به یاد جان باختگان راه اندیشه وقلم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اشاره:
در بخش اول و دوم این گفتار(1) گفتیم که «سانسور» دریک کلام، مبارزه ی خونین بین «جهل» و «آگاهی»،«شعور» و «بی شعوری»،«سنت» و«مدرنیته» است. جهلی که مترصد است هرگونه آگاهی و دانش را به زورهم که شده از میان بردارد وگفتیم «سانسور» یکی از موانعی است که نقش بسیارگسترده ای درکند کردن حرکت های فرهنگی والبته کند شدن روند اصلاحات فکری مردم داشته و دارد؛ چه را که حد وحدود و چهارچوب نمی شناسد و تا نابودی کامل «اندیشه» می تازد. هم چنین گفتیم ازهمان لحظه که مانع «تجربه» و «تفکر» مستقل کودک می شویم،«سانسور» نطفه ی شوم خود را می بندد و ریشه های خود را درذهن می گستراند. به عبارت دیگر محصور نگاه داشتن کودک ازبسیاری مسائل به بهانه ی اخلاق، سنت، روحیه ی پدرسالاری یا مادرسالاری، حتا سن و... می تواند آغازی برای «سانسور» تلقی شود.
اینک به اشکال وعواقب «سانسور» به عنوان وسیله ای برای پایمال کردن آزادی، یعنی قصاص قبل از جنایت می پرازیم.
3
واقعیت این است که در جوامع طبقاتی؛ اندیشه نیزطبقاتی است. اندیشه ی طبقاتی؛خود،محصول بلامنازع تفکر«زور»، «قدرت» و«سرمایه» است. درواقع«طبقه ی استثمارگر،با پشتوانه ی ربوده ی خویش که تبلور و تراکم نیروی«کار» مردمان محروم و خاموش است، به موجودیت تحمیلی خویش، قدرتی شیطانی بخشیده و زیرسلطه ی تجهیزات نظامی، فرهنگ انحطاطی خود را به لعاب مفاهیم مترقی هنر و فرهنگ امروزمی آلاید ومی گسترد تا بیش ازپیش، پاسخ گوی نیازمندی های متجاوزین جهانی باشد»(2)
دراین جا اما، پرسش اساسی این است که چنین مساله ای، چه گونه صورت می گیرد و عواقب ناشی از وجود یک محیط سانسور زده چیست؟ باید توجه اشت که تمام تلاش«سرمایه» درچنین جامعه ای، در وهله ی نخست؛ معطوف است به تخدیرادبیات وهنر،هم چنین مثله کردن هرنوع عقیده و اندیشه ای و سپس رواج تعلیمات خرافی و آن چه سرمایه، «خود» می خواهد ولاغیر. درچنین حالت تاسف باری،این سانسوراست که ابعاد وسیع خود را به گسترده ترین وضع به هنر وادبیات تحمیل می کند. این جاست که نویسنده وهنرمند، ناگهان،خود را مغلوب شده می بیند. مغلوب در برابرهمه ی آن چه که دستگاه سانسور درذهن اش تحمیل کرده. لیکن فاجعه می آغازد. چه را که هدف اساسی سانسور، چیزی نیست جزاین که ذهن، به صورت مکانیکی، حذف کردن را بپذیرد واتفاقن می پذیرد. نشریات، می پذیرند تحلیل نکنند تا حداقل بسته نشوند. نویسنده بسیاری ازمسایل ذهن اش را نمی نویسد تا کتاب اش- که البته یک سال در اداره ی سانسورمانده- چند ساله نشود. سینما از طرح بسیاری ازمسایل پرهیز می کند تا به ورشکستگی وفلاکت نیفتد و... و درست درهمین جاست که ترس، سایه ی شوم خود را هرچه بیش تر می گستراند. به این ترتیب، قول آن فرزانه درست در می آید که:«... امروز،هنر وادبیات ما، هنر و ادبیات ترس نیست، هنر وادبیاتی ترسوست. همواره می گریزد، تحقیرمی شود، در انزوا چون شیر، یال برمی آشوبد و درجمع- درجامعه- چون روباهی زیرک، ازخطر می گریزد...»(3) و وقتی چنین ادبیات وهنری به وجود آمد،اشکال«سانسور»- که تاکنون پنهان بود- سرباز کرده،خود را درمعرض نمایش می گذارد تا هرچه بیش تر چهره ی کریه اش نمایان شود. چهره ای چندگانه که مهم ترین و پلشت ترین این چهره ها را می توان به صورت زیردسته بندی کرد:
نخستین و اساسی ترین شکل «سانسور»؛ سانسورسنتی است. در این مرحله، فضای فکری و ذهنی جامعه، طوری ساخته می شود که مردم، ناخودآگاه- واز روی عادت یا تعلیم مدارس وحتا قبل از آن، خانواده و...- ممنوع بودن بسیاری مطالب را می پذیرند، بی آن که به طور مشخص، قانونی وجود داشته باشد. در این جا البته نقش خانواده و رابطه ای که برمبنای روح پدرسالاری در آن وجود پیدا می کند، بسیار مهم و با اهمیت است. شکل دوم اما، خود را درشکلی قانونی نشان می دهد. این که به طور کلی، بحث درمورد برخی از مسایل، ممنوع اعلام می شود. درواقع، درشعور جمعی جامعه ی سانسور زده، ذهنیتی ایجاد می شود که انگار دخالت در چنین مسایلی کفرمحض بوده و ورود به حریم آن ها، تخطی از قانون تلقی می گردد. شکل دیگر، حذف مطالب و اندیشه از بالا است بدون این که دستورالعمل ثابتی برای آن مطرح باشد. خودسانسوری نیز از دیگر اشکال سانسور است. به این ترتیب که نویسنده وهنرمند و به طورکلی اهل اندیشه؛ به سبب ترس ازچاپ نشدن یا معطل شدن اثرش یا برای جلوگیری اززیان مالی یا ترس از این که ارتباط اش با مخاطب قطع گردد و... ناگزیر به اعمال سانسور وحذف مطالب و اندیشه ی خود می گردد. توقیف و جمع آوری اثربعد از انتشار ویا حربه های غیرقابل پیش بینی چون بایکوت کردن اثر و تبلیغات منفی برای کم اهمیت جلوه دادن آن، همه و همه از اشکال متفاوت سانسور اند و بالاخره حذف فیزیکی خالق اثر و صاحب اندیشه که فجیع ترین نوع سانسوردریک جامعه است. همه ی این اشکال، می تواند به بحران عظیم فرهنگی جامعه منتهی شود. چه را که عواقب ناشی از سانسور چنان گسترده است که در مدت کوتاهی می تواند به طورکلی به مرگ فرهنگ و ادبیات بیانجامد.
قطع پیوند نویسنده وهنرمند ازملت،حتا قطع پیوند روشنفکربا منبع ذخایرفرهنگ بشری، بی خبرنگه داشتن مردم جامعه ی سانسور زده و درنهایت فاسد شدن شان- چه را که جزشکم و مادیات و تنازع بقا به چه می توانند پای بند باشند؟!- ودرنهایت پایین آمدن شعوراجتماعی و ذوق فرهنگی وادبی- و چه بهتربرای «سرمایه»،اگرشعوراجتماعی،هرچه بیش ترتنزل کند!- و... ازجمله ی این عواقب محسوب می شود.«سانسور» درواقع؛ جلاد بی رحم استعداد های خلاق است. اختاپوسی که با هرنوع اندیشه ی مترقی ای، دشمن بوده و سایه ی شوم اش را برآن می افکند. حرمت مفاهیم انسانی را ازبین برده و کلمات را ازمحتوای شان خالی می کند و آن چه باقی می ماند نطفه ای ناقص وعقیم خواهد بود که نمی تواند به رشد و بالندگی خود ادامه دهد ودرنهایت، نوزادی ناقص الخلقه به وجودخواهد آمد که تنها لاشخورها را به کارآید.«سانسور» در روی دیگرش، سبب جوان مرگی هنر وادبیات نیزمی گردد. چه را که وقتی اثرمنتشرنمی شود؛ وقتی خالق اثرمی بیند که هرچه می آفریند، به وسیله ی سانسور، مثله شده و خالی از بارمفهومی خود، عرضه می گردد وعصاره ی فکرش با سرنگ سانسور از اثر، کشیده شده و به دست مردم نمی رسد، به ناچار در خود فرو رفته، ازحرکت بازمی ماند. اما همان طورکه گفتیم«سانسور» به این هم رضایت نمی دهد. اگر نویسنده وهنرمندی در برابرهمه ی این فشارها مقاومت کند و به هرطریق ممکن، سلامت ذهن وعین خود ورابطه اش را با مردم حفظ کند، آن گاه «جلاد سانسور» به خشم آمده در برابر نیروی قلم،می ایستد؛ آن هم نه با حذف «اثر»، بل که با حذف «خالق اثر». قتل هایی که در طول تاریخ کشورمان گریبان اهل اندیشه را گرفته، همه دراین راستا بوده است. کسانی چون «میرزاده ی عشقی»؛«فرخی یزدی» ؛«خسروگلسرخی»، «صمدبهرنگی»؛«سعید سلطانپور»؛ «مجید شریف»؛ «محمدجعفرپوینده »؛«محمدمختاری» ودهها شخصیت فرهیخته ی دیگر که همه ازجمله قربانیان سانسور در کشورما بوده وهستند و «دریغا شیرآهن کوه مردانی» که این چنین گرفتارتیغ بی رحم سانسور، شده اند!
«سانسور» هم چنین ارتباط و پیوند میان خالقان اثر را ازبین برده، آن ها را به انزوا می کشاند. ازاین رو درمحیطی که «سانسور» درآن مستقراست؛ نقد ادبی وهنری یا ازبین می رود یا به انحطاط و دعوا ومرافه می انجامد یا به اسطوره پروری های گاه به شدت مضحک منتهی می گردد و رواج پیر ومرشد و مرید بازی و... به حد اعلای خود می رسد. بسیاری شاگرد پروری می کنند و منتظرستایش های فرعون گونه می مانند و به این ترتیب بلبشویی ایجاد می شود و درست دراین جاست که ، ادبیات وهنر؛جای خود را به ابتذال و بی فرهنگی خواهد داد.
با این همه؛ اندیشه نه با حذف فیزیکی ازبین می رود ونه با اعمال زور وپول و قدرت. تاریخ به ما نشان داده که حذف اندیشه، در نهایت عقیم می ماند و این، اندیشه است که به هرصورت ممکن، راه خود را درمیان مردم بازخواهد کرد. چه را که «سانسور» نمی تواند همه را برای همیشه سرکوب کند وجریان اندیشه را با اعمال منفی خود، یا با توسل به قتل و کشتار وگیوتین و... برای مدت طولانی ای منحرف سازد. همان طورکه ارباب سانسورنمی تواند برای همیشه با ایجاد محیطی پر ازابتذال، ذوق هنری را پایین آورده وسدی شوند در برابرهنر وادبیات مترقی و هم آن طور که نمی توانند برای همیشه «فرمالیسم ادبی وهنری» را در جامعه رواج دهند و به این ترتیب مسبب گسترش بی حد وحصر«شارلانتیسم هنری و ادبی» درجامعه گردند.
دراین جا اما، آن چه اهمیت می یابد نقش نویسندگان و هنرمندان مستقل درتشکل نهادهای مستقل است که مهم ترین آن می تواند «کانون نویسندگان ایران» باشد که به هرحال، با هزاران مشکل و با بهای خون عده ای، دوباره پا گرفت و درست همین جاست که وظیفه ی تاریخی کانون؛ حداقل در خونخواهی ازیاران از دست رفته اش، بردوش تمام اعضای آن، سنگینی می کند. وظیفه ای که کانون را وادارمی کند تا به عنوان نهادی صنفی، با سابقه ای نسبتن طولانی و با استفاده از تجربه های پیشین، به مبارزه ای علمی و درست با معضل «سانسور» به هرشکل اش بپردازد و مسوولیت صنفی و نه سیاسی خود را در رابطه با آن، به خوبی درک کند. نه این که با ندانم کاری ها و میدان ندادن به جوانان و بسیاری ازمسایل- که خود بحث مفصل دیگری را می طلبد- برمشکلات بیفزاید.
پانویس:
1. رجوع شود به بخش آرشیو وبلاگ
2. به نقل از«نوعی ازهنر، نوعی از اندیشه»، سعید سلطانپور، ص6
3. همان، ص10