تبليغاتX
هواي آزاد
ادبیات

 

                     به بهانه ی شصت وهشتمین سال تولد صمد بهرنگی

                                    نویسنده ی خلق آذربایجان

 

 

 

«ما باید خود را با مشعل عقل بیفروزیم

    تا کسانی که در ظلمت جهل اند ما را

     ببینند. ما باید به همه چیز از روی

      درستی وراستی جواب دهیم.

       باید به تمام حقیقت وبه

       تمام دروغ پی برد.»

                           

                                ماکسیم گورگی

 

 

 

           آن چه که نام صمد(۱) را به عنوان عنصری عینی درجامعه جاودانه کرد، نقشی بود که در«تربیت» و بالا بردن سطح «دانش» انسان، ایفا کرد. نقشی که تاثیر آن، تفکری را انجامید که به قول «امیرپرویزپویان» حاصل اش «چه گونه بودن» و نه «بودن» است که«چه گونه بودن را دانستن ازآگاهی به چه را بودن برمی خیزد و آنان که آگاهی خویش را باوردارند می دانند که چه گونه باید بود... باورداران راستین تکامل بی گمان دانندگان راستین چه را بودن اند. از آن پس چه گونه بودن پاسخی نخواهد داشت جز در روند این تکامل، نقشی خلاق و بی شایبه داشتن.»

    صمد اما، با آگاهی ازچنین نقشی و داشتن چنین باوری، کارش را آغازید. او ازهمان نخست با مجموعه نوشته هایش درمجله ی «معلم امروز» در تبریز و مجله ی «سپاهان» و هفته نامه ی «بامشاد» در تهران که بعدها زیرعنوان«کند وکاو درمسائل تربیتی ایران» به صورت کتابی مستقل چاپ شد، راه اش را  پیدا کرد و هم از نظرعینی و هم از نظر ذهنی به این آگاهی دست یافت که برای پرداختن به کاری اساسی، باید ریشه ها را جست که ریشه، نبود فرهنگی سالم در جامعه است و باید به چالش گرفته شود، نه صرفا برای انتقاد، بل تمهیدی برای نشان دادن این  که در یک جامعه ی جهان چندمی برای تحمیق مردم، تمام ابزار و آلات اقتصادی،سیاسی و فرهنگی به کارگرفته می شود تا در راستای آن،جامعه،هم چنان عقب مانده، در قهقرا و در بسیاری موارد فسیل مانده و انسان این جامعه، نقش خود را به عنوان نیرویی عینی وعنصری پویا- که می تواند و باید با دیدی همه جانبه و هستی شناسانه به تحلیل پیرامون بپردازد- نادیده انگارد. چه را که در جامعه ای طبقاتی، آگاهی و دانش طبقه ی پایین و درک توانایی های تاریخی و شناخت حقوق مردم، می تواند سلاح برنده و جادویی ای باشد درجهت درهم پاشیده شدن طبقه ی بالا.

      پس اگرمی بینیم درچنین جوامعی، طبقه ی استثمارگر با تمام تجهیزات خود برای ازبین بردن تفکر وبینش مردم می کوشد و با سرمایه های عظیم وصرف قوا به تحمیل و توجیه مسائل خرافی واندیشه هایی به شدت کهنه و قرون وسطایی    می پردازد و اگرمی بینیم با ترویج  فرهنگ و اندیشه ی خرافی حتا تحمل مصائب معیشتی و«کار» را جزو مقدرات آسمانی می قبولاند و با چاپ و نشرآثار مورد قبول خود در واقع، درجهت ممنوعیت نشرآثارعلمی می کوشد، آثاری که نه ناشی از تصورات و توهمات ماورایی بل که با دیدی اومانیستی و زمینی به تحلیل مسائل انسان وجامعه ونقش او درتاریخ می پردازند، و بالاخره اگرمی بینیم حتا از دوره ی ابتدایی درمدارس، ذهن کودک با مفاهیمی ارتجاعی در کتاب ها آشنا می شود، مفاهیمی کلی که هیچ گونه رابطه ای با علم و اندیشه ندارد و کمکی هم به شناخت کودک نمی کند، حتا باعث  بی زاری او از هرگونه شناخت و تفکر می شود و این، تا مراتب عالیه ی تحصیل نیز ادامه دارد، همه و همه برای یک هدف و آن، عقب ماندگی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مردم است. به قول سعید سلطانپور:«برای عظیم ترین غارت ها، می باید عظیم ترین تحمیل فرهنگی ممکن شود. پس بیهوده نیست که فرهنگ های ملل فقیرغارت زده، نیمه جان می شود. پس بیهوده نیست که معلم به هیچ گرفته می شود تا زیر فشار استراحت و نان و خانواده، مسئولیت خویش را از یاد ببرد و برای حفظ تعادل مرسوم زندگی به مشاغل دیگر نیز بپردازد. پس بیهوده نیست که بر کتاب های درسی و کتاب های کودکان، نظارتی دیکتاتوری به عمل می آید و بیهوده نیست که مطبوعات ارزشی برابر تسلیحات   می یابد و برای هنر و ادبیات، با شور و بررسی های بسیاربرنامه های دورانی، تدارک دیده می شود و گردن مفاهیم مترقی با گیوتین سانسور قطع می گردد.»(۲)

  

     

 

    صمد با درک این مسئله که منشا شناخت انسان،عینیت اوست و ذهن، تابع آن است، خیلی زود دانست که شناخت مسائل اجتماعی ای چون فقرو بی کاری و... ازطریق درک و تحلیل و شناخت عینی نهادهای جامعه امکان پذیراست تا با این شناخت، بتوان به درک تضادها درجامعه نائل آمد و البته درمرحله ی بعدی حتا به تفکیک تضادهای شناخته شده قدم گذاشت و تضاد اصلی را ازتضادهای فرعی باز شناخت. او بدین وسیله توانست گلوگاه و شاهراه اصلی صورت مسئله را با نیروی خلاقانه خود و با اتکا به عنصرآگاهی اش بیابد که این خود حاصل مطالعه ی عمیق و تجربه هایی عینی از زندگی و درنهایت توازن دیالکتیکی میان عینیت وذهنیت است. چه راکه بدیهی است اگر چنین توازنی درک شود، مسیراولیه برای شناخت مردم و مسائل پیرامون، طی شده، درنتیجه راه برای قدم های بعدی هموارمی گردد. درواقع هم، جریانی که اسطوره ی صمد را به وجود آورد- با تمام حرف و حدیث های خوش و گاه ناخوش آیندش وحتا با تمام تعریف وتمجید های گاه شوخی مآبانه و ماورایی اش- ازچنین فرمولی تبعیت می کند که البته آن چه در یادمان های صمد کم تر به آن توجه شده، نیز پرداختن به چنین امری درتحلیل شخصیت ودرک آثارش است که متاسفانه درغبارشرایط خاص بعد از ازدست رفتن وجود نازنینش گم شد وباعث شد تا بیش تر به حواشی پرداخته شود والبته اسطوره ای گاه دست نایافتنی ترسیم گردد که خود این می تواند گاه نتیجه ای معکوس دربرداشته باشد که در بعضی موارد داشت واین ظلمی است که خواسته یا ناخواسته بر او رفته و می رود. چه را که با تاملی دوباره و این بارعمیق تر برنوع زندگی و آثارصمد، چه در زمینه ی قصه نویسی و چه درزمینه های تحقیقاتی اش که درمقاله ها و نقد و یادداشت هایش دیده می شود و چه درکارهای مردم شناسانه و فولکلوریک اش- که این آخری به خصوص، عمق مطالعات جامعه شناختی و عشق اش به مردم زادگاه و دردایره ی گسترده تر وطن اش را نشان می دهد- به خوبی می توانیم شاهد تلاش گسترده ی او درجهت نزدیکی هرچه بیش تر با مردم باشیم. پس چه گونه می توان تصویرصمد را به صورت اسطوره ای دست نیافتنی و« برمردم» و نه« با مردم» ترسیم کرد!

      آیا دیگروقت آن نرسیده است که بعد ازگذشت سی وچند سال ازدر گذشت آن عزیز، با تحلیلی جامعه شناسانه و نه یک بعدی بل با ابعادی وسیع و همه جانبه ازآثار صمد و با نگاه به زمینه های متعدد کارهایش، از نوع آوری ها درادبیات کودک گرفته تا دید وسیع اش درزمینه ی مسائل تربیتی تا مقاله هایش در موضوعات گوناگون تاریخی واجتماعی و فرهنگی وهنری وحتا سیاسی تا کاردرگستره ی مردم شناسی و فولکلوریک، جمع آوری قصه های عامیانه، افسانه ها، بایاتی ها و... که هرکدام بحثی مفصل و جداگانه ای را می طلبد و همه نشان دهنده ی عمق بینش و دید وسیع او نیزهست و حیرت آور که چه گونه آدمی به سن صمد و نوع زندگی او، با  گرفتاری وسختی های معیشتی اش، توانسته است چنین کارهای گسترده ای را به سامان برساند و افسوس آدمی را برمی انگیزاند که اگر سال های عمرش بیش تر بود، شاهد چه کارهای عظیم و ماندگار دیگری ازاو می بودیم،آثارش را دوباره خوانی کنیم؟ کاری که سال ها پیش باید انجام می شد. اما چه کنیم که دراین ناکجا آباد قبل از تحلیل آثار، به تحلیل شخصیت پرداخته می شود که چون فیلم فارسی های قدیم و جدید، شخصیت ها ادبی، یا «آدم خوبه» هستند یا «آدم بده» وبا این طرز تفکر قضاوت صورت می گیرد که درآن قضاوت کنندگان به دوگروه و دربسیاری موارد، به چند گروه تقسیم شده و با شعارهایی بر«له» یا «علیه» او، گاه به طورکل، آثارش درغباراین شعارها گم می شود.   

       

 

 

       صمد اما معلم بود و چه شوری  داشت برای این که معلم  باقی بماند. معلمی به شدت عاشق کارش. معلمی که می خواست معلم بماند چون می توانست درمعیت آن یاد بگیرد و یاد بدهد. اما آن چه که فراتراز این ها می نماید- همان طورکه گفته آمد-  یافتن یکی از ریشه های اصلی درد جامعه ی ایرانی بود که به درستی دریافته بود که چنین مساله ای سال ها است که گریبان مردم ایران را گرفته است. جهل وعقب مانده نگاه داشته شدن مردم ایران، البته مساله ای نیست که بتوان ازآن ساده گذشت. پس او دراولین قدم، تبر به دست گرفت و با شدت هرچه تمام تر به سراغ این ریشه ی تنومند رفت. کاری که نه تنها جسارت می طلبید بل که همت بلندی نیز. چه که دست گذاشتن روی نقطه ای حساس که حکومت و استبداد، خود حساسیت خاصی برآن قائل است و درواقع یکی از حربه های اوست برای ادامه ی سلطه و استثمارطبقاتی اش، کار ساده ای نیست. اما صمد ازآن هنگام که دردانش سرای تربیت معلم درس به اصطلاح معلم شدن         می آموخت، با چسباندن روزنامه دیواری «خنده»  به در و دیواردانش سرا، چنین جسارتی را آموخته بود. همان طور که با تجمع دانش جویان بر گرد روزنامه دیواری و بحث ها و حرف و حدیث های ناشی از تاثیر آن، به راز قدرت قلم پی برد. ازاین رو است که به دوراز جاروجنجال های بی مورد و هیاهوهای کاذب و بدون هرگونه خودنمایی و اظهارفضلی، در سرآغاز نوشته اش، کندوکاودرمسائل تربیتی ایران می نویسد:«بدین ترتیب دیده می شود که درمسائل تربیتی ایران، تا کنون کند و کاو ی عاقلانه، با لمس مسائل از نزدیک و انعکاس آن ها نشده است. حقیر که سال هاست معلم دهکده است خواست کوششی بکند و حرف و نظرهاش را گردآورد تا دست کم صورت مساله به دست داده شود. آن چه بعد از این می آید همین حرف و نظرهاست.»

     به این ترتیب به راحتی و با تیزبینی، راه اش را از ادبای ریش وسبیل دار جدا می کند که نه تنها درباره ی همه چیز نظرمی دهند تا دیگران، فیلسوف شان بدانند، حرف هاشان نیز بوی کهنگی می دهد و ازروی شکم سیری وراحت طلبی است. آن هایی که پشت میزو جلوی کولر می نشینند و دم از مسایلی می زنند که هیچ از آن خبر ندارند و از جاهایی صحبت می کنند که هیچ ندیده اند. درحالی که صمد همیشه معتقد بود«آدم که نفس اش ازجای گرمی بلند شد، خیلی چیزها را نمی بیند و ناچار کلیات بافی می کند و در پیله ی آرامش واستنشاق شبه آزادی فردی، دست به اصلاح می زند و به خیال اش که معجزه می کند.»(۳) ودرست به همین علت، نخست، چنته اش را از تجربه های عینی پرمی کند و بعد قلم به دست می گیرد. ازاین رو بی سبب نیست که وقتی این نوشته چاپ می شود باعث حیرت وتعجب دیگران می گردد وجای پرسش که این ها که نوشته ای چنان حقیقتی را درخود نهفته دارند که خواننده از خود می پرسد؛ چه طور؟... با این سن وسال... و چنین تجربیاتی؟... که البته با جواب تاریخی صمد مواجه می شوند: همه فکر می کنند فقط خودشان درد دارند درحالی که نمی دانند دردها مشترک است وبا این جواب، طلسم، شکسته می شود. طلسم دردهای فردی وتجربه های فردی و... و همه ی این مسائل، تبدیل به مسائل جمعی ومشترک می شوند واین سرآغاز راهی است که صمد اما، آغازگر آن بوده است. همان طور که آغازگر بسیاری ازمسائل دیگرهم بود.

   

 

 

   کتاب «کند وکاو درمسائل تربیتی ایران» با گفته ای تاریخی از«برتولد برشت» می آغازد:«آن که حقیقت را نمی داند بی شعور است، اما آن که حقیقت را می داند و آن را دروغ می نامد، تبهکار است» و منظور صمد از قرار دادن این جمله اما، شاید یافتن آمارنسبت بین «بی شعوری» و«تبهکاری» درجامعه باشد. یا باید«بی شعورباشی» یا« تبهکار»! راه میانی، نه این که نیست، هست! اما به چه قیمتی؟ بهای آن را چه کسانی خواهند پرداخت؟ صمد برای این که تبهکار قلمداد نشود، عمق قضایا را کاوید که بهایش مرگی زود هنگام بود. چه که دانستن، مردن است. او به مسائلی ازقبیل :«چه را معلم خوب حکم کیمیا دارد؟»،«بازرسی فرهنگی و انواع و اقسام آن»،«تنبیه بدنی»،«مشکل کتاب های درسی»،«تدریس زبان فارسی درآذربایجان»،«روستا وروستا زاده» و«زیر میکروسکپ» پرداخت. مسائلی ظاهرا پیش وپا افتاده که  دربرگیرنده ی طرح مسائل و مشکلات آموزشی درایران است. درواقع، طرح آسیب شناسی آموزش وپرورش که دربخشبخش های کتاب کامل می شود و صمد با بینشی آگاهانه، به معلم درمفهوم عام و معلم خوب به طورخاص می پردازد. او می گوید: معلم ها«... اولین تیپا را هنگام استخدام می خورند. گروهی به دورترین نقطه ها پرت می شوند. چه را که واسطه و نفوذی درکارگزینی نداشته اند و دسته ای درنقطه های نزدیک ومراکز استان ها و پای تخت استقرار می یابند و معلوم است چه را. اغلب اعتراض ها بی فایده است...»

          

 

 

           درواقع سخن صمد و اشاره ی او به تبعیضات اداری و عدم مدیریت صحیح و این که چه گونه بی عرضه ترین و کودن ترین و مرتجع ترین افراد به مقام های بالا می رسند و... همه و همه مدل کوچکی نه تنها از وضعیت فرهنگی کشوراست، در دیدی عمیق تر مدلی از کل جامعه را ترسیم می کند. چه که همه چیز از آموزش و پرورش شروع می شود. غیرازاین نیست که بچه هایی که قرار است به این ترتیب رشد کرده و تربیت شوند، آینده سازان این مملکت اند.

        صمد درجایی می گوید:«درعصری زندگی می کنیم که دامنه ی اعمال نفوذ و سیاست بازی دول، حتا به حیطه ی علم وهنر نیز کشیده شده. حقایق قاطع علمی (درفیزیک ونجوم واقتصاد وفلسفه و...) را تا آن جا افشا می کنند و میان مردم رواج می دهند که سیاست روز جهان می خواهد. علم وهنر، تا آن جا مجاز شمرده می شود که تزلزلی در قالب های ذهنی مردم ایجاد نکند. بل که آن ها را دراعتقاد به قالب های فکری ساخته و پرداخته ی سیاست روز جهان پا برجا ترکند. لازم نمی بینند دانسته شود که مسافرت های فضایی و نشستن برسطح کره ی ماه، خود به خود بعضی قالب های ذهنی پیش را درهم می ریزد و فکرهای نوی نتیجه می دهد. به نظرشان همین قدرکه دو سطر خبر راست و دروغ در روزنامه ها خوانده شود یا نشود، کافی است...»(۴)

           که با جای گزین کردن عصرارتباطات، انواع کامپیوترها و ماهواره ها به خصوص شبکه ی جهانی اینترنت به جای «مسافرت های فضایی» و«نشستن برسطح کره ی ماه» دراین متن جای تعجب نخواهد بود که امروزه نیز از هر زمانی بیش ترشاهد فرو ریختن قالب های کهنه و پوسیده ی ذهنی و فکری هستیم. آن چنان که اربابان ارتجاع، همان هایی که ازاین تزلزل برخود می لرزند، دچار رعب و وحشت شده اند و از هرامکانی استفاده می کنند تا جلوی آن را بگیرند.

  

 

 

 

 

              کهنه گوید همین گونه که هستم ازازل بوده ام

            نو گوید باش ولی اگر خوب نباشی باید بروی(۵)

 

       دراین بین اما وضع کسانی که به مراکز آموزشی یا دانش گاه ها می روند تاسف بارتراست واین، تضادی است که درجامعه وجود دارد. ازطرفی، زمان پیش می رود و از طرفی راه رشد مادی چنین پیش رفتی گرفته شده ومی شود وصمد حقا که با دانش خود به عنوان عنصری آگاه و پیش رو والبته آغازگر جدی بحث ها پیرامون مسائل تربیتی وآموزشی درایران و به عنوان محققی که به جمع بندی تلاش های خوب اما پراکنده ی کسانی چون جلال آل احمد ودیگران پرداخت، تضادها را خوب شناخت و فریادش را بلند کرد ودرتما م مدت عمرکوتاه اما پربارش، دمی نایستاد و به نسل آینده اندیشید. چنین امری البته که جای بحث وتحقیق دارد و کتاب «کند وکاو درمسائل تربیتی ایران» می تواند آغاز گرآن باشد که با نگاهی دوباره ودقیق به کتاب نه تنها کم وکاستی ها مشخص گردد بلکه با استفاده از تجربه های صمد کند وکاوی دوباره را درمسائل تربیتی ایران آغازکنیم.

            برای همین است که نام صمد، به غیراز«آقا معلم» روستاها، با مفاهیمی چون«آگاهی» و «کتاب» و«کتاب خوانی» عجین شده است. چه را که شنیدن نام او، ناخودآگاه چنین مفاهیم را به ذهن تداعی می کند. اکنون دیگر، هرجای این مملکت، صحبت از«مطالعه» و« کتاب» است، نام صمد زینت بخش آن جا است واین دستاورد کمی نیست. کسی که مرگ را به سخره می گرفت و اهمیت مساله را در تاثیر زندگی و مرگ اش درزندگی دیگران یافته و زندگی را با توجه به این امرمعنی می کرد، افسوس که نیست تا ببیند همان طور که درزندگی «معلم» بوده، پس ازمرگ نیز«معلم» باقی ماند و یاد وخاطره اش درمحفل های گوناگون «چه گونه مطالعه کردن» را می آموزاند!   

    

 

 

       کار کارستان صمد اما، تالیف وتدوین «آموزش الفبای فارسی برای دانش آموزان آذری زبان» بود. کاری که در زمینه ی آموزش زبان فارسی، نمونه و یگانه است. چه را که او با تلاشی حیرت آور و پس از سال ها کار تدریس درروستاهای آذربایجان، دست به ابداع روشی زده بود تا بدین وسیله بتوان در زمانی کوتاه و با کم ترین تلاش، فارسی آموخت. این اثر گرچه هرگز چاپ نشد، اما سرگذشت و چه گونگی سرنوشت آن، گویای حکایتی است غریب دراین مملکت و مشتی نمونه ی خروار که چه گونه امر فرهنگ دراین ناکجا آباد، دست آویزی است برای طبقه ی حاکم!

   در واقع صمد دراین تلاش، با روشی علمی و البته تجربی، به یافتن واژه های مشترک میان زبان فارسی و گویش آذری پرداخت وآن ها را درجملاتی آسان و قابل فهم- که برای آذری زبانان مانوس باشد- آورد و به این وسیله خود را به عنوان محققی توانا معرفی کرد که درصورت چاپ وبهره گیری ازآن، می توانست در شیوه ی تدریس زبان فارسی دربخش عظیمی از سرزمین ما، تحولی محسوب شود. چه که او سال ها در تدوین کتاب الفبایش کوشید. فیش برداری کرد و خون جگرها خورد. چه را؟ برای آن که فلان کودک آذری زبان درفلان روستای دورافتاده، راحت تر فارسی یاد بگیرد و بازاگراین کتاب چاپ می شد، صمد را با چهره ای دیگر هم می شناختیم. «ارائه گر روش های علمی آموزشی و تربیتی». اما افسوس و صد افسوس که این مملکت هم واره زیر نفوذ کوتوله های فرهنگی و سیاسی است که جز فضل فروشی، کاری از دست شان برنمی آید. اینان ارزش کار صمد را تنها در مقدار خوش آمد یا نیامد مقامات بالا می سنجیدند. از این رو خرده گیری ها شروع شد که صمد مدتی با این کوتوله های به اصطلاح فاضل سروکله زد تا این که ذله شد وعطای کتاب را به لقای چاپ اش بخشید! کتاب اش را برداشت و پناه آورد به روستا و کار معلمی اش را ازسرگرفت که البته همین کتاب به نوعی باعث برانگیختن و حساسیت بیش ترمقامات روی صمد شد که سرانجام به مرگ اش انجامید.

         

 

 

   به این ترتیب نام و یاد صمد به عنوان ادبیات شناس، قصه نویس، محقق فرهنگ مردم و پژوهش گر مسائل آموزشی در یادها خواهد ماند و البته اظهار فضل آن کوتوله های فرهنگی امروزی که با خرده گیری های گاه جانب دار و دیکته شده از سوی محافل«پول وقدرت» سعی در تخطئه ی شخصیت و آثار او دارند، نمی تواند چیزی از ارزش های این معلم ساده ی روستاهای آذربایجان بکاهد.

                                                چه خوب است چمن

                                                    که دربودن و نبودن

                                                         جایش سبزاست

 

                                       یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

 

 پانویس ها:

 ۱. دوم تیرماه ۱۳۱۸- شهریور۱۳۴۷

۲. به نقل ازکتاب نوعی ازهنر، نوعی ازاندیشه

۳. مجموعه مقاله ها ، مقاله ی « درحاشیه ی طرح تازه ی آقای دکتر صناعی»

۴. به نقل از مجموعه مقاله ها، بررسی کتاب ساختمان خورشید

۵. برتولت برشت، زندگی گالیله، عبدالرحیم احمدی نشراندیشه، ص ۱۵۷ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 23:59  توسط كيوان باژن  | 

 

«دریچه» نگاهی دارد به

بعضی تعاریف و نکات مهم و هم چنین 

دیدگاه مدرن و پیشرو ادبیات داستانی.

امید است که در این مجال کوتاه مفید واقع شویم.

 

 

 

 

 

 

زمان و انواع آن در داستان

       گفتیم چهارعنصر اساسی برای کسی که می خواهد داستان بنویسد وجود دارد.

1: راوی

2: فضا

3: زمان

4: سطح واقعیت

 درواقع بهتر است بگوییم اهمیت این چهارعنصر؛ چون عناصر اربعه ی«خاک»،«باد»،«آب» و«آتش» در دوران باستان است.

            پیش تر به اختصار درباره ی«راوی»،«روایت»، «زاویه ی دید» وانواع آن، هم چنین«فضا» درداستان صحبت کردیم. اینک به بررسی عنصر«زمان» در داستان و انواع آن    می پردازیم.

    از آن جا که به هرحال همه مان تصوری از مفهوم «زمان» (گذشته، حال و آینده) داریم، اما برای نویسنده، درک تفاوت میان زمان واقعی (آن چه در واقعیت اتفاق می افتد) و زمان مجازی (زمان داستانی یا خیالی) از اهمیت زیادی برخوردار است. یعنی درک مقایسه ی میان زمان واقعی که چه خواننده و چه نویسنده- در زندگی- با آن مواجه اند و زمان جاری در داستان که زاییده ی وهمی است خلاقانه از سوی داستان نویس. زمانی به همان میزان ساختگی که راوی و شخصیت های داستان با آن مواجه اند.

       به این ترتیب باید توجه داشت هم چنان که عناصری چون«راوی» و«فضا»- که پیش تر بررسی شد- محصول تخیل اند، عنصر«زمان» نیز که داستان بر بستر آن جاری است، مخلوقی زاییده ی تخیل نویسنده است. با این تاکید که این مساله بستگی بسیاری دارد به میزان قدرت و توانایی نویسنده در متقاعد کردن و مجذوب ساختن خواننده.

 

  

     

        به عبارتی دیگر؛«زمان» در داستان، زمانی است ورای زمان واقعی که در زندگی با آن روبه روییم. زمانی خیالی که قدرت نویسنده ای توانا به آن شکل ملموس و واقعی می دهد. از این رو همه ی داستان ها؛ زمان خاص خود را دارند. یک زمان کاملا منحصر به فرد و متفاوت از زمان واقعی که خواننده در آن زندگی می کند. بنابراین دیدگاه زمانی در یک تعریف کلی؛ رابطه ای است میان زمان ساری بر روایت گر و زمان جاری در آن چه روایت می شود. درنتیجه می توان گفت که زمان در داستان، نامساوی است با زمان زندگی. گاهی زمان داستان، بسیار محدود و انتخاب شده است از زمان گسترده ی زندگی و گاهی یک لحظه از زمان داستان، بسیار گسترده تر از زمان زندگی است.

 

   

       

        قابلیت های ممکن یک داستان، برای گزینش از سوی داستان نویس را هم می توان به طور کلی به سه مورد مشخص دسته بندی کرد:

الف- زمان راوی و روایت می توانند همسان و یکسان باشند. در این مورد، راوی در زمان حال روایت می کند.

ب- راوی می تواند با استقرار در گذشته، وقایعی را که در زمان حال یا آینده رخ می دهد، روایت کند.

ج- راوی می تواند برای روایت وقایعی که در گذشته اتفاق افتاده اند، در جای گاه حال یا آینده قرار گرفته، به روایت گری بپردازد.

      شناخت و برداشت درست از این سه، از طرفی مستلزم داشتن درک درست نویسنده از زمان دستوری است که راوی در آن استقرار یافته و در سویی دیگر نیزبستگی دارد به زمان وقوع داستان. البته نباید پنداشت که در یک داستان، تنها باید یک دیدگاه یا نظام زمانی وجود داشته باشد. این برداشت کاملا اشتباه است. نویسنده در انتخاب و تغییرات زمان داستان و شکست آن آزاد است و می تواند وسواس داشته باشد و نیز می تواند دغدغه ی این را داشته باشد که تا حد امکان، این تغییرات، پنهانی باشند تا خواننده با رغبت بیش تری داستان را ادامه داده، به کشف برسد.      

 

*. نگاه کنید به بخش های پیشین «دریچه»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:46  توسط كيوان باژن  | 

     

 

          هنرهای نمايشی در«ايران»؛ بعد ازگذشت سال ها ازعمر پر فراز و نشيب اش و با وجود انتقادها و دلسوزی های پراکنده- و به شدت هم پراکنده- نه تنها کم تر به مفهوم تئاتر نزديک شده بل که به ویژه درسال های اخير؛ در نوعی «بروکراسی اداری» غوطه ور شده که آن را از هر گونه خلاقيتی دور نگاه داشته است!

      اين«بروکراسی» اما؛ خود را به شکل ديدی از«بالا» به «پايين» تحميل کرده و باعث شده تا عده ای مدعی العموم؛ افسار تئاتر را به دست گرفته و به هر طرفی که می خواهند بکشند. کسانی که تئاتر را محدود کرده اند به چهارديواری ای حداکثربه وسعت «تئاترشهر» با ديوارهايش و با مرشد بازی های خود؛ فضای تاريک تئاتر را تاريک تر کرده و با تصورات قالبی خود؛ محفل های روشنفکرانه؛ برج عاج نشين و پرمدعا ترتيب داده اند که از روی سيری و شکم بارگی حرف می زنند و از روی تفنن و بی کاری؛ نيم نگاهی هم به اين مقوله انداخته و آن را وسیله و ابزاری برای فخر فروشی قرار داده اند. اينان مجبورند فيلسوف بودن شان را باخط کش حرف های دهان پرکن؛ سانت به سانت اندازه بگيرند تا به زور هم شده خود را به اين جامعه ی نامهربان و قدرنشناس بقبولانند! پول می گيرند تا مقام بسازند و مقام می سازند تا هنرو انديشه بنا کنند و بايد هم حمايت شوند. چون درجايی که هنر مامنی می شود برای تاييد سرنوشت ناگوار انسان ايرانی؛ نمايش اش هم کالايی است درحد امرار معاش و تفنن و شارلاتان بازی.

      

       برای کارگزاران چنين کالاهايی؛ دیگر صحبت از«درد»های اجتماعی و«مردم»؛ معنی نمی دهد. می گويند:«درد؟ کدام درد؟ يک سرماخوردگی ساده که درد نيست. می خواهيد قرص آسپرينی به شما بدهم؟» و اين گونه راه را بر هر گونه نقد و انتقاد می بندند. چه را که انتظاری جز«به به» گفتن و«چه چه» شنيدن ندارند. معتقدند در اين بلبشو هر کسی بايد گليم خودش را از آب بيرون بکشد و الخ!... ديگر نمی دانند «هنر» به طورعام و«تئاتر» به طورخاص؛ مقوله ای کادرشده نيست که بتوان آن را درچارچوبی به انحصارخود درآورد.

       آن چه که- درواقع- باعث شده تا از«تئاتر» به عنوان «فيلسوفانه» ترين هنرها ياد شود؛ ديد به شدت جسارت آميز آن است. «تئاتر» با انتقاد و اعتراض و به طور کلی «نه» گفتن مداوم  به هرچه مخالف با روند تکامل تاريخی انسان و جامعه است؛از ساحت خود دفاع می کند. ازاين روگردانندگان آن؛ چاره ای ندارند جز کنار گذاشتن «ترس» تا هرچه بيش تر به تثبيت موقعيت حساس خود بپردازند و هم چنين «پنهان ترين وفردی ترين دردهای روان پيچيده اما قابل کشف انسان را با توجه همه جانبه به موقعيت های ملی درعرصه ی طبقات متجلی سازند.»(۱) بنابراين حکومت ها در برخورد با امر «تئاتر» به ویژه دو راه  بيش تر ندارند. يا آن را برای هميشه سرکوب کنند يا اين که بپذيرندش. در صورت دوم اما؛ ديگر پذيرش خلاقيت جسارت آميز «تئاتر» درکشف نواقص و نابرابری ها ضروری است. بايد دانست هيچ حالت بينابينی وجودندارد. پس ديگر با اين جار و جنجال های اخير يعنی تنزل «تئاتر» به مقوله ای اداری و علم کردن چند نفر مدعی العموم به بهانه ی خوردن خروار خروار خاک صحنه- کدام صحنه؟- نمی توان به زور؛ حالت بينابينی به وجودآورد.

   

         وقت آن رسیده - با تجربه ای که تئاتر ما پشت سر دارد و با سابقه ای که در پرونده ی آن ضمیمه است- به جای همه ی این ادا بازی ها و الدرم بلدرم ها بياييم به هزاران تن ازفارغ التحصيلان دانشگاه ها- که بسياری باعشق  و علاقه به آن می نگرند- بيانديشيم که سرگردان به هر دری می زنند تا مگرهمين به اصطلاح خاک صحنه خورده های برج عاج نشين! بنده نوازی کرده دل شان به رحم آمده بل که گوشه ای ازاين ارث پدری را به آن ها هم بدهند!

      به راستی چه را بايد جامعه ی تئاتری ما تشکيل شده باشد از چند نفر«مرشد» با يک ديد «شاگرد پرورانه» که به زعم شان در همه ی مباحث؛ دارای رای و نظرند؟ کسانی که چون «اختاپوسي» روی تئاتر «ایران» سايه افکنده اند و اجازه ی رشد را به جوانان نمی دهند؟

     اگر«تئاتر» را پذيرفته ايم و برای آن دل می سوزانيم بايد با نيروی انديشه و با ديدی باز- و نه کاسب کارانه- به آن بنگريم تا بتوانيم اميدوار باشيم هرچه زودتر سايه ی اين اختاپوس ها برچيده شود و در پی آن؛ نهال هايی که با انديشه ی سبز و برتر آماده ی رشدند سر بيرون آورند.

پانویس:

۱. به نقل از«نوعی ازهنرنوعی ازانديشه» نوشته ی سعيد سلطانپور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:23  توسط كيوان باژن  |