تبليغاتX
هواي آزاد
ادبیات

 

 

 

«دریچه» از این پس نگاهی دارد به

بعضی تعاریف و نکات مهم و هم چنین 

دیدگاه مدرن و پیشرو ادبیات داستانی.

امید است که در این مجال کوتاه مفید واقع شویم.  

 

    

 

    زاویه دید دانای کل

«در زاویه دید دانای کل، نویسنده چون گوینده ای رفتار می کند و اعمال شخصیت های داستان را به خواننده گزارش می دهد و وضعیت و موقعیت و چه گونه گی زمان و مکان را تصویر  می کند. نویسنده در حکم«فعال مایشاء» و«دانای کل» به قالب شخصیت های داستان می رود و با ذهنیت آن ها نسبت به شخصیت های دیگر و اوضاع و احوال حاکم بر داستان، داوری می کند و وضعیت و موقعیت های زمانی و مکانی داستان را شرح می دهد...

    نویسنده،«عقل کل» داستان است و به خود اجازه می دهد که نسبت به هر چیزی نظر بدهد و پر حرفی کند.»

                         

                  عناصر داستانی

                                      اثر   جمال میرصادقی

       

       

        «دانای کل، نه یک شگرد که یک بینش است. بینشی متکی بر ساخت استبدادی ذهن که می خواهد همه چیز را در کنترل خود داشته باشد، حتا حقیقت را»

                                        

                      چشم مرکب

                                    اثر  محمد مختاری

     

 

     

     

 

     روایت دانای کل، روایت جوامع بسته و حضور دیکتاتوری ها است. دیکتاتوری زبان که اثر را تک صدایی می کند و آدم ها را در حد و اندازه ی سیاهی لشگر باقی می گذارد. «دانای کل»، نگرشی اقتدارگرا است و یک سویه.  چنین زاویه ی دیدی؛ به صداهای دیگر مجال بروز نمی دهد و نوعی دیکتاتوری ادبی را بر فضای داستان وداستان نویسی، حاکم می کند که در این فضا؛ نویسنده، قادربی چون و چرای حاکم بر فضای داستان و خواننده؛ چون رعیتی، مجبور است تابع ارباب باشد و طبق سلیقه های او پیش رفته، حتا فکر کند.    

      در داستان نویسی مدرن اما، ایندموکراسی ادبی است که  عرصه را بر چنین روایت خدا گونه ای، تنگ می کند و داستان نویسی به این سبک و سیاق را پشت سر می گذارد. «دیدگاه دانای کل» البته؛ در داستان نویسی امروز، بیش تر محدود شده است به «دانای کل محدود به ذهن شخصیت داستان» و یا این که در کنار دیدگاه های دیگر در یک داستان، مجال بروز می یابد و این؛ همان دور شدن از «تک صدایی» اثر و همراهی و نزدیکی به «چندصدایی» است در داستان. باید توجه کرد که هرگونه دوری از این ساخت استبدادی ذهن، کمک می کند به شعر و داستان امروزکه بیش از هر چیز، نیاز به آزادی و گستردگی افق دارد.

 

 

   چند نکته ی نویسندگی خلاق

1. از وقت یک غریبه، طوری استفاده کنید که احساس نکند وقت اش تلف شده است.

2. دست کم؛ یک شخصیت در اختیار خواننده قرار دهید که با آن احساس نزدیکی کند.

3. هر شخصیتی؛ باید چیزی بخواهد، ولو فقط یک لیوان آب باشد.

4. هر جمله ای باید یکی از این دو کار را انجام دهد:     

الف- شخصیتی را باز نماید.

ب- صحنه ای را پیش ببرد.

5. تا آن جا که می توانید از نزدیکی های آخر داستان، شروع کنید.

6. مهم نیست شخصیت های اصلی شما؛ چه قدر خوب وبی گناه هستند، باید برای آن ها؛ وقایع هولناک اتفاق بیفتد تا خواننده بفهمد آن ها چه گونه ساخته شده اند.

7. بنویسید برای آن که یک نفر را راضی کنید. راست اش را بخواهید اگر پنجره ها را باز کنید و به کل دنیا عشق بورزید داستان های تان ذات الریه می گیرند.

8. به خوانندگان؛ هر چه زودتر و هر چه بیش تر اطلاعات بدهید. از تعلیق خود داری کنید. خوانندگان باید چنان از آن چه روی می دهد و این که وقایع؛ کجا و چه را اتفاق می افتد، فهم کلی داشته باشند تا در صورتی که سوسک ها چند صفحه ی آخر را بخورند، آن ها خود بتوانند داستان را تمام کنند.(به نقل از «101 نکته ی نویسندگی خلاق»)

           

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 12:17  توسط كيوان باژن  | 

 

                           نگاهی کوتاه به زندگی و تفکر

                                                       محمدعلی جمال زاده

  

صادق هدایت

  

 اشاره:

گرایش به دیدگاه ها و نقطه نظرات«مدرن» اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در کشور ما، همراه و پا به پای تحولات اقتصادی و به ویژه، با رشد نیروهای مولد، چندی پیش از«مشروطه» خود را نشان داد و سپس با خیزش انقلابی «مشروطیت»- که باعث شد تا جامعه از نظر فکری، دچار تحول شود- رشد و نمو کرد و پس از پشت سر نهادن بسیاری موانع و دست و پنجه نرم کردن با نیروی ارتجاع، به دستاوردهای گوناگون و منحصر به فردی رسید که هنوز هم می تواند آبشخور جریانات اجتماعی و فرهنگی ما باشد و هست. چه را که تحولات ایجاد شده بر مبنای جنبش«مشروطه»؛ تحولاتی روبنایی نبودند که بگوییم جامعه ی ما بدین وسیله؛ تنها، قدمی به جلو برداشته و گامی فراتر رفته، بل که «مشروطه» در دیدی کلی؛ مسبب     دگرگونی ای اساسی در «ذهن» و«عین» جامعه شده و به تعبیری؛ باعث شد تا کشور ما، قدمی اساسی به سوی «مدرنیته» بردارد. چنین قدمی در دید نخست؛ شاید کم اهمیت قلمداد شود، اما وقتی به گذشته ی این کشور استبداد زده بنگریم، کشوری که هردوره اش با دیکتاتوری مسلط، رو به رو بوده، آن وقت بیش تر پی به اهمیت آن خواهیم برد.

 

پیش از آغاز

با نگاهی دوباره و این بار عمیق تر به سیر تحول و تکامل فکری، فرهنگی و اجتماعی جوامع و با توجه به زمینه ها و  پدیده های موثر تاریخی روی آن ها، به خوبی در می یابیم که عوامل و شرایط اجتماعی، مستقیم یا غیرمستقیم در شکل گیری آن چه زیر عنوان ناخودآگاه یا خودآگاه جمعی انسان ها تعریف می شوند، نقش تعیین کننده ای دارند. بی شک شناخت هرچه جزیی تر این شرایط، هم چنین روابط متقابل میان عوامل ذهنی و عینی جامعه؛ امری است اجتناب ناپذیر. چنین عواملی، خود را در زمینه های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نشان می دهند که این هر سه، در ارتباطی تنگاتنگ با یک دیگر معنا داده و باعث می شوند تا مجموعه ساختار جوامع، در محدوده ی «نگاه فلسفی به پیرامون» تعریف شود.

   در این میان اما، نقش عوامل و شرایط اجتماعی و اقتصادی در زمینه های فرهنگی و ادبی جامعه؛ از اهمیت خاصی برخوردار است.  چه را که در یک دید کلی، پیش رفت های عینی هر جامعه ای، خواه ناخواه به نوع تفکر، بینش و در یک کلام «خودانگیختگی فرهنگی» مردم آن جامعه- که در نوع تولیدهای ادبی و هنری نمود می یابد- بستگی دارد.

     در ایران؛ «جنبش آزادی خواهانه مشروطیت» چنین کیفیتی را داشت. بنابراین از اهمیت خاص تاریخی برخوردار است. بررسی این جنبش، به عنوان پروسه ای که تغییرات گاه بنیادی بر بسیاری از پدیده های جامعه ی ما گذاشته و هم چنین به عنوان مقطعی که نظام فکری و بینش فلسفی دیگرگونه ای را پیش پای جامعه نهاده، می تواند بسیار حائز اهمیت باشد.

      «جنبش مشروطه» با همه ی معایبی که داشت تاثیرات عمیقی در ارکان مادی، معنوی و فرهنگی ما نهاد. پیش رفت این جنبش؛ در یک مدت البته کوتاه و در نتیجه بیداری هرچند ناقص مردم، باعث نوعی «خودانگیختگی جمعی» شد که خود را در عرصه های فرهنگی و ادبی به نحو بارزی نمایان ساخت. این آگاهی البته، بنابر ضرورت و شرایط خاص جامعه ی ما و در اثر محرکات داخلی و خارجی، همواره در نوسانات کیفی قرار گرفته وبه دلیل خیلی ساده ی«شرایط خاص جامعه»  منحصر به مشروطه نبوده و نیست. از این رو کند یا تند بودن چنین   پیش رفتی به طرز کاملن محسوسی، قابل درک است.

   با این حال و گذشته از این نوسانات در سیر تحول رو به جلوِ جامعه ی بعد از مشروطه ، تولیدات و محصولات فرهنگی و ادبی ویژه ای با توجه به خصوصیت های این دوره تاریخی، عرضه شده که بسیار قابل تامل اند. اهمیت چنین محصولاتی؛ بی شک، هم در نوع نگاه و پس زمینه های فکری تولید کنندگان آن است و هم، در«ساخت»؛ یعنی تغییر سبک ها، پیدایش اشکال جدید زبانی، مطرود شدن شیوه های قدیمی، یافتن راه کارهای برون رفت از شیوه های کاملا منسوخ شده و به چالش کشاندن سنت های ادبی و فکری کهنه و ...! چنین پارامترهایی؛ از سویی دیگر؛ معرف تحرک یا ایستایی نظام اجتماعی یک جامعه نیز هستند.

     البته تاثیر متقابل اجتماع، ادبیات و هنر، امری است غیر قابل انکار.

اما این که کدام دوره با چه خصوصیات و ویژگی هایی توانسته و می تواند طلایه دار تحولاتی مثبت باشد، مقوله ای است قابل بررسی و باعث می شود به طور مشخص، سبک ادبی فردی یا دوره ای از ادبیات؛ به چالش گرفته شود تا به این وسیله بهتر بتوانیم آثار ادبی هر دوره و زمینه های شکل گیری آن را از لحاظ «محتوا» و «ساخت» مورد قضاوت قرار دهیم.

    در جامعه ما البته؛ روند چنین حرکت و پیش رفت هایی کند- و بسیار هم کند- بود. مسایل و مشکلاتی که برای رشد و تکامل «مشروطه»به وجود آمد، باعث شد تا نوزاد انقلاب، ناقص الخلقه به دنیا بیاید، اما این نوزاد عقب مانده؛ به هر طریق توانست در ابتدا، از تحولات محتوایی پدیده ها به «شکل» و «قالب» دیگر گونه ی قبل از خود، دست یابد و به این ترتیب رشدی به جلو داشته باشد.

  «محمد علی جمال زاده» به راستی یکی از فرهیختگانی بود که آگاهانه و با بینشی مترقی، به لزوم هرچه بیش تر چنین ارتباطی؛ نه تنها پی برد، بل که آن را تعمیم داد. از این رو؛ نگاه به زندگی و آثار او، بسیار می تواند راه گشا باشد. هم، از نظر اجتماعی و هم، از نظر ادبی. چه را که با نگاهی عمیق به سیر تفکر«جمال زاده» و نوع تحلیل اش از پدیده های پیرامون- که هم واره نیز با نوعی طنز آشکار همراه بوده-   در می یابیم که او به طور کلی به «جامعه» ی خود می اندیشید و داستان را نیز در این مسیر دنبال می کرد. چنین نگاهی هم چنین؛ ما را بر آن می دارد تا هم کلام با «جلال آل احمد» بگوییم:«او طلایه دار یک دوران شکوفایی در ادبیات به شمار می آید و آثارش.... از فضیلت تقدم برخوردار است.»

 

 

آغاز حرکت

       «محمدعلی جمال زاده» فرزند «سید جمال الدین اصفهانی»- آزادی خواه به نام مشروطه- در سال 1270خورشیدی (1309 ق. 1892 م.) در«اصفهان» به دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در زادگاه اش گذراند. تا این که بین سال های 80 یا 81 همراه خانواده اش به «تهران» عزیمت کرد. پدرش او را برای تحصیل به «لبنان» فرستاد و در یک دبستان غیر مذهبی به نام Laigue نام نویسی کرد.پدر که نقش بسیار مهمی در«جنبش مشروطه» داشت؛ بالاخره در سال 1286خورشیدی (1908 م.) به دست عوامل مزدور و جیره خوار «محمدعلی شاه» در«بروجرد» به قتل رسید؛ اما میراث گرانبها ی روح آزادی خواهی و دفاع از حقیقت را در روحیه و شخصیت پسرش به ارث گذاشت. «جمال زاده» دوره ی متوسطه را نزد کشیشان«لازاریست» در جبل«لبنان» و در مدرسه ی«آنطورا» به پایان برد. سپس  در سال 1328 ق. از طریق «مصر» عازم «پاریس» شد. او تا پایان سال 1329 ق. در«لوزان» ماند و در اوایل 1333 ق. در رشته ی حقوق از دانش گاه «دیژن فرانسه» فارغ التحصیل شد و لیسانس گرفت. در همان سال نیز با همسر اول خود،«ژوفین» از اهالی «سوئیس» ازدواج کرد.

  او در گرماگرم جنگ جهانی اول، به «برلین» رفت و در کنار آزادی خواهان ایرانی قرار گرفت. چندی بعد؛ برای اجرای ماموریتی از «برلین» به «بغداد» رفت. در آن جا؛ روزنامه ی «رستاخیز» را منتشر کرد و هم چنین توانست با «عارف» شاعر معروف و«حیدرخان عمو اوغلی»- از مجاهدان به نام ایرانی- آشنا شود و ارتباط بگیرد و گروهی به نام «قشون نادری» از جوانان کُرد، برای جنگیدن با سپاهیان «روس» و«انگلیس» تشکل داد که فرماندهی آن؛ با «محمد نیساری قراچه داغی» بود. ولی این قشون؛ بی آن که کاری صورت دهد، از هم پاشید. سال 1310خورشیدی(1931م.) آغاز خدمت «جمال زاده» در دفتر بین المللی کار در «ژنو» بود که 25 سال بعد؛ یعنی در سال 1355 خورشیدی، از آن جا باز نشسته شد.

    او هم چنین پیام ملیون «ایران» را در انجمن صلح «استکهلم» مطرح و قرائت کرد(1335ق.) و پس از مراجعت به «برلین» دست به نویسندگی زد. در سال 1300 خورشیدی(1921م.) مقاله ی «تاریخ روابط ایران و روس» به صورت جزوه هایی؛ به ضمیمه ی     روزنامه ی «کاوه» منتشر شد. همان سال؛ نخستین مجموعه داستان اش به نام«یکی بود، یکی نبود»- شامل شش داستان کوتاه؛ با طنزی تلخ و توصیفی از سنت و کهنه پرستی، جهل و خرافه- به چاپ رسید. این مجموعه به عنوان نخستین کتابی که بسیاری از سنت های قلمی را چه در «محتوا» و چه در «قالب» فرو ریخت و بر خلاف معمول، به زبان محاوره ی معمولی نگاشته شده، در سطح جامعه، بازتاب های متفاوتی را برانگیخت. گروهی آن را به شدت نفی کرده و محتوای آن را نوعی اهانت به جامعه و آداب و رسوم ایرانی تلقی کردند. از طرفی دیگر خوانندگانی بودند که دریافتند این داستان ها؛ آغازی بسیار جدی و مهم اند برای پی ریزی بنیانی نو که از لحاظ تفکر؛ دغدغه ی طرح اوضاع و احوال و حوادث جامعه را دارند و از لحاظ محتوا نیز؛ با طنزی  ظریف و آشکار، دوره ی منحط دیکتاتوری  و زور و قدرت را به باد انتقاد گرفته اند. «جمال زاده» در مقدمه ی این کتاب گفته است:«... در مملکت ما؛ هنوزهم، ارباب قلم عموما در موقع نوشتن، دور عوام را قلم گرفته و پیرامون انشاء های غامض و عوام نفهم می گردند...»

     «جمال زاده» پس از بازنشستگی از دفتر بین المللی کار، مدت ها وابسته ی فرهنگی «ایران» در مرکز اروپایی سازمان ملل متحد بود تا این که شمع وجودش در 17 آبان 1378خورشیدی (8 نوامبر 1997م.) در خانه ی سال مندان «ژنو» خاموش شد. از آثار بسیاری که از او به یادگار مانده؛ می توان بعد از«یکی بود، یکی نبود» به«گلستان نیکبختی»(پند نامه ی سعدی-1317)،«دارالمجانین»(1320)، «سرگذشت عمو حسینعلی»(1321)،«قلتش دیوان»(1325)،«صحرای محشر»(1326)،«سر وته یک کرباس»(1335)،«تصحیح سرگذشت حاجی بابا»(1345)،«قصه ما به سر رسید»(1357) و ... نام برد. او غیر از این آثار، ترجمه هایی نیز از«شیلر» باعنوان «دون کارلوس» و «ویلهلم تل»(هر دو در سال 1335)،«خسیس» اثر«مولیر»(1336)، «قنبرعلی، جوان مرد شیراز» اثر«دوگو بینو»(1357) و... دارد.

یک قرن زندگی

    هشتاد و پنج سال از انتشار نخستین مجموعه داستان «جمال زاده» می گذرد. اهمیت این مجموعه؛ نه صرفن به عنوان نخستین مجموعه از ادبیات داستانی مدرن در زبان فارسی، بل که در درجه ی اول، به سب آغاز گر سیر تحول ادبیات «ایران» به طورعام است که زمینه هایش در انقلاب مشروطه شکل گرفته بود. «جمال زاده» به حق؛ آغازگر ادبیات معاصر«ایران» در دوران بعد از مشروطه است.

        «جمال زاده» در«سوییس» و بعدها در«برلن»، با جمعی از میهن پرستان ایرانی، زیر نظر«تقی زاده»؛ کمیته ی ملیون «ایران» را با هدف رهایی کشور از استبداد قاجار تشکیل داده بود. آن جا بود که در  یکی از نشست های این گروه، نوشته ای را به عنوان حکایت کوتاهی خواند که محض تفریح خاطر، نوشته بود و آن حکایت؛«فارسی شکر است» نام داشت و با این که مورد استقبال اعضا قرار گرفت، شاید کسی باور نداشت که همین حکایت کوتاه، قرار است راه نوینی را درداستان نویسی «ایران» رقم بزند و...چنین هم شد. این نوشته در همان سال در مجموعه ی «یکی بود، یکی نبود» به همراه پنج داستان دیگر منتشر شد و به این ترتیب؛ یکی از مهم ترین وقایع تاریخ ادبیات «ایران»، شکل گرفت. «چایکین» خاورشناس معروف روسی درباره ی این کتاب گفته:« تنها با یکی بود، یکی نبود است که مکتب و سبک رآلیسم در ایران آغاز شد و همین سبک و مکتب است که در واقع به عنوان شالوده ی جدید ادبیات داستانی در ایران محسوب شد و فقط ازآن روز به بعد می توان از پیدایش نوول و قصه و رمان در ادبیات هزارساله ی ایران سخن راند.»

 

 [ Product Image ]

 از خصوصیات سبک و نثر«جمال زاده»؛ تعریف و توصیف است. او در داستان هایش؛ گوشه هایی از زندگی ایرانیان را در دوران مشروطه، با نثری ساده، متفاوت، طنز آمیز و به صورتی انتقادی به تصویر کشیده است.

   «رآلیسم» انتقادی «جمال زاده» اما، «رآلیستی» بود که تازه شکل گرفته بود. آن هم در محاصره بسیاری از متعصبان و متحجران که در طول تاریخ همواره وجود داشته و دارند. کسانی که با هرگونه تغییر و تکامل جامعه مخالف اند. همان هایی که در برخورد با شعر«نیما» نیز، به نبش قبر پرداخته و در گورها؛ قافیه می جستند و برای استخوان های پوسیده؛ قصیده می سرودند. همان ها که در زمان انتشار«یکی بود، یکی نبود» محافظه کارانه در ملاء عام، کتاب را سوزاندند. اما اگرچه این موضوع؛ «جمال زاده» را به شدت تحت تاثیر قرار داد، لیکن با آگاهی فراوان از ادبیات «ایران» و جهان، همه را- چه دوست و چه دشمن- به آرامش دعوت کرد تا با پروراندن مضامین طنز آمیز، به شیرینی سخن اش بیفزاید و به این ترتیب؛ به انتقادی غیرمستقیم و گاه مستقیم از همین مرتجع های متعصب بپردازد.

     «.... پس از آن که دید از آه و ناله و غوره چکاندن، دردی شفا نمی یابد، چشم ها را با دامن قبا پاک کرد و در ضمن هم، چون فهمیده بود قراولی، کسی، پشت در نیست؛ یک طومار از آن فحش های آب نکشیده که مانند خربزه ی گرگاب و تنباکوی حکان، مخصوص خاک ایران خودمان است، نذر جد و آباء این و آن کرد...» دراین نمونه، به خوبی نثر آشنای«جمال زاده» را- که به پیکر داستان، جان بخشیده- می بینیم.

  به طور کلی؛ نوشته های طنزآمیز«جمال زاده»، مانند «دارالمجانین»،«صحرای محشر»،«عمو حسینعلی»(هفت قصه)،«راه آب نامه»، در میان آثارش، جای گاه خاصی دارند. چه را که در این نوشته ها؛ چهره های مختلف اجتماع «ایران»، مردم کوچه و برزن و... - که خود، از نزدیک با آن ها و با عقایدشان آشنایی داشته- ترسیم شده  و گوشه هایی از زندگی ایرانیان در دوره ی مشروطیت، به صورت انتقادی، با نثری ساده و آمیخته به ضرت المثل و اصطلاحات عامیانه آمده است.

 

 

 

   و سرانجام...

   همان طور که گفته آمد؛ با این که «جمال زاده» از نظر آگاهی از ادبیات «ایرن» و«جهان»؛ هم چنین مسایل اجتماعی- به ویژه نقش مشروطیت در جامعه، منحصر به فرد بود، لیکن نتوانست نقش پیش روی خود را تا آخر، حفظ کند و در دام ابتذال گرفتار آمد. او درواقع،   کم کم  از جریان زنده ی ادبیات داستانی مدرن- که خود به نوعی پدید آورنده ی آن بود- فاصله گرفته، دور شد. او هم چنین؛ نتوانست  در خود، دغدغه ی ارتباط میان «عوامل اجتماعی» و«تولید ادبی» را برای مدت طولانی حفظ کند و خیلی زود، از صحنه ی فعالیت های اجتماعی دور شد. در داستان نویسی نیز؛ به نوشتن خاطرات ملال انگیز و کسل کننده  پرداخت و در آثارش، اخلاقیات ناپسند مردم «ایران» را به تمسخر گرفت. برای همین است که از او به عنوان یک چهره ی زنده ی ادبی یاد نمی کنند. چه را که پیوندهای خود را با واقعیت های چامعه، از دست داد!

    انگار شرایط وعوامل اجتماعی؛ قرار را بر این گذاشته بودند تا  بیرق تکامل هرچه بیش تر داستان و داستان نویسی و ادبیات معاصر؛   به دست«صادق هدایت»؛ به اهتزاز درآید.

   به هرحال؛ «جمال زاده» را به مصداق بیت زیر- که خودش در دیباچه ی یکی بود یکی نبود آورده-؛ می ستاییم:

                         

                         فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر

                        سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر   

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:40  توسط كيوان باژن  | 

 

 

سخن را با مطلبی از صمدبهرنگی(1) آغاز می کنم که اگرچه تئاتری نیست و به نوعی، امکان خرده گیری بعضی از فضلا وجود خواهد داشت که در مقوله ی تئاتر- البته در مملکت ما تیارت!- سخنی از یک غیرتئاتری بی جاست، اما بی شک، حقیقتی که در لابه لای این سطور نهفته، در هر زمینه ی علمی یا هنری، قابل بررسی است. حقیقتی که بعد از گذشت سال ها از مرگ نویسنده اش، هنوز پابرجا است و قابل تامل.

    او در جایی می نویسد:«درعصری زندگی می کنیم که دامنه ی اعمال نفوذ و سیاست بازی دول، حتا به حیطه ی علم و هنر نیز کشیده شده است. حقایق قاطع علمی(در فیزیک، نجوم، اقتصاد، فلسفه و...) را تا آن جا افشا می کنند و میان مردم رواج می دهند که سیاست روز جهان می خواهد. علم و هنر، تا آن جا مجاز شمرده می شود که تزلزلی در قالب های ذهنی مردم ایجاد نکند، بل که آن ها را در اعتقاد به قالب های فکری ساخته و پرداخته ی «سیاست روز» جهان، پابرجاتر کند. لازم نمی بینند دانسته شود که مسافرت های فضایی، نشستن بر سطح کره ی ماه، خود به خود بعضی قالب های ذهنی پیش را در هم می ریزد و فکرهای تازه ای، نتیجه می دهد. به نظرشان همین قدرکه دو سطر خبر راست و دروغ در روزنامه ها خوانده شود یا نشود، کافی است...»(2)

  با جایگزین کردن «عصرارتباطات»،«انواع کامپیوتر» و«ماهواره»ها وبه خصوص«شبکه ی جهانی ارتباطی اینترنت» به جای«مسافرت های فضایی» و«نشستن بر سطح کره ماه» در سخن «بهرنگی»؛ جای تعجب نخواهد بود که از هر زمانی بیش تر، شاهد فرو ریختن قالب های کهنه و پوسیده ی «ذهن» و «فکر» باشیم.

        کهنه گوید: همین گونه که هستم، از ازل بوده ام

              نو گوید: باش، ولی اگر خوب نباشی، باید بروی!(3)

  

 

ازمقوله ی علمی که بگذریم؛ هنوز هم می بینیم ادبیات و هنرما، بعد از گذشت سالیان دراز از بعضی انتقاد و دلسوزی ها، با چنان اعمال نفوذهایی عجین گشته که دربیش تر مواقع، خود، چماقی می شود برای تحقیر و توهین، هم برای مخاطب و هم برای کسی که آن را خلق کرده است و در این بین، وضع کسانی که به هر دری می زنند تا تئاتر این مرز و بوم را حفظ کنند به مراتب تاسف بارتر است!

   می گویند فاصله ی میان غم و شادی؛ آن قدر کم است که گاه آدمی در تردید بین خنده و گریه قرار می گیرد و این تردید اما، در زمینه ی تئاتر، به ویژه، چشم گیرتراست و از این رو بسیاری در برزخ بین خنده و گریه، معلق مانده اند.

   می دانیم تئاتر، تنها به سبب این که هنری است بی واسطه میان«خالق» و«مخاطب» نقش تعیین کننده ای در سرنوشت فرهنگی یک ملت ایفا می کند. بنابراین پر بی راهه نیست که از آن، به عنوان فیلسوفانه ترین هنرها نام برده می شود. از این رو به جرات می توان گفت بین تئاتر و ارتقاء فرهنگی یک ملت، رابطه ی به شدت مستقیمی وجود دارد. اما این، یک روی سکه است. در طرف دیگر؛ فقر مادی و معنوی مردم، مبانی اقتصادی و به تبع آن، میزان سواد و دانش جامعه و بالاخره  نگاه حکومت ها در جلوگیری یا اشاعه ی فکرهای نو و جدید، همه و همه در شکل گیری هنر به طورعام و تئاتر به عنوان جزیی ازهنر، نقش به سزایی دارند. چنین رویکردهایی درجامعه ی هنری ما، نه تنها تاثیرخود را گذاشته اند، بل که آن قدرهم منفی بوده اند که باعث شده تا ما شاهد چنین فاصله ای باشیم که چندین سال است آرام آرام، بین تئاتر ومردم، به وجود آمده است.

 

 

 

درچنین اوضاع و احوالی که جامعه ی ما، هنوز در برآورده کردن ابتدایی ترین خواسته های خود، عقیم مانده و مردم هنوز در پیشبرد اهداف اقتصادی و فرهنگی خود سرگردانند و در چنین شرایط نابه سامانی که یک استفاده ی ساده از وسایل ارتباط جمعی؛ نظیرماهواره، کامپیوتر- البته در جامعه ی ما رایانه- اینترنت و... کفر محسوب می شود، چه گونه می توانیم به معیارهایی بیندیشیم که هیچ ارتباطی نه تنها با شرایط جامعه ی ما و تئاترندارد، بل که با آن حتی بیگانه است.

  به راستی چه گونه می توان به راحتی، بدون دلسوزی و آماده سازی اندیشه، تنها به سبب خالی نبودن عریضه، به تجمعی دل خوش کرد که سال به سال گردهم می آیند و در آن، به جزعده ای معدود که حتما هم خود را روشنفکر می پندارند، بقیه با آن بیگانه اند و اسمش را هم گذاشت جشنواره ی بین المللی! به کجا می خواهیم برسیم؟ چه چیزی را می خواهیم کشف کنیم؟ کدام سمت و سو را برگزیده ایم تا بتوانیم حداقل، خود را به عنوان یک «فکر»؛ معرفی کنیم؟ برای همین است که می بینیم سال به سال جشنواره ها تکرار می شوند، اما واقعا هیچ خبری از تحول نیست. دقیقا نظیر آن اتفاقی که برای فیلم و سینما افتاده! آخر ما دیگرهمه چیزمان جشنواره ای شده است. سال ها است که هنرمندان ما به خود اجازه داده اند، جای دلسوزی برای هنروتحکیم ارتباط خود با مردم، به تطبیق با اعمال سیاست های جشنواره ای، بپردازند.این،خود فاجعه ای است که در نهایت آن چیزی می شود که شاهدش هستیم.

  

  

 

   اگر هنرمندان ما، دغدغه ی مطرح شده از طریق جشنواره های داخلی و خارجی را دارند، اگر هنرمندی به حق یا ناحق، به این در و آن در می زند تا خود را دلباخته و عاشق سینه چاک هنرش، معرفی کند و به سبب همین علاقه، تلاش می کند تا به مسابقات این جشنواره ها راه یابد، شاید از این جهت باشد که شرایط برای فعالیت از طرق دیگر مهیا نیست، اما متاسفانه نمی بیند که واقعا دلخوش کردن به جایزه های نیم بند این جشنواره ها، آن هم از طرف کسانی که نه با دید باز،بل که به فراخورشرایط و گوشزدهایی خاص! که به آن ها می شود، کار می کنند، نه تنها خواسته ها شان را برآورده نمی کند، بل که باعث جدایی ازمردم ودرنهایت مرگ هنر می شود. این ها همه، نشانه ی ساده لوحی بیش از حد چنین هنرمندانی است. کسانی که هنوز به تضادهای فکری خود، سامان نداده اند و مفهوم و کاربرد هنر را  نمی دانند.

 درواقع درچنین شرایط خصمانه ای که جامعه ی هنری ما، چیزی برای گفتن ندارد و تلاش های گاه به گاه هم،درانبوه تبلیغات گم شده و می شود، دیگرسلاح جشنواره ها وسلاح مسابقات متعدد و بی محتوا؛ با جایزه هایش، آن قدر بی معنی جلوه می کند که به طنز بیش تر شباهت دارد. باید در این نکته تامل کنیم که هدف از برگزاری چنین جشنواره هایی، نه پیشبرد تئاتر، بل که سردرگمی هرچه بیش ترهنرمند و مخاطب است، چه را که ازیک طرف، تصویب نمایش نامه ها در این مراسم ها، با گذشتن از هزاران«خان» اتفاق می افتد که البته این متن ارسالی به اداره ی سانسور- در مملکت ما گزینش!- یا تصویب نمی شوند و یا مثله شده و از مفهوم خود خارج   می گردند و این، خود به نوعی، یاس هنرمند را به دنبال خواهد داشت؛ از طرف دیگر مخاطبی که بیش تر برای کنجکاوی به این جشنواره ها سرک می کشد تا حداقل یکی دو کارخارجی را که شنیده خوب هستند، ببیند، چون نمی تواند ارتباطی منسجم و پی گیر با متن های خارجی- که به هرحال، محصول جامعه ای دیگراند- برقرار کند، در نتیجه روی گردان شده و در نهایت، تئاتر وسیله ای می شود برای تفنن. به قول «اسماعیل همتی» نمایش نامه نویس مردم «سمنان»، قدرت های اقتصادی و سیاسی می کوشند ما را به مطالعه و تماشای آثاری بنشانند که آن قدر حرف می زنند تا حرفی از نوع زندگی مان نزده باشند و آن قدر شکلک درمی آورند تا از نشان دادن شکل انسان امروز، طفره رفته باشند.

 

  

 

اگر برای تئاتر این مملکت قرار است دل بسوزانیم، اگر اندک دغدغه ای در ته دل مان برای پیشبرد تئاتر وجود دارد، به جای این هیاهوها، با تمام خرج ها وهزینه های به شدت بی موردش، تلاش کنیم که با ارتباط هرچه بیش تر با اندیشه ی مخاطب، با از بین بردن واسطه ها؛ تئاتر را با همان صمیمیت و صداقت و البته جسارت اش، عرضه کنیم. تئاتری که از تمام رذالت ها و فاصله های طبقاتی، پرده گرفته و چون آیینه ای، به انعکاس واقعیت های زندگی و شرایطی که مردم هر مملکت، با آن دست به گریبان اند، می پردازد و البته آرزو کنیم و امیدوار باشیم که آثار نمایش نامه نویسان ما؛ چون «علام حسین ساعدی» و... چنین در محاق سیاست بازان، گرفتار نباشد تا بتوانیم هرچه بیش تر شاهد اجرای تئاتر به مفهوم واقعی باشیم!

             هر شامگاه، از روز خسته مان می سراییم

            با کلمات آنان که بیش تر اجازه ی سخن دارند

 

 

پی نوشت:

1. معلم و نو.یسنده ی مردمی روستاهای آذربایجان که به طرز مشکوکی در آب های ارس، غرق شد.(1318- 1347)

2. مجموعه مقاله ها، صمد بهرنگی، انتشارات شمس تبریز(مقاله ی «بررسی کتاب ساختمان خورشید»)

3. زندگی گالیله، برتولت برشت، عبدالرحیم احمدی، نشر اندیشه، ص157             

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 23:59  توسط كيوان باژن  |