تبليغاتX
هواي آزاد
ادبیات

 

 img/daneshnameh_up/a/ab/gide2.jpgimg/daneshnameh_up/a/ab/gide2.jpg

 

         ۱. می خواهم اثر هنری؛ سرتا پا بی دلیل باشد. اما کوچک ترین چیز بی معنی را که به آن اضافه شود،نمی توانم تحمل کنم. اگر در بیان مطلبی، بیش از مقداری که برای روشن ساختن اندیشه ام لازم است، مرکب به کار رود؛ نمی توانم قبول کنم که به کمال رسیده ام. هر چیز بی فایده، برای هنر مضر است.

2. من در ادبیات؛ هر چیزی را که فردا کم تر از امروز جالب باشد، هر چیزی را که پس از مدت کمی، خوانندگان امروزیش، دیگر به میزان سابق زیبا و لطیف و جذاب نشمارند «ژورنالیسم» می گویم و از این اندیشه؛ احساس لذت می کنم که اثر کامل ادبی، بر خلاف «ژورنالیسم»  در نگاه اول؛ به نظر خواننده، چندان زیبا جلوه نمی کند.

3. آیا باید به حملات پاسخ گفت؟ تسلیم به این میل شدید را به هیچ وجه توصیه نمی کنم. اگر آن حمله؛بی مورد است، بگذار خود خواننده، آن را تشخیص دهد... اگر حمله بجا و از روی حق باشد؛ هر قدر که تلاش کنی؛ جز این که زخم خود را عمیق تر سازی و نقاط ضعف خود را آشکار کنی، کاری از تو ساخته نیست.

4. باور کن که مدح و تعریف، انسان را سست می کند و باعث می شود که نیروی کم تری به کار برد. اما انتقاد و   حمله ای که با خونسردی استقبال شود؛ انسان را قوی تر می سازد. بگذار خود اثرت، از خودش دفاع کند و تو به راه ات ادامه بده. اگر اثر تو نتواند ضربه ای را که بر آن وارد شده است، تحمل کند تو هر تلاشی که بکنی، نخواهی توانست از سقوط آن جلوگیری کنی. بکوش اثر دیگری،   محکم تر و مقاوم تر از اثر قبلی به وجود آوری.

5. شناختن هنر دیگران با همه ی جزئیات شان، جالب توجه است. اما گمان نمی کنم که فایده ی حقیقی داشته باشد. رمان نویس با استعدادی به من می گفت که در جوانی بهترین رمان های دیگران را پیش خود نهاده، نکته به نکته  و به دقت مطالعه کرده و همه ی اسرار فن نویسندگی آن ها را کشف کرده است و پس از آن، به نویسندگی پرداخته است. اما فنی که فرا گرفته بود؛ فن دیگران بود. هنر واقعی آن است که هیجان نویسندگی، هیجان آمیخته با دانش، در آخرین دقیقه شما را به سوی آن می کشد.

 

 

 ۶.آن چه تو را به کمال می رساند؛ تردستی در فن نویسندگی نیست. بل که وجود و درون تو است.

7. اعتماد به دوام و بقاء؛ به اثر هنرمند نوعی متانت در شادی، عمق در اندوه و نوعی حضور و سادگی می بخشد و این مشخصات؛ آن اثر را از آثاری که فقط به انتظار شهرت و موفقیت نوشته شده است، جدا می کند. هنرمند توانا از این که در عصر خودش، او را درک نکنند غم نمی خورد. بر عکس؛ در همین نفهمیدن معاصران، ایمان به آینده را پیدا می کند. خطای «رمانتیک» ها در این بود که می کوشیدند زندگی را در خارج از اثر خود قرار دهند.  

8. تا حد امکان کم بنویس و بیش تر از آن چه ضرورت اش را احساس می کنی، ننویس.

9. از هر چیزی که غرورت را نوازش کند و از هر چیزی که بخواهد نوشته های ترا از آن چه هست بهتر نشان دهد؛ حذر کن و... به موفقیت آنی لافزنان اعتناء مکن!

10. اگر هدف را از نظر گم کرده ای و نمی بینی؛ دچار نومیدی مشو. باور کن که شاهکار؛ از راه مستقیم به دست نمی آید. زیرکی می خواهد. افتادن در راه های پر پیچ و خم می خواهد. باید همه ی راه ها را امتحان کرد. در هیچ نقطه ای توقف مکن. رد شو و به نقطه ی دیگر برس. بدان که گره ی کار؛ در درون مغز خود تو است. هر قدر که بیش تر به آن فشار بیاوری، کورتر می شود و وقتی که راحت اش بگذاری؛ خود به خود باز می شود. کمال اثر تو؛ وابسته به کمال کوشش تو است.

 

 

 

11. اگر می خواهی پیشرفت کنی؛ روی هیچ فرمول خاصی تکیه مکن. توقف مکن و به خواب مرو. برای تو؛ پیشرفت اهمیت دارد و به فکر آن باش. اگر منظور تو شهرت و موفقیت آنی است؛ فراموش مکن که هر قدمی که به جلو   برمی داری؛ این موفقیت آنی را؛ به خطر می اندازد. اغلب خوانندگان؛ فقط آن چیزی را تحسین می کنند که برایشان بیگانه نیست. آن تازگی ای که تو می آوری هر چه باشد، راحتی خیال آنان را از میان می برد. اگر دنبال شهرت و موفقیت می گردی؛ باید قبلا، از این نکته با خبر باشی. تازگی واقعی؛ همیشه جلب نظر نمی کند. برعکس؛ تازگی های ساختگی و بی ارزش را می شناسم که فقط برای تولید تعجب و برای پرده پوشی بی مایگی و فقدان شور و هیجان، در اثر آورده شده است. تازگی حقیقی آن است که تعمدی در آوردن آن، به کار نرفته باشد.می خواهی انکار کنی؟! اما گمان می کنم که در جست و جوی شهرت و موفقیتی! در این صورت؛ به هیچ یک از اندرزهای من، گوش مده و حتا مو به مو، بر ضد همه ی آن ها عمل کن!

12. تا حدی که می توانی، روشن بنویس و مواظب باش که از همان آغاز، دچار «تخیل» نشوی. باید همیشه چشم و گوشت باز باشد تا در چاهی که به دست خود کنده ای نیفتی!

13. کاری که به عهده ی تو است؛ گوش دادن است. هنرمند بزرگ؛ در درجه ی اول، شنونده ی بزرگی است. وقتی که در مجامع شرکت می کنی، جدیت کن که مانند «غواصی» وارد شوی . این را بدان که در مجامع و محافل؛ فقط آن چیزی برق می زند که «طلا» نیست. این را بدان که «تازگی»؛ سکه ی رایج مجامع و محافل نیست. کسی که مقداری «ابتذال»؛ با حرف های خود، مخلوط نکند؛ هرگز به عنوان خوش صحبت و نکته گو معروف نمی شود... و این را هم بدان که: اولین شرط خوب گوش دادن، «سکوت» است.

14. اغلب همکاران تو؛ عادت دارند تا کتاب شان به بازارمی آید، کاری می کنند که در روزنامه ها و مجلات جنجالی به پا شود. منتقدان در باره ی آن اظهار عقیده کنند و کوس شهرت نویسنده را در همه جا بزنند. حتا عادت دارند که چیزهایی را به منتقدان تلقین کنند. این ها همیشه کارشان، رو به راه است. وسایل شهرت خود را فراهم می سازند. اما بدان که راه آن ها جدا است و به سراغ موفقیت واقعی  نمی روند. به این ترتیب؛ اگر تو واقعا مرد نیرومندی هستی و نمی خواهی شهرت را به همه چیز ترجیح دهی؛ به چنین چیزهایی اعتنا مکن.

15. اگر روزی دیدی که خوانندگان امروزیت؛ از سست ترین و نامناسب ترین نکته ی اثرت؛ تجلیل می کنند، خوش حال باش. اما هرگز به این تجلیل تکیه مکن و صبر کن تا زمان اثر تو برسد. اگر به عیب هایی هم که نداری، حمله می کنند؛ باز خوش حال باش و به فکر آینده باش، تا چشم خواننده ها را باز کنی. آن ها که به حق؛ تجلیل و ستایش گرمی از آن ها   می شود؛ دیگر چیز تازه ای برای ستایش در آینده ندارند و اشخاص بی ارزشی هستند که به زودی فراموش می شوند.

 

 

16. برای «تفریظ» یک گوش ات را باز کن و برای «انتقاد» هر دو گوش ات را. به گفته های ابلهان، گوش مده. مورد پسند اینان نبودن؛ لذت بخش است. تو به ابلهان توجه مکن و هر کاری می خواهی انجام بده. اما مواظب باش که کسی را ابله نشماری!

17. از این که «مردم» را دچار حیرت کنی و یا مطبوع طبع «مردم» نباشی؛ ترسی نداشته باش. اما توجه کن که «دچار حیرت ساختن» و «نامطبوع بودن» را هدف قرار ندهی! ممکن است بگویی که هنرمند، دامی می گذارد که دیگران در آن می افتند. بلی، این طور است! اما این کار را ندانسته  می کنند. جنبه ی غیر عادی اثر هنری؛ در خارج از اراده ی هنرمند به وجود می آید.

18. اشتباه نکرده ایم اگر بگوییم که آثار بزرگ در نظر نخست، غریب و نا آشنا جلوه می کنند. البته نه به این سبب که در آن ها تعابیر و مطالب تازه آورده شده؛ بل به این علت که از کهنگی و ابتذال؛ احتراز شده است. مزایای عمیق یک اثر بزرگ را در نظر اول نمی توان دید. اثری که به درجه ی کمال رسیده؛ به هیچ وجه خیره کننده نیست و فورا جلب نظر نمی کند.

19. به این نکته باید توجه کنی که دست کم در «فرانسه»(اما گمان می کنم که در تمام دنیا) هرگز؛ «علل هنری» نمی تواند «مردم» را به صورت دسته های متشکل، دور هم گرد بیاورد. برای این منظور باید مکتبی در میان باشد و این مکتب؛ به صورت «حزب» در بیاید! تصور این که «هنر و زیبایی» به خودی خود؛ وجود داشته باشد و یا دست کم جلب توجه ما را بکند و در خارج از مرزهایی که «مکتب» تعیین کرده؛ عرض اندام کند، غیر ممکن به نظر می رسد.

20. می گویند «ژریکو» وقتی که بر روی تابلوی «روز» کار می کرد؛ برای این که فقط تسلیم کار شود و همه ی   علاقه ی خود را به اطراف اش ببرد، تصمیم گرفت که نصف کله اش را بتراشد. به این ترتیب؛ می خواست چنان قیافه ی مضحکی پیدا کند که جرات بیرون رفتن از خانه را نداشته باشد. برای این   خواسته اش؛ مفتون «ژریکو» هستم. اگر بدون توسل به راه های دیگر، مستقیما خود را در میان چهار دیواری حبس می کرد؛ بیش تر مفتون اش می شدم و اگر با کله ی نیم تراشیده، به کوچه می دوید؛ این شیفتگی من، نسبت به او بیش تر می شد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 21:23  توسط كيوان باژن  | 

 

 

«دریچه» نگاهی دارد به

بعضی تعاریف و نکات مهم و هم چنین 

دیدگاه مدرن و پیشرو ادبیات داستانی.

امید است که در این مجال کوتاه مفید واقع شویم.

 

 

 

زمان و انواع آن(بحث تکمیلی)*

 

برای جمع بندی مبحث مهمی چون «زمان»، ناچاریم بار دیگر یاد آور شویم که به طور کلی «زمان» در داستان، با «زمان» در زندگی، تناسب ندارد و این عدم تناسب، بر می گردد به انتخاب آگاهانه- و گاه ناآگاهانه- ی داستان نویس که به «زمان جاری در داستان» منجر می شود. زمانی درواقع همان قدر ساختگی و انتخاب شده که عناصر دیگر داستان، چون «راوی»، شخصیت» ها و... ساختگی و انتخاب  شده اند.

    می دانیم که در داستان نویسی، امروزه و به ویژه پس از آثارداستان نویسانی چون «پروست»،«ویرجینیا وولف»،«توماس مان» و... «زمان»، خود به موضوع داستان تبدیل شده است. یعنی این عنصر در داستان نویسی، دیگر یک موقعیت یا یک مضمون برای انجام امری فرضی نیست، بل در آن وضعیتی قرار می گیرد که خود به خود، قهرمان داستان می شود. همان طور که معانی متفاوتی نیز- در بین اهل فن- پیدا کرده است.

 

        

 

      اهمیت مفهوم «زمان» اما، در همین دگردیسی از نظر مفهومی و ساختاری است. بنابراین نیاز به تامل بیش تر و البته دقیق تر، کاملا حس می شود.

   ما پیش تر درباره ی تفاوت کیفی میان زمان واقعی (کرونولوژیک) که ماهیتی مستقل از وجود ما دارد و زمان داستانی(غیرواقعی) که به شدت سامان یافته است و حاصل میزان توانایی نویسنده در مجذوب کردن خواننده و هم چنین میزان قوه ی تخیل او، صحبت کردیم. اما در این میان، آن چه از اهمیت بیش تری  برخوردار است، یافتن آن روند تکاملی، از زمان واقعی به زمان داستانی و در واقع چه گونگی چنین فرایندی در ذهن نویسنده و حتا خواننده به عنوان مخاطب اثر است. باید توجه داشت که چنین فرایندی با توجه به درکنارهم قرار دادن حداقل سه «زمان» شکل می گیرد:

1. خود زمان(زمان حادثه)

2. زمان وقایع نگار(زمان نوشتن)

3. زمان تاریخی (زمان خواندن)

 

 

 

1. خودِ زمان(زمان حادثه)

در این مرحله- که پیش تر از آن، به عنوان زمان واقعی(کرونولوژیک) نیز یاد شده- پرسش اساسی دانستن این نکته است: «واقعه ای که می خواهیم تعریف کنیم، مربوط به چه دوره ای است؟» جواب چنین پرسشی، درواقع تکلیف نویسنده را در به کار گیری زمان دستوری داستان اش روشن می سازد. چه را که بی شک این دوره، می تواند از نظر زمانی؛ یا «گذشته» را در بر گیرد یا «حال»(داستان با اول شخص) یا«آینده» را. مساله این است که آیا یک اثر فرضی؛ می خواهد چندین سال از زندگی یک خانواده را در طول چند نسل بیان کند یا تنها محدود شود به بیست و چهار ساعت از زندگی یک محکوم به اعدام و...! پاسخ اما، هرچه باشد؛ یک نکته حائز اهمیت است و البته مشترک بین تمام داستان ها و آن، این که نویسنده چه بخواهد چند سال از زندگی یک شخصیت را در سیصد صفحه بیاورد یا بیست و چهار ساعت از زندگی یک محکوم به اعدام را، به هر حال مجبور به «انتخاب زمانی» است. چه را که بی شک روایت تمام واقعه با جزئیات مربوط به آن- اگر چه آرزوی بسیاری از داستان نویسان دنیا بوده و هست- لیکن امری است محال و ناشدنی! و این خلاصه ها و پرش های انتخابی، ناگهانی و گاه شتاب زده  از زمان واقعی، امری است اجتناب ناپذیر.

 

ترتیب وقایع

      آن چه هست در این انتخاب اما، گاه «ترتیب وقایع» نیز تغییرمی کند. یعنی داستان نویس، برخلاف «زمان واقعی» خود را ملزم نمی بیند که ترتیب وقایع را- آن گونه که در واقعیت اتفاق می افتد، با همان نظمی که هست- رعایت کند. او تمام این ها را از ذهن خلاق خویش گذرانده، با انتخاب وسواس گونه، همراه با دغدغه ی تاریخی خود، به شدت داستانی کرده، هم سو با نیاز «زمان جاری در داستان»، توالی ها را شکل می دهد. از این رو ترتیب دقیقا تاریخی در داستان تقریبا بلا استفاده می نماید.

 

 

 

۲. زمان وقایع نگار(زمان نوشتن)

اهمیت این «زمان» در آن است که داستان نویس؛ «زمان رخ داد» را کم رنگ تر از «زمان دوره ی خود» نشان می دهد. درواقع خودِ روش داستان، از «زمان نوشتن» تفکیک ناپذیر است. چه را که داستان نویس، در همان زمانی که شخصیت پردازی را به انجام می رساند، تابع      شیوه ها و روندهای «زمانِ خود» است.

 

نویسنده ی ضمنی(نقاب شخصیت)      

تداوم چنین ترکیبی اما، با «زمان نوشتن»، از اهمیت ویژه ای برخوردار است. درواقع ارتباط میان«زمان نوشتن» با«زمان حادثه»، روابط به شدت پیچیده ای را به وجود می آورد که از دل آن چه در داستان خلق می شود، نویسنده ی ضمنی یا نقاب شخصیت  شکل می گیرد. این، نقابی است که نویسنده در طول نوشتن، در خیال می سازد.

          «زمانِ نقاب شخصیت» اما، هیچ ارتباطی با «زمان تاریخی نوشتن» ندارد. بل، به آن چیزی ارتباط دارد که به قول «پروست» ژرفای منِ خالق نامیده می شود ودر تقابل با منِ جعلیِ اجتماعی است. «زمان»، هنگامی غنی و پیچیده است که با هر یک از شخصیت ها ارتباط داشته باشد و درعین حال مستقل از آن ها باشد.

    به این ترتیب به خوبی شاهد این امر هستیم که «زمان» در داستان، نه امری بیهوده و بی ربط است و نه اختیاری، آن گونه که خواننده متوجه ی آن نشود. بل، با پیچیدگی ذهنی، به ویژه ذهنی روشن بین، پویا و مبتکر، ارتباط تام می گیرد.

 

  

 

۳. زمان تاریخی(زمان خواندن)

واقعیت این است که میان زمانی که خواننده، داستان را می خواند با زمانی که داستان نوشته شده است، شکافی دیالکتیکی وجود دارد. با گذشت سال ها از تقریر داستان، شکاف میان «حادثه»(زمان حادثه) و «نوشتن» (زمان تقریر)، هم چنان باقی می ماند، ولی اختلاف میان «زمان نوشتن» و «زمان خواندن» متغیر است. تا بدان جا که ارزش یا مفهوم کتاب را از نسلی به نسل دیگر تغییر می دهد. دیالک تیکی بودن این شکاف اما، در آن جا نهفته است که به قول «ژولین گرین»: «گذر زمان، کتاب ها را دگرگون می کند. اشتباه است که بگوییم که کتاب ها پیر می شوند، بل که به صورت دیگری در می آیند...» همان طور که اختلاف میان تجربه ی خواننده و تجربه ی نویسنده نیز، با تحول مفهوم واژگان و تغییر الگوهای زندگی و اندیشه ی هر دوره، در ارتباط است. به عنوان مثال؛ آیا می توانیم بگوییم که مفهوم واژه ی «احساس کردن» در نزد شخصیت های نویسندگان دو دوره ی مختلف، یکسان است؟ مسلما خیر!

     می دانیم که نوشتن، خود؛ ابزاری است بس خام برای بیان جوشش درونی هر فرد. از طرفی؛ عمل خواندن، یعنی «کشف رموز متن»! این دو «عمل»، آن شکاف دیالک تیکی را- که در بالا گفتیم- باعث می شوند. چه را که در دو زمان مختلف صورت می گیرند. برای همین است که گاه شاهد هستیم در بعضی مواقع- و گاه در بسیاری مواقع- «عمل خواندن»؛ متن را- یعنی کشف رموز متن را، متنی که در زمانی متفاوت نوشته شده- غیر شفاف، مبهم و غیر واقعی تحلیل می کند!

           برای توضیح بیش تر، لازم است تا گفته ی «کلود موریاک» را دقیق تر به ذهن بسپاریم. او می نویسد:«... نوشته ای که در عناصرش، توالی وجود دارد؛ با آن چه نویسنده، مانند نقاش، آن را دیدگانی آنی می گیرد و عرضه می کند، در تقابل است. چه؛ در متنِ نویسنده؛ همه چیز در آن واحد، از دید نگاهی واحد ارایه می شود. بنابراین دویست صفحه نیاز دارم تا دو دقیقه ای را که زمان آگراندیسمان را شکل می دهند، القاء کنم. دویست صفحه ای که برای خواندن آن، چند ساعت لازم است. شاید ده هزار یا یک میلیون صفحه، بدان اختصاص دهم. شاید این دو دقیقه، باز هم تمام نشود. شاید همیشه چیزی برای گفتن در این باره وجود داشته باشد. شاید من، همیشه در سطح چیزها، واژگان و موجودات- در سطح آب عمیق، آب بی تحرک «زمان»- باقی بمانم.»

 

 

        

     در این جا البته؛ مقصود، تنها انطباق ضمیر خواننده با ضمیر شخصیت ها نیست. بل، منظور- به ویژه- انطباق ضمیر خواننده با ضمیر داستان نویس است که ما غالب اوقات؛ تردیدها، قلم خوردگی ها، احساس ناتوانی هایش را به معنای واقعی نمی شناسیم. چه، تمام این ها؛ در پس موفقیت خودِ اثر، و ویژگی این مجموعه ی مستقل، نهفته باقی می ماند.

        در پایان این را هم بگوییم؛ درست است در این شکافی که به وجود می آید- و ذکر آن رفت- عوامل تاریخی، اجتماعی و فرهنگی؛ بسیار تاثیر دارند، لیکن نباید فراموش کنیم که «تفاوت های فردی» نیز موثر اند. به عبارتی بهتر، هر خواننده ای، «زمان خاص» خود را دارد. در این حالت؛ داستان، تبدیل به مضمونی می شود که خواننده؛ «تغییرات شخصی» باب میل خود را، براساس آن- خواه مطابق با ذوق خلاق اش، خواه با غنای درونی اش- بنا می کند. از این رو؛ کم تر پای بند «زمان داستان» می شود، تا بتواند «زمان خاص» خود را بیافریند.   

 

 *. نگاه کنید به بخش های پیشین «دریچه»     

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:21  توسط كيوان باژن  |