهن»، محصولی است از «تکامل ماده». درواقع؛ اشکال«شعور»  Consciousness، نتیجه ی سطح معینی از تکامل دستگاه عصبی انسان بوده و در جریان چنین فرایندی است که «اندیشه»- به عنوان محصول فعالیت مغز انسان- نمود می یابد. بنابراین کارکردهای ذهنی، از پست ترین تا عالی ترین شان کارکردهای جسم و ماده اند. به قول «مارکس» و «انگلس»: شعور نمی تواند هرگز چیزی باشد جزهستی ادراک شده.

     چنین ادراکی اما، به دو صورت کلی؛  ادراک جهان خارج(آگاهی) و ادراک نفسانیات (خود آگاهی)، خود را نمایان می سازد.

         اولی شعور فرد است و دومی شعور وخودآگاهی اجتماعی که می تواند به اشکال مختلفی چون علم، هنر، فلسفه، اخلاق و... به وجود آید. بنابراین، اساسا شعور، شکل ویژه ی انسانی، انعکاس معنوی و فراگیری واقعیت خارجی است و از نیازمندی های تولید و زندگی اجتماعی پدید می شود. یعنی خصلتی اجتماعی دارد.

 

 

 

            گفتیم شعور از ادراک پیرامون و تکامل مغز انسان به وجود می آید.هزاران سال، بشر مراحل تکامل را طی کرد ه است.«کمون اولیه» به «بردگی»، «بردگی» به «فئودالیسم» و «فئودالیسم»، جای خود را به دوران غیر انسانی «سرمایه داری» داده. لیکن او در این مسیر ناهموار،سخت و ناگزیر، به تدریج و بر حسب میزان درک اش از طبیعت، پیرامون و جامعه ای که در آن می زیست، به قوانین آن ها آگاهی یافته و به تغییر و دگرگونی دنیای پیرامون اش پرداخت و طبیعت را به خدمت خود در آورد. تنها در بطن این تکامل و ادراک تدریجی بوده و هست که در ذهن بشر، جرقه های «آگاهی» و «شناخت» پیرامون زده شد. بنابراین عنصر آگاهی، عنصری نیست که به یک باره و مطلق به وجود آید. بل بر اثر تکامل جامعه و فراهم آمدن زمینه های مادی و شرایط اجتماعی پذیرش، ذهن نیز تکامل خود را به سمت شناخت تدریجی و هر چه بیش تر قوانین جامعه و خود و روابط اجتماعی آغازید.        

        درواقع؛ دو عنصر اساسی و مهم- یعنی سطح رشد قوای مولده و سطح رشد معرفت بشر- است که به وی امکان می دهد نظام جامعه را دگرگون سازد و به سوی جامعه ای برود که در آن دموکراسی واقعی سیاسی و اقتصادی، تسلط حکومت عقل و علم، وارستگی واقعی فرد و جامعه، برخورداری همگان از مواهب مادی و معنوی تامین باشد.

          پیشرفت این دو سطح اما، تا به آن جا رسید که کشف قوانین دگرگونی های اجتماعی، شناخت جامعه و تاریخ و تعیین قوانین تکامل و حرکت آن در گذشته و حال، در«فلسفه ی علمی» تجلی پیدا کرد و در اثر تکامل جامعه و فراهم آمدن زمینه های مادی و نبوغ «مارکس» و «انگلس»، پیشرفت چشمگیر دانش در شناخت جامعه و تاریخ، ممکن شد.

 

 

 

و... این چنین است که انسان امروز نیز- چون اجدادش- البته که راه طولانی و دشوار خود را در جهت تکامل اجتماعی خویش و در مسیر تغییر دنیای کهنه ادامه می دهد. با این تفاوت که این بار مجهز به سلاح اندیشه ی فلسفه ی علمی است. یعنی درک و شناخت قوانین جامعه را با خود دارد و «عامل آگاه؛ تکامل را به حربه ی معنوی معجز نمون برای ایجاد چرخش بنیادی و رستاخیزی مجهز می نماید.»(5)

      نباید فراموش کرد انسانی که به کمک «شناخت»؛ بر قوانین تاریخ دست یافته و از چند و چون آن آگاه شده، حق ندارد این واقعیت را که منافی رشد همه جانبه ی آتی اوست، خوش بینانه تحمل کند. به قول «مارکس»:«اگر سجایای انسانی ثمره ی محیط است، پس باید محیط را انسانی کرد.» 

 

                                                              ادامه دارد

 پی نوشت ها:

  1. به نقل از گورکی، نینا گور فینگل، محمد مجلسی، نشر دوران نو، صص 132، 133

2. به نقل از مجموعه مقالات، صمد بهرنگی، انتشارات دنیا و شمس،(مقاله ی بررسی کتاب ساختمان خورشید)

3. البته که باید درباره ی کانون نویسندگان ایران، با تامل بیش تری صحبت کرد. به نظر می رسد که اساس کانون نیاز به یک بحث ساختاری و سپس محتوایی و جامعه شناختی دارد. چرا که تضاد درون کانون، آن چنان هست که اکنون اجازه ی اندیشه درباره ی تضادهای بالاتر را نمی دهد.

4. هوپ هوپ نامه، علی اکبر طاهر زاده (صابر)- شاعر خلق آذربایجان- (اصل شعر به ترکی)، این قطعه، ترجمه ی احمد شفائی و اسد بهرنگی است.       

5. احسان طبری      

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:37  توسط كيوان باژن  |