تبليغاتX
هواي آزاد
ادبیات

آن چه اثر ادبی را از چون آن اهمیتی برخوردار می کند که بتواند خود را به عنوان اثری ماندگار معرفی کند، ارتباطی است که خالق اثر میان درون و بیرون جهان خود به وجود می آورد. به عبارتی دیگر خالق یک اثر ادبی بنا به شرایط اقتصادی، اجتماعی، سیاسی جامعه و جهان، درک و معناهای مختلفی را در ذهن اش به ثبت می رساند که با عینیت بخشیدن به این معانی، هم به اعتلای فکر و وجدان بشر، در سطح  جامعه ی خود و هم به طور عام  در جهان می پردازد. چه را که در طول تاریخ ادبیات، تنها آثاری فرازمان و فرامکان شده و می شوند که هستی انسان را اندیشه کنند.

   اثرادبی با توجه به هم این مباحث- این که تا چه حد قادراست به پرسش های انسان،از جمله(انسان در هستی ) پاسخ دهد- وهم این طور هنرمند- به عنوان آفریننده ای خلاق- قابل نقد و بررسی است.

    درست به هم این علت است که از نویسنده ی خلاق نام می بریم. کسی که هم واره در پی کشف افق های جدید در ادبیات است نه انتشار چند کتاب و شهرتی احتمالی در سطح جامعه.

    

 

 

    نویسنده ی خلاق هم واره به پله ای بالاتر فکر می کند. از این رو هیچ مسأله ای نمی تواند جز چون این دورنمایی، او را راضی نگاه دارد. او قبل از این که به نویسندگی خود فکر کند به ادبیات داستانی و جای گاه اش در جامعه و جهان می اندیشد. از این رو به راحتی می توانیم در جامعه و جهان، دو نوع نویسنده را تشخیص دهیم با دو دنیای متفاوت که می توانند در کنار هم فضای ادبی جامعه را بسازند. حذف هر کدام آسیبی است برای جامعه ی ادبی، اما تقویت گروه اول نشان دهنده ی سطح متوسط جامعه از نظر فکری و فرهنگی است. این تقویت اما، نه به خودی خود بل که با توجه به شرایط اقتصادی به عنوان زیربنای جامعه و شرایط اجتماعی، نوع حکومت در ایجاد رفتار و کنش ها و میزان دمکراسی در سطح جامعه به عنوان روبنا، قابل ارزیابی بوده و تحت تأثیر چون این عواملی است که می توان به تجزیه و تحلیل شخصیت و رفتار انسان ها پرداخت و سپس تأثیر گذاری متقابل انسان ها را بر شرایط دریافت.

   باید توجه داشت به ترین منتقدان در هر جامعه ای مردم هستند. آن ها خوب تشخیص می دهند که چه اثری را بخوانند و حتا چند بار بخوانند و یا کدام اثر را فقط تورق کنند. در نتیجه آثاری که بدون در نظر گرفتن شرایط جامعه و حتا جهان به وجود می آید شاید برای مدت محدودی گروهی را دل خوش کند اما بی شک چند صباحی به طول نخواهد انجامید و خیلی زود به بوته ی فراموشی سپرده خواهد شد. چه، اگر غیر از این باشد باید در ساحت ادبیات شک کرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 3:42  توسط كيوان باژن  | 

 

  «دریچه» از این پس نگاهی دارد به

بعضی تعاریف و نکات مهم و هم چنین 

دیدگاه مدرن و پیشرو ادبیات داستانی.

امید است که در این مجال کوتاه مفید واقع شویم.

 

   

 

  راوی- روایت

  می دانیم هر داستانی باید گوینده ای داشته باشد که موضوع را نقل کند. شخصی که داستان را روایت می کند. این شخص، در عین حال، مهم ترین شخصیت همه ی داستان ها نیز هست. کسی که در واقع، دیگر اجزاء داستان، به او وابسته اند. اما در این جا، یک اشتباه وجود دارد که باید تصحیح شود و آن، درک نادرست بسیاری- حتا برخی داستان نویسان، به ویژه آن هایی که اول شخص می نویسند- از راوی است. یعنی اشتباه گرفتن «راوی» یک داستان، با «مولف» یا «نویسنده» ی همان داستان.  

   واقعیت این است که راوی، موجودی ساخته شده از کلمات است و نه مثل نویسنده از گوشت و استخوان. او تنها در تعامل با رمانی که روایت می کند و فقط تا مادامی که داستانی را باز می گوید، زندگی می کند (در واقع مرزهای داستان،محدوده ی حیات اوست.) در صورتی که نویسنده، صاحب زندگی و حیاتی حقیقی، غنی و متفاوت است. حیاتی که پیش از نوشتن این رمان هم، تداوم داشته و حتا در زمان نوشتن نیز، نویسنده، همه ی زندگی اش را به آن اختصاص نداده است.

    راوی، همواره شخصیتی ساختگی است. موجودی خیالی، مشابه ی باقی شخصیت های داستان. همان ها که او تعریف شان می کند. اما بسیار مهم تر از ایشان. زیرا نقشی که ایفاگر آن است- خودش را آشکار یا پنهان می کند، گوشه می گیرد یا به هرحال سرک می کشد، در باره ی هرچیز و هرکس داوری می کند و گاه پرچانه و لوده، یا کم حرف و جدی می شود- در متقاعد ساختن مان به واقعی بودن دیگر شخصیت های داستان و یا تجسم آن ها، چون عروسک ها و آدمک هایی بی اراده در ذهن مان، تاثیر مستقیم دارد. رفتار و سلوک راوی، تعیین کننده ی پیوستگی درونی یک داستان است. مسئله ای که به نوبه ی خود، عاملی اساسی در فریبایی داستان به شمار می رود.(1)

 

 

 

زاویه دید و کارکردهای آن

نخستین مسئله ای که داستان نویس در نوشتن داستان اش باید  در پی حل آن باشد، این است که این «راوی» چه «زاویه ی دید» ی دارد.

    اما «زاویه دید» چیست؟

        «زاویه ی دید» یا «زاویه ی روایت» یا «زاویه ی دید نمایش دهنده»؛ شیوه ای است که نویسنده به وسیله ی آن، مصالح و مواد داستان خود را به خواننده ارایه می کند و در واقع، رابطه ی نویسنده را با داستان، نشان می دهد. زاویه ی دیدی که نویسنده انتخاب می کند بر عناصر دیگر داستان تاثیر می گذارد. یعنی به «شخصیت پردازی»، به گسترش و تکوین «پیرنگ»، بر«بافت کلام» و «شیوه ی نگارش»(سبک)، به تحول و دگرگونی «صحنه پردازی» و به ویژه به «نقطه» ای که داستان تمرکز پیدا می کند. از این جهت، انتخاب «زاویه ی دید» از اهمیت بسیاری برخوردار است، زیرا سازمان بندی داستان در گرو آن است.

  این نقل موضوع اما، ممکن است به شیوه های مختلف صورت گیرد. امکان دارد درونی باشد یا این که بیرونی.

     در«زاویه ی دید درونی»؛ گوینده ی داستان، یکی از شخصیت های(شخصیت اصلی یا شخصیت فرعی) داستان است و داستان از «زاویه ی دید اول شخص» گفته می شود. در «زاویه ی دید بیرونی» افکار و اعمال و ویژگی های شخصیت ها از بیرون داستان، تشریح می شود. یعنی فردی که در داستان، هیچ گونه نقشی ندارد. در واقع نویسنده، راوی داستان است و داستان از «زاویه ی دید سوم شخص» نقل می شود. در «شیوه ی سوم شخص»؛ نویسنده، خود را بیرون از داستان قرار می دهد و جریانات و وقایعی را که بر اشخاص داستان می گذرد به خواننده باز می گوید. در این جا است که می گوییم راوی  در حوزه ی «عقل کل» یا «دانای کل» قرار گرفته است. از این شیوه، با عنوان «دیکتاتوری ادبی» نام می برند و در داستان نویسی مدرن، منسوخ شده و کهنه است.(2) اما در طریقه ی دوم؛ یعنی شیوه ی «اول شخص مفرد» نویسنده یکی از اشخاص داستان است و وقایع داستان را به صیغه ی متکلم، برای خواننده تعریف می کند.

 

 

1. با استفاده از«نامه هایی به یک نویسنده ی جوان»، ماریو بارگاس یوسا، رامین مولایی، نشر مروارید1382  

2. در بخش پیشین «دریچه»، در این باره سخن گفته ایم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 13:8  توسط كيوان باژن  | 

 

هرشب ستاره ای به زمین می کشند و باز

این آسمان غم زده، غرق ستاره هاست...

 

                                           سیاوش کسرایی

 

 

 

من همیشه به دو چیز می اندیشم

و به دو چیز اعتقاد کامل دارم

دوم به خودم

سوم به هیچ چیز

تو به چند چیز معتقدی؟

 

«خسرو گلسرخی» از ذوق هنری ارزنده ای برخوردار بود. یکی از رفقایش  ایده ی او را در رابطه با حس زیبایی شناسانه ی شعر، این چنین ترسیم می کند:«خسرو، از زبان این و آن می شنید که شعر، شعار نیست! و [در پاسخ] می گفت: لطفن آیه های روشن فکرانه را مثل کاه و علف، جلوی ما نریزید! چه را نباید شعر، شعار باشد؟ در جایی که زندگی کم ترین شباهتی به خودش ندارد، این کفر است که به دنبال شعر ناب و جوهر سیال شعری، سینه چاک دهیم!»

     «خسرو» اشتیاق عجیبی به بحث داشت. انگار به این ترتیب می خواست هر چه بیش تر جهل را به عقب رانده و جهت حرکت به جلو را در همه ی عرصه های اجتماعی، حداقل برای خودش هموارتر کند. در این راستا؛ اقشار مختلف- از هر حزب و گروه و با هر سمت و سو و عقیده ای- طرف مناظره اش بودند.

    او به همراه رفیق هم رزم اش،«کرامت دانشیان»- دو هم پیمانی که نام شان چنان به یک دیگر گره خورده که چون نام یکی از آن ها آورده شود، الزامن نام آن یکی نیز در ذهن آدمی  تجسم می یابد!- در سپیده دم هشتم بهمن ماه 1352 مردانه مقابل جوخه ی آتش  ایستادند و تیرباران شدند و با خون سرخ خود، میدان «چیتگر» را آبیاری کرده و با تقدیم جان شان به خلق «ایران»؛ رفاقت خویش را با آنان تثبیت کردند. هنگامی که سربازی برای بستن چشم، به سوی «خسرو» می رود، او با صدایی آرام و بی دغدغه می گوید:«چشم های مرا نبند داداش، می خواهم طلوع خورشید را تماشا کنم!» لحظاتی بعد، با دمیدن سپیده، «خسرو» تمام قوت اش را در چشم هایش جمع کرد تا برای آخرین بار، طلوع خورشید را ببیند و...!

    خبر تیرباران این دو فرزند خلق، هیچ گاه به صورت رسمی اعلام نشد. رژیم شاه؛ با مسکوت گذاشتن خبر مرگ «خسرو» و «کرامت»؛ مترصد بود مرگ این شیرآهن کوه مردان کشورمان را  بی اهمیت جلوه دهد. غافل از این که مردم، لحظه به لحظه اخبار مربوط به فرزندان خود را پی گیر بودند. به طوری که با خبر تیرباران«خسرو» و«کرامت»؛ این، شاه و دارو دسته اش بودند که طنین آه خلق «ایران» را که از نهادشان برخاسته بود، شنیدند و به لرزه افتادند!

   اینک پس از گذشت سی وسه سال از در خون غلطیدن «خسروگلسرخی» و«کرامت دانشیان»؛ این فداییان خلق ایران، یادشان را گرامی داشته و با مرور چه گونه گی زندگی، آثار و نوع تفکرشان، قدر پرقدرشان را پاس می داریم.

 

 

گلسرخی به نام «خسرو»     

 

پرندگان همه خیس اند

و گفت وگویی از پریدن نیست

در سرزمین ما

پرندگان همه خیس اند

در سرزمینی که عشق، کاغذی است

انتظار معجزه را بعید می دانم.

 

«خسرو گلسرخی»؛ نویسنده ، شاعر و منتقد در روز دوم بهمن ماه 1322 در شهر«رشت» پا به آوردگاه جهان گذاشت. خیلی زود هنگامی که بیش از یک سال و نیم نداشت، پدرش را از دست داد. مادرش،«شمس الشریعه وحید» او و برادرش «فرهاد» را نزد پدربزرگ شان«حاج شیخ محمد وحید خورگامی» در «قم» برد تا تحت سرپرستی او قرار گیرند.

    پدربزرگ «خسرو»؛ روحانی و از بازماندگان نهضت جنگل  بود.«خسرو» تحت حمایت پدربزرگ بود تا سال 1341 زمانی که تحصیلات ابتدایی و متوسطه را به پایان رسانید. در این سال بود که پدربزرگ نیز فوت کرد و به این ترتیب؛ چرخ معاش خانواده به عهده ی «خسرو»ی کوچک افتاد. بعد از این واقعه؛ خانواده ی «خسرو» به«تهران» آمدند.

   پس از پایان تحصیلات، «خسرو» در روزنامه ی «اطلاعات»  و سپس روزنامه های «آیندگان» و «کیهان» مشغول به کار شد. او با نوشتن مقالاتی در باره ی مسایل ادبی و هنری و هم چنین نقد ادبی، خیلی زود ذوق و دانش ادبی اش را نشان داد. 

 

 

 

    در سال 1348 با شاعر و نویسنده ی هم رزم اش؛ «عاطفه گرگین» ازدواج کرد که حاصل آن، گلسرخی دیگری به نام «دامون» بود. زندگی در کنار شاعری چون «عاطفه گرگین» و تاثیری که از یک دیگر گرفتند، ابعاد تازه ای به زندگی و آثار «خسرو» بخشید. این زندگی مشترک، بیش از چهارسال دوام نیافت و«خسرو» در فروردین 1352توسط مامورین ساواک در محل کارش؛ «کیهان» دستگیر و روانه زندان شد.

 

می دانی...

پرنده را بی دلیل اعدام می کنی

در ژرف تو

آیینه ایست

و دستان تو محلولی ست

که انجماد روز را

در حوضچه ی شب غرق می کند

 

 

 

حماسه ی گل سرخ

 

آقای رییس دادگاه! کدام شرافت مند است که در گوشه و کنار تهران مثل نظام آباد، مثل پل امام زاده معصوم، مثل میدان شوش، مثل دروازه غار برود و با کسانی که یک دستمال زیر سر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از کجا آمده اید؟ چه می کنید؟ می گویند فرار کرده ایم! از چه؟ از قرضی که داشته ایم و نمی توانستیم بپردازیم!...

 

 

نوشته های «خسرو» اعم از شعر و مقاله، نقد و تحقیق و ترجمه؛ همه و همه نشان دهنده ی دید جامعه شناسانه و مردم دوست او ست.  دیدی که به خوبی نشان می دهد او به هنر جدای از مردم اعتقاد ندارد. ساواک به این دلایل، نوشته هایش را تحت نظر داشت. اما او در آن شرایط اختناق، با شجاعت بی نظیری، عمیق ترین و مردمی ترین شعرهایش را سرود.

   

این کاج های بلندست

که در میانه ی جنگل

عاشقانه می خواند

ترانه ی سیال سبز پیوستن

                         برای مردم شهر

نه، چشم های تو ای خوب تر ز جنگل کاج

اینک برهنه ی تبرست

با سبزی درخت هیاهویت

 

این سوگوار سبز بهار

این جامه ی سیاه معلق را

چه گونه پیوندی ست

با سرزمین من؟

آن کس که سوگوار کرد خاک مرا

آیا شکست

در رفت و آمد حمل این همه تاراج؟

 

این سرزمین من، چه بی دریغ بود

که سایه ی مطبوع خویش را

بر شانه های ذوالاکتاف پهن کرد

و باغ ها میان عطش سوخت

و از شانه ها طناب گذر کرد

این سرزمین من، چه بی دریغ بود!

 

ثقل زمین کجاست؟

من در کجای جهان ایستاده ام؟

با بادی از فریادهای خفته و خونین

ای سرزمین من!

من در کجای جهان ایستاده ام؟

 

  در فروردین 1352 او به همراه عده ای دیگر؛ به اتهام واهی سوء قصد علیه شاه، دستگیر و روانه ی زندان «اوین» شدند. از این پس رویای مخوف عدالت سایه ی خدا بر زمین بود که با شکنجه های قرون وسطایی و با عذاب های دردناک و غیر انسانی اش، بی رحمانه، خودی نشان می داد و فرزندان این مملکت را – هرکدام با اتهاماتی دروغین- به پای میز محاکمه می کشاند. جلسات دادگاه بود و بی دادگاهی این جلسات. «خسرو» و «کرامت» اما، لبخند می زدند و این جلسات فرمایشی را به تمسخر می گرفتند.

 

«اتهام سیاسی در ایران، نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من، نمونه ی صادق این گونه متهم سیاسی در ایران هستم. در فروردین ماه، چنان چه در کیفر خواست آمده، به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتا یک کتاب هم نخوانده است، دستگیر می شوم. تحت شکنجه قرار می گیرم و خون ادرار می کنم. بعد مرا به زندان دیگری منتقل می کنند. آن گاه هفت ماه بعد، دوباره تحت بازجویی قرار می گیرم که توطئه کرده ام. دوسال پیش حرف زده ام و اینک به عنوان توطئه گر در این دادگاه محاکمه می شوم. اتهام سیاسی در ایران این است!

 

    در این گروه کذایی است که تعدادی از روشنفکران دروغین و پوشالی، به دریوزگی می افتند و تقاضای عفو و بخشودگی کرده، با  چاپلوسی ها و نیرنگ بازی  و گریه و زاری، سعی نمودند آن دو را اغواگر و همه کاره نشان دهند.

     «خسرو» و«کرامت» اما،  از تریبون بی دادگاه شاه، بهره بردند تا صدای خلق و مظلومیت شان را به گوش جهانیان برسانند و هرچند بهای چنین کاری را با خون خود دادند، لیکن یادگاری از خود در دل مردم به جای گذاشتند که اینک آبروی این مملکت محسوب می شوند. به قول «رضا براهنی»

 

جهان ما

به دوچیز زنده است

اولی شاعر

و دومی شاعر

و شما

هردو را کشته اید

اول: خسرو گلسرخی را

دوم: خسرو گلسرخی را...   

 

«خسرو» را به آسانی نمی توان تعریف کرد. همان طور که شعر را و هنر را. چه را که تا حد اغراق، پرشور بود. او در ابراز عقیده، بی پروا بود و البته در یافتن و سپس تحکیم عقیده اش، آن چه که «شناخت» بشر نام می گیرد، بسیار وسواس به خرج می داد تا گمراهی گریبان اش را نگیرد. دموکراتیک بودن روح «خسرو» است که او را وا می دارد بگوید:«...برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آن گاه به سوسیالیسم رسیدم...»

    «خسرو»؛ تجسم زیبایی از ذهنی جست و جوگر بود. در هنرش نیز برخلاف هنرمندان، شاعران و نویسندگان بی درد، برج عاج نشین نبود. آنان که از سر سیری و بی دردی، با دل تنگی های یک غاز خود، شعر می سازند و با قلم، عقده های سالیان دور ونزدیک خود را تسکین       می دهند. برای «خسرو»؛ شعر، پل ارتباط با مردم اش بود. قلب او قطره قطره در شعرش آب می شد و جویبار شعرش، در زمزمه ی محزون، با مردم درد دل می کرد. او در شعرش رنج می برد، می گریست، فریاد می کشید، دشنام می داد، کینه می ورزید و عاشق می شد.

 

هیمه

نه آن که فکر کنی سرد است

که من

در تهاجم کولاک،

 

یک جا تمام هیمه های جهان را

                               انبار کرده ام

                                   در پشت خانه ام...

و در تفکر یک باغ آتش ام

                          به تنهایی

من هیمه ام

برادر خوب ام

بشکم مرا

               برای اجاق سرد اتاقت.

                                  آتش ام بزن...

من هیمه ام

برادر خوب ام...  

 

  

 

وصیت نامه ی خسرو گلسرخی

من یک فدایی خلق ایران هستم و شناسنامه ی من جز عشق به مردم چیزی دیگر نیست. من خون ام را به توده های گرسنه و پابرهنه ی ایران تقدیم می کنم و شما آقایا فاشیست ها که فرزندان خلق ایران را بدون هیچ گونه مدرکی به قتل گاه می فرستید، ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران، انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت.

شما ایمان داشته باشید از هر قطره  خون ما، صدها فدایی بر می خیزد و روزی قلب همه ی شما را خواهد شکافت! شما ایمان داشه باشید که حکومت غیر قانونی ایران توسط امریکا تحمیل شده در حال احتضار است و در یا زود با انقلاب قهر آمیز توده های ستم کشیده ی ایران درو و واژگون خواهد شد.

                                       شاعر و نویسنده ی خلق ایران

                                            خسرو گلسرخی (امضاء)

و ضمنن یک عدد حلقه ی پلاتین(طلای سفید) و مبلغ یک هزار و دویست ریال وجه نقد به خانواده ام یا زن ام بدهند.

خون ما پیرهن کارگران، خون ما پیرهن سربازان، خون ما پرچم خاک ماست.

نماینده دادستانی ارتش: سرگرد قیایی

فرمانده ی گردان زندان: سروان حسن زاده

افسر: سروان جاوید نسب

قاضی عسگر صادق متقی نماینده ی شهربانی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 2:58  توسط كيوان باژن  | 

 

      

 

         صدایش را که شنیدم گفتم بازم تو و وقتی دیدم کنارم افتاده همه چیزیادم آمد[دیگه رسیده بودین سینه ی کوه] گفتم اگه گذاشته بود و هرچه زورداشتم به کار گرفتم و خواستم بزنم توگوش اش که درازبه درازافتاده بود ته دره با یک لا پیراهن که یادم آمد این کار را کرده ام و یادم آمد سحرگفته بودعجله نکن ویادم آمد خیره شده بودیم به چشم های هم که گفتم توازش چی میدونی که خندیده بود و انعکاس خنده اش در فضا ی کوه  پیچیده بود یا می پیچید که کفری شدم و گفتم اگه گذاشته بودی و دست ام را بردم بالا و شتلق خواباندم توی گوش اش که ضجه کشید آخ و یک طرف صورت اش سرخ شد که نگاهم کرد و دستش را برد بالا و تا بجنبم شتلق زد توی گوش ام که جواب ام را داده باشد که ضجه کشیدم اووخ  و این بار یک طرف صورت من بود که گر گرفت و این طورشد هر دو یک دست مان را بردیم بیخ صورت مان و زل زدیم به نی نی چشم های هم و من که یک نظرانداختم بالا تا قله که خیلی مانده بود و راهی را که آمده بودیم دیدم و دیدم پایین پای مان سمت راست آن جایی که ایستاده بودیم  دره بود و رودخانه ای پرآب و همه جا پربود ازصداهایی گنگ و نامفهوم گفتم این قدرچوب لای چرخم نذار و با پشت دست چپ ام  قطره های عرق را از روی پیشانی ام پاک کردم و گفتم  دلم خیلی وقته واسش می تپه واشاره کردم به صدای مرغ عشقی که ازجایی دوریا نزدیک میآمد و او که دوباره خنده اش گرفته بود گفت کفشام... نگاه کردم دیدم نوک انگشت های بزرگ هردو پایش از کفش ها زده اند بیرون و من که نوک سبیل ام را تاب می دادم گفتم فکرمیکنی... و خواستم تکمیل اش کنم که طرف چپ سبیل ام کنده شد و روی دست ام ماند که خنده اش گرفته بود گفت اون قدرتابوندیش که... عصبانی شده بودم دیگر و پس گردنی محکمی زدم بهش که موهای سبیل ام چسبید روی گردن اش و گفتم  آدم  اول باید خودشو...  که نگذاشت حرف ام تمام شود و بامچه ای زد توی سرم که خون از دماغ ام زد بیرون و هرچه کردم نتوانستم بندش بیاورم یا پاکش کنم که از خیرش گذشتم و گذاشتم تا همین طور فواره بزند یا بریزد روی پیراهن آستین کوتاهی که پوشیده بودم و بعد که یادم آمد یک طرف سبیل ام کنده شده دستم را گذاشتم رویش که گفت دستت روگذاشتی روی سبیل کنده شده ات تا معلوم نباشه؟ و نیش اش بود که تا بناگوش باز شد گفت مثه این می مونه که دستت روبذاری روی دریا تا پنهون اش کنی که کفری شدم وچون با دست نمی توانستم کاری کنم  لگدی پراندم به ساق پایش که گفت مگه خری که لگد می زنی و خودش با سر رفت توی شکم ام که  گفتم مگه گاوی که شاخ می زنی و هر دو گفتیم آخ و گفتیم اووخ و آن وقت بود انگارکه من شکم ام را مالش دادم و او ساق پایش را و وقتی دیدیم حرف های مان را انگار زده ایم شاخ به شاخ شدیم ودورهم چرخیدیم و نزدیک بود بیفتیم ته دره که نیفتادیم و دورهم چرخیدیدم که ایستاد و گوش داد به نوایی که ازجایی دورازعمق دره می آمد فکرکردم این صداها چه قدر آشنا هستند یا می توانند باشند...

[ ناله ای بود انگار، شیونی یا پرسه ای که همه جا را پر کرده بود یا می کرد] گفتم یا گفته بودم اگه سحر پیش ام بود و ذهن ام رفت یا رفته بود

 ] - خیلی دوستش داشتی؟ 

- داشتم؟

- سحر، زنت رو می گم [

 خوش حال شده بودم این فکرها پیش آمده بود خیلی چیزها یادم می آمد  بازگفتم اگه سحر پیش ام بود و انگارخیلی چیزها یادم  آمده بود

عروسی که کردیم سحرگفت یه خورده به خو دتم فکرکن گفتم خودم گفت مثه بیش ترمردم گفتم مردم؟ دیدم چیزی نمونده بغض اش بترکه و ترکید فکر کردم بغلش کنم و... کردم... بعد گفته بود یه چیزی بگو ومن که نفهمیده بودم خیره شده بودم به چشم های سحرکه درشت بودند مثل چشم های آهویی وحشی  زیبا و پر فروغ  مثل نور دو ستاره در شب که از دور سوسو بزنند چشم ها یی که دلم را با  خود برده بودند به جاهایی که نمی شناختم یا فکر می کردم میشناسم و ما که آن قدر یقه ی هم دیگر را گرفته بودیم و دورخودمان چرخیده بودیم که سرمان گیج رفته بود و او انگار یک نفر نبود

[عوض می شد؟]

 - نه. حتا تغییر چهره هم نمی داد.] که ایستاد و دو دست اش را برد دو طرف  دهان اش و فریاد زد آهای یه نفر پیدا نمی شه یه چیزی به من قرض بده گفتم آخه مرد ناحسابی وسط این کوه و کمر... لحظه ای نگاهم کرد وهمین کافی بود تا بفهمم چند تا فحش خورده ام گفت برای پیچیدن خیارمی خوام گفتم چی گفت صبر کن تا بهت نشون بدم  که تا سر بر گرداندم دست هایش را باز کرد و سرش خم شد به طرفی و شروع کرد به چرخیدن

[سماع می کرد، من نگاهش می کردم]

که یادم آمد باید دست چپ ام را بگذارم روی سبیل نصف شده ام و گذاشتم گفت با سبیل کنده شده می خوای بری وخندید گفتم هیچ می دونی چه قدرراه اومدیم؟

[مگه خودت نمی دونی؟]

 می دانستم. ولی دیگرخسته شده بودم

  [خسته ؟

- می بینی که... انگار با هم  مسابقه دارن]

سماع اش که تمام شد عرق ریزان کنار سرو قطوری نشست سرو را که می دیدی انگار خم به ابرو نمی آورد انگارمی دیدی زوزه ی باد را به ریشخند گرفته است

- ببین، چه شاخه ها ی تنومندی دارم

 داشت. گفت نکنه راه رو اشتباه اومدم که پیش دستی کردم

- خب خیلیا خیلی راه ها رو می رن بعد می فهمن اشتباه رفتن که بلند شد و یقه ام راگرفت

- یه چیزی بگو راه رو اشتباه اومدیم ها

 صداها بیش تر شده بود صداهایی که از دوریا نزدیک می آمد مثل زوزه ی گرگ یا نعره ی شیر یا صدای  کفتار که بگویند می کشیم می دریم گفتم  اگه سحر پیش ام بود و زور زدم تا یقه ام را از دست اش خلاص کنم و شنیدم

[خیلی دوست اش داشتی؟] گفتم اون نتونسته بود طاقت بیاره و بغض اش ترکیده بود میگفت خیلی تحمل می خواد فکر کردم ببوسم اش و... بوسیدم و گفتم  می ترسی گفت ترس و دیدم اشکاشو پاک می کنه تا نبینم شان دیدم و دیدم خیلی باید براش سخت باشه اما می دونستم عادت می کنه  [خیلیا عادت کردن مگه نه؟] بعد  گفت هرکسی توی زندگیش بالاخره یه بارترسیده... مثلن تو نترسیدی که دیدم همین طوریقه ام را چسبیده است مثل کنه که با نوک کفش ام زدم به غوزک پایش یک لحظه فکر کردم پاشنه ی آشیل است نبود بعد  فریاد زدم تو... نترسیدی وخواستم راه بیفتم که دیدم از سوراخ چپ دماغ ام خون سربازکرده و مشغول پاک کردن اش شدم فایده ای نداشت گفتم حالا وقت این حرفا نیست من دیگه باید راه بیفتم که دیدم این طورنمی شود وتکه  پارچه ای ازجیب ام درآوردم و تپاندم توی سوراخ  دماغ ام که افاقه ای نکرد و مجبور شدم تکه بزرگ تری از پیراهن ام ببرم و بریدم و چپاندم که افاقه ای نکرد یا شاید  کرد و من نفهمیدم و او که گفت هی یارو پروازو به خاطر بسپار مگه نمیدونی پرنده مردنیه و من که نفهمیدم  چرا این حرف را زد مطمئن شدم مچ اش را گرفته ام و ازته دل خنده ام گرفت که با تشتی از خون همراه شد گفتم این که این طوری نیست گفت پس چه جوریه گفتم مگه نمی دونی پرنده مردنیه پروازو به خاطربسپار هی یارو که بامچه ای زد توی سرم وگفت این که همون شد حالا دیدی یه چیزیت می شه

]هر دوتاتون یه چیزیتون می شه ولی اون یکی...[

 و خوب گوش کردیم و نکردیم و تعجب کردیم و نکردیم که گفت با توئه ها! و هردو دست اش را جلوی دهان اش گرفت و داد زد هی... با اونی؟ که کفری شدم وگفتم تورو داره می گه نکنه  کری و دو دست ام را گرفتم جلوی دهان ام وداد زدم مگه نه؟ که صدای خنده ای آمد انگار و گفتم  به من می خندی گفت خنده؟ کدوم خنده؟ اصلن تو انگار یه چیزیت شده که باز شنیدم ] هردوتاتون یه چیزیتون شده  ولی اون ... [ که داد زدم  تودیگه چی می گی یه لا قبا واین بار بود که هر دو گفتیم عجب گیری کردیم دست تو و این طور شد زدم به سیم آخر و گفتم یالا از سر راهم برو کنار مگه نمی بینی خونم داره تموم می شه باید دماغم رو کیپ کنم و برم گفت تا قله خیلی مونده و بعد دست کشید روی سبیل اش که پر پشت بود و کلفت وگفت با سبیل کنده شده می خوای بری که یقه اش را گرفتم  او هم  یک هو حواس مان پرت شد و کله پا شدیم توی دره که داد زدم  منننن  واو که داد زد نه ... منننن که شنیدیم ] شایددددد اوننن ...[ و گفتیم تونمی خواد نظر بدی ی ی ی  که تازه متوجه شدیم داریم سقوط می کنیم ته دره و وسط آسمان وزمین ايم و این بود که داد زدیم  کمممممکک  و باز داد زدیم  کمممک ومن که دیدم چیزی نمانده کاراز کاربگذرد گفتم  یه دقیقه صبر کن و دست به دامن او شدم که لبخند می زد و زل زده  بود به کلمات روی کاغذ کاهی و گفت چه قدرنق می زنی که حرف اش را قطع کردم وگفتم حالا وقت این حرفا نیست ... که مردانگی کرد وبالاخره فهمید و فکرکرد و فکرکرد و ... سلسله مراتب که طی شد پیش سحربودم ...

 

   

 

    سحر که جلو افتاده بود لحظه ای ایستاد:

- زود باش امید ... عجله کن  

جنگل هیاهو داشت . آرام و یکنواخت. امید که ایستاده بود، نفسی  تازه کرد و دانه های برفی را که روی ابروها و سبیل نصفه اش نشسته بود با پشت دست پاک کرد:  

- دیگه خسته شدم سحر... بهتره کمی استراحت کنیم

 از وقتی که پیش سحر آمده بود گرفتار جنگل شده بود والان مدت ها بود که آن را زیر پا میگذاشتند و جنگل مدت ها بود که رهایشان کرده بود. با شب و سرما و باد. سحرگفته بود طاقت بیارمرد وتوجهی نکرده بود و امید که این را دیده بود گفت صبرکن تا بهت بگم  و دید که صبر نمی کند و دید خسته شده است اما به رویش نمی آورد. خودش هم خسته شده بود. این را گفته بود وگفته بود پاهام ...یخ زدن ... عینهو یه تیکه یخ شدن که باز توجهی نکرده بود و گفته بود زود باش که امید دیده بود فایده ندارد وبه ناچار پاهایش را ازلای برف ها کنده و به راه افتاده بود. این بود که بازهم چیزی نگفت و راه افتاد.

شب چون بختکی روی جنگل خیمه زده بود. انگارانتها نداشت. انگاراز عمق آن ندایی میآمد. ندایی که می گفت هرگزنخواهم رفت و امید که داشت عصبانی می شد گفت تو که این قدربی رحم نبودی!

- بی رحم؟  

- پاهام… انگار باید انداختشون دور

 این را گفت و روی پاشنه ی پای چپ اش بود که لیز خورد ودست هایش که به دنبال تکیه گاهی در هوا چرخیدند و بعد که ولو شد روی برف ها.

- آآآآخ

و او که به پاهایش ور می رفت:

- اگه یه جفت سالمشو داشتم ... فکرنمی کنم به درد بخورن!

 و سحرکه جلو افتاده بود:

- تو، یا از اول نباید می اومدی یا حالا که...

 و امید که حرف اش را قطع کرد.

- وحشتناکه نه ؟

- چی؟

و... صداها بود که هر لحظه بیش ترمی شد. مدت ها بود این صداها جنگل را فرا گرفته بودند و... مدت ها بود ترس و وحشت درآن نطفه بسته بود. سحر که جلو افتاده بود بالاخره ایستاد و به طرف اش آمد. به طرف امید.

- زنت اگه بفهمه؟

 وامید که نیش خندی بر لبان اش نقش بست :

- اگه سحر پیش ام بود  

گفت مگه من پیش ات نیستم؟

- این قدر تاریکه که نمی بینمت

و سحرکه مجبور شد کولش کند.

- اصلن تو این جا چی کارمی کنی؟

- ازش خواستم منو ببره پیش سحر؟

- سحر، زنت رو می گی؟

و امید سرش را که تاب ایستادن نداشت روی شانه ی چپ سحر انداخت و سحرکه گفت اون جارو، بین درختا... و امید که به جایی دور، آن جا که همه چیز درهم و محو بود خیره شد:

- خیلی دوره... مثه سراب می مونه!

 و سرش روی شانه ی چپ سحرافتاد.  

- همیشه همین طور بوده... هر بارکه فکرمی کنی بهش رسیدی، تازه می فهمی کلیومترها باهاش فاصله داری…

 سحردیگر به نفس نفس افتاده بود و او را که روی کول اش مرده بود انگار جا به جا  کرد و انگاربا خودش باشد گفت عجله نکن... اگه همین طور... که این بار مرکب بود که جمله را نیمه تمام  گذاشت...

 

 

 

    و... این طوری بود که تازه متوجه شدیم داریم سقوط می کنیم و وسط آسمان و زمین هستیم ودیگر کمک خواستن هم دردی ازما دوا نمی کرد و نمی کند و فهمیدیم  دیگردیرشده و این طوری شد که افتادیم و رفتیم ته دره و این طوری شد که...

 و وقتی دوباره صدایش را شنیدم گفتم بازم تو و بعد وقتی دیدم او هم کنارم افتاده و وقتی صدای مرغ عشق را که هنوزاز جایی دورمی آمد شنیدم  تازه همه چیز یادم آمد و گفتم حالا چه کار باید کرد؟    

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 13:59  توسط كيوان باژن  |