بعضی تعاریف و نکات مهم و هم چنین
دیدگاه مدرن و پیشرو ادبیات داستانی.
امید است که در این مجال کوتاه مفید واقع شویم.

تا اکنون در بحث داستان و داستان نویسی به ارزیابی عناصری چون «راوی- روایت»، «زاویه ی دید»؛ هم چنین «زمان» و انواع آن در داستان- هرچند به اجمال و به ضرورت- پرداختیم و صحبت به آن جا کشیده شد که داستان نویس با بهره گیری از این عناصر مهم، به «موضوع» مورد نظرش، «شکل» می دهد. هر چند درباره ی این دو مفهوم نیز، جای صحبت بسیار خواهد بود که چه گونه داستان نویس می تواند و باید ارگانیسم داستان اش را با توجه به این دو مفهوم اساسی -فرم و محتوا- در پیوندی به شدت محکم و البته با دید و ارتباطی «دیالک تیک»ی، بنا کند تا از انحرافات ناشی از مسائلی چون «تئوری زدگی» و «یک سو نگری» و...- که البته این روزها بسیار شاهدش هستیم- در امان بماند. انحرافاتی که می تواند به شدت مخرب باشد. هم برای «فرد» داستان نویس و هم برای «جامعه» به طور کل و«جامعه ی ادبی» به معنای اخص آن و البته برای تکامل سالم و دیالک تیکی آن چه که به عنوان «جریان ادبی» در یک جامعه مطرح است و بالاخره مخرب در جهت پیوند این جریان با جریانات کل داستان نویسی در جهان ادبیات!
اینک اما؛ چنین بحث های اساسی را به بعد، موکول می کنیم و به محدوده ی این سلسله مقال بسنده کرده، عناصر داستان را ادامه می دهیم.
در این راستا؛ به نظر می رسد که وقت آن رسیده باشد تا درباره ی یکی دیگر ازعناصر داستان، که اهمیتی برابر با عناصر ذکر شده در بحث های مختصر پیش تر دارد، به تامل بنشینیم. یعنی «مکان»(«صحنه») در داستان.
می دانیم در داستان نویسی؛ راحت می توان از جایی به جای دیگر رفت و «صحنه» را عوض کرد. البته با یک رابطه ی منطقی! باید توجه داشت در عین حال که داستان نویس، با آزادی کامل می تواند «صحنه- مکان» را تغییر داده،ازجایی به جای دیگر رفته یا شخصیت اش را ببرد و «صحنه- مکان» را عوض کند؛ لیکن باید نکته ی مهمی را رعایت نماید و آن، هماهنگی «صحنه- مکان» با «فضا» و البته با سایر عناصر داستان است.
اما «صحنه» چیست؟ «صحنه» درواقع از یک سو زمینه ی جسمانی (فیزیکی) را شامل می گردد و از سوی دیگر؛ فضایی را که در آن، «عمل» داستان صورت می گیرد. این «صحنه» ممکن است در هر داستانی متفاوت باشد و عملکرد جداگانه ای داشته باشد. همان طور که هر نویسنده ای «صحنه» را برای منظور خاصی به کار می گیرد. از طرفی؛ شگرد هایی هم که داستان نویس برای ترسیم صحنه (مکان) داستان اش به کار می گیرد، نیز تفاوت دارد. گاه به طور مستقیم، مخاطب را وارد مکان مورد نظرش می کند و گاه غیرمستقیم. یعنی با اشاره به مسایلی حاشیه ای. در این حالت، مخاطب، صحنه و مکان مورد نظر داستان نویس را حس می کند. به طور مثال؛ می خواهیم شخصیت داستان مان را از حیاط خانه ای به اتاق ببریم. در حالت نخست (مستقیم) فضای حیاط را با تمام امکانات اش ترسیم کرده، سپس فضای اتاق را و آن گاه می گوییم:«او(شخصیت) از حیاط به اتاق رفت» به این ترتیب؛ خواننده از فضای حیاط به اتاق رهنمون می شود. لیکن در حالت دوم(غیرمستقیم) از شگردی دیگرگون و البته مدرن(مدرن نسبت به حالت نخست) بهره می گیریم.«نور حیاط، از پنجره تو اتاق می تافت و به آینه می خورد و می شکست... چراغ اتاق، مهتابی بود... این نور؛ به دیوار رو به رو کوفته می شد... درست بالای تاقچه- تو تاقچه- ساعت، یک نواخت کار می کرد... او(شخصیت) به ساعت نگاه کرد...(به این ترتیب؛ همه- نویسنده، راوی، شخصیت و بالاخره خواننده- رفته اند به اتاق)
آن چه هست ما به طورکلی با دو نوع«مکان» البته با توجه به موضوع داستان، رو به رو هستیم:
الف- مکان جزیی--------- مثلا اتاق
ب- مکان کلی------------- مثلا شهر
اما شگردهای مان برای ترسیم این دو، می تواند به پارمترهای ذیل تقسیم شود:
1. مکان بزرگ محدود شده در محیطی کوچک
2. تداخل محیط ها
شاید مهم ترین ابزار یا شگردی که داستان نویس برای توصیف «مکان» های داستان اش به کار می برد؛ چرخش های نامحدود و سریع راوی باشد که گاه خواننده هم متوجه شان نمی شود. این، از اهمیت بسیاری در داستان نویسی برخوردار است. جزییاتی که در برتری یا نقصان یک اثر هنری، نقش مهم ایفا می کنند. بدیهی است که آزادی مولف برای خلق راوی داستان ( یا حرکت دادن اش، پنهان و ظاهر کردن، نزدیک یا دور کردن و نشاندن او به جای راویان متفاوت یا متعدد در درون یک زاویه ی دید فضایی یا جهش میان فضاهای مختلف) نه دلبخواهی است و نه غیر ضروری. چه که این، رابطه ی مستقیمی با توصیف «مکان» و جابه جایی آن و... دارد و فریبایی داستان را هرچه بیش تر می کند. از این رو تغییرات؛ می تواند داستان را غنی و اسرار آمیز کند و اگر خوب به کار نرود- البته- مخدوش و ناباور.
3. انتقال مکان ها ( جایی به جایی، البته به ضرورت داستان)
به طور مثال روستایی (دهکده ای) را از شمال کشور را ببریم به جنوب کشور.
بگذارید برای روشن تر شدن بحث- و البته جهت حسن ختام- گفته ای از«مارک تواین»- نویسنده ی پرتوان امریکایی- بیاورم. او در جایی می گوید: «مزرعه ی دایی جان را از روستای فلوریدا، به «آرکانزاس» بردم. برای داستان هاکلبری فین و توم سایر.. 600 مایل راه بود. ولی زحمتی نداشت. وسعت اش زیاد نبود. 500 جریب بود . اگر دو برابر بود، باز هم، همین کار را می کردم و اگر از نظر اخلاقی، خوب نبود؛ بازهم، عیبی نداشت. هر گاه؛ ضرورت ادبی اقتضا می کرد، حتا می توانستم یک کشور را هم، از جا تکان بدهم.»