نگاهی کوتاه به زندگی و تفکر نیمایوشیج
بنیان گذار شعرمدرن
به بهانه ی سال گرد تولد او
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من
که ذره ای با آن، نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اتاق ام
دارد از خشکی اش می ترکد
چون دل یاران که در هجران یاران
قاصد روزان ابری، داروک!
کی می رسد باران؟
...
اشاره:
گرایش به دیدگاه ها و نقطه نظرات«مدرن» اجتماعی، سیاسی و فرهنگی درکشورما، همراه و پا به پای تحولات اقتصادی و به ویژه با رشد نیروهای مولد، چندی پیش از«مشروطه» خود را نشان داد وسپس با خیزش انقلابی«مشروطیت»- که باعث شد تا جامعه از نظرفکری دچار تحول شود- رشد ونمو کرد وپس ازپشت سرنهادن بسیاری موانع ودست و پنجه نرم کردن با نیروی ارتجاع، به دستاوردهای گوناگون و منحصر به فردی رسید که هنوز هم می تواند آبشخور جریانات اجتماعی و فرهنگی ما باشد وهست. چرا که تحولات ایجاد شده بر مبنای جنبش«مشروطه»؛ تحولاتی روبنایی نبودند که بگوییم جامعه ی ما بدین وسیله؛ تنها، قدمی به جلو برداشته و گامی فراتر رفته است، بل که «مشروطه» دردیدی کلی؛ مسبب دگرگونی ای اساسی در«ذهن» و«عین» جامعه شده و به تعبیری؛ باعث شد تا کشورما، قدمی اساسی به سوی «مدرنیته» بردارد. چنین قدمی دردید نخست؛ شاید کم اهمیت قلمداد شود، اما وقتی به گذشته ی این کشوراستبداد زده بنگریم، کشوری که هردوره اش با دیکتاتوری مسلط ، رو به رو بوده،آن وقت بیش تر پی به اهمیت آن خواهیم برد.
واقعیت این است که مفهوم دیکتاتوری در کشورما- به عنوان جامعه ای جهان چندمی وعقب مانده- قبل از این که «سیاسی» باشد،«ملی» است و به نوعی با روحیه ی ما آمیخته و آغشته شده. این سخن که«ما هرکدام، هیتلرهای کوچکی در ذهن مان پرورش داده و می دهیم» چندان هم، دور از واقعیت نیست. بت های ذهنی هرکدام ازما، هنوز که هنوزاست، مانعی جدی برای میزبانی مفاهیمی چون «مدرنیته»، «دموکراسی» ، «اصلاحات» و... محسوب می شود. این بت ها البته، خودشان را به اشکال گوناگونی چون«سنت»،«جهل»،«خرافه» و حتا«اعتقادات گاه کورکورانه» و«تقلیدهایی چشم وگوش بسته» نشان داده و می دهند که با رواج «مرشد» بازی ها و«مرید» پروری ها؛ آتش اش شعله ور و درنهایت، گیوتینی شده برای مفاهیم نو و مترقی!
درست همین جاست که می بینیم بعد از تحولات «مشروطه»؛ به سادگی «ارتجاع» باز می گردد، «مشروطه» شکست می خورد و «دیکتاتور»ها؛ چشمان شان دوباره- چون چشمان«آنوبیس»- به جام قدرت و استبداد خیره می ماند...!
دراین میان؛ شعرو ادبیات نیز- ازآغاز مشروطه- جای گاه ویژه ای پیدا کرده، مترصد بود تا به عنوان مهم ترین ابزارعینی فرهنگ جامعه، «دمکراسی ادبی» را تجربه کند. «نیما» به عنوان شاعری پیش رو و«هدایت» نیز تحت لوای نویسنده ای پیش رو، نام هایی جاودانه در عرصه ی ادبیات «ایران» اند که نام شان به حق در آسمان ادب پارسی می درخشد. «نیما» راهی پیش روی شعر گذاشت که درمسیر آن؛«شاملو» ها،«اخوان» ها،«فروغ» ها،«سپهری» ها و ... توانستند به افق های تازه تری دست یابند. «هدایت» نیز؛افق های جدیدی را درآوردگاه ادبیات پدید آورد. در واقع نام این دو، از آن جهت بلند است که چشم به افق های دور داشتند و راهی نو را می جستند. اما پرسش این است که با وجود «بت های ذهنی» ناشی از ذهن عقب مانده، چه گونه چنین پروسه ای توانست راه رشد وتکامل را بیاغازد؟ آیا تنها، ناشی از ذهن پیش رو وخلاق این دو بوده یا این که عوامل دیگری در این پروسه تاثیر داشته اند؟
پاسخ به این پرسش وپرسش هایی ازاین دست، در جامعه ی ادبی وفرهنگی ما، نه تنها ضرورتی اجتناب ناپذیردارد، بل که خلاء آن به شدت حس می شود و درست همین جا است که می بینیم حکومت های مستبد، همواره تلاش می کنند تا در تحلیل های شان، چنین پرسش هایی - یعنی پرداختن به عوامل به وجود آورنده ی پدیده های نو- کتمان بماند. ازاین روتحلیل های آنان تنها، در«سطح» باقی می ماند. چرا که برای شان مسلم است پرداختن به «عمق» مساله، تبعات نگران کننده ای را در برخواهد داشت.
آن چه که در طول سال های اخیر، نه تنها درتحلیل شخصیت هایی مانند «نیمایوشیج» و«صادق هدایت» بل که در فرهیختگانی نظیر«احمدکسروی»،«محمدجعفرپوینده»، «محمدمختاری»، «مجیدشریف» و صدها شخصیت دیگر و حتا در مورد پدیده های تاریخی نیزاتفاق افتاده، در واقع ناشی ازهمین دید زورمندانه و قدرت طلب و البته همراه با جهل ومردم فریبی است. برای همین دیده می شود که با گذشت حدود صد سال از«مشروطه» هنوزهم، بحث جامع وعمیق درباره ی این حرکت تعیین کننده ازسوی فرهیختگان، در محاق توقیف و سانسورمانده یا در بایکوتی سیاسی فراموش شده است.
با توجه به این که منابع در دست رس و آن چه درپیرامون چنین تحولی، گفته می شود، به دلیل سانسورشدید، پراز اغتشاش و دربرخی مواقع ممنوعه اعلام شده و حتا سایت هایی که به چنین تحلیل هایی دست می زنند، فیلترمی شوند وآن چه دردست رس است، نیز، دربسیاری موارد، چیزی جز وارونه گویی های سطحی نیستند که به درد همان ذهن سطحی نگر نویسنده های شان می خورد، چرا که به ویژه درشرایط اکنون، نه براساس واقعیت، بل برمبنای خواسته های زورمندانه و توجیه «خود»؛ پاره ای ازحوادث و وقایع- آن هم به ناقص- تحلیل می شود، نباید هم انتظار داشت که به راحتی بتوان دراین میان، سره را از ناسره تشخیص داد و به تحلیل درست دست یافت. با این حال کسانی که درطول تاریخ، همواره کوشیدند مسیرها را درهردوره، از وجود تحجر و مانعی که خود را به شکل «سنت» و«تعصب» و«مذهب» نشان داده، پاک و هموار کنند، راه خود را درمیان مردم باز کرده وخواهند کرد و کارشان البته دست مریزاد دارد.
به هرحال پرداختن به «مشروطه» به عنوان دوره ای که به نوعی رنسانس جامعه ما بوده؛ وظیفه ای است که بردوش همه ی ما سنگینی می کند. چنین وظیفه ای بی شک حکم می کند، حتا در نگاهی کوتاه به زندگی وتفکر شخصیتی چون «نیما» به عوامل وشرایطی که ذهن خلاق «نیما» را سمت و سو داد، هم چنین تحولات اجتماعی وفرهنگی ای که به سبب رشد اقتصادی، جامعه را به سطحی رساند که ازنظرفرهنگی و تفکر، پایه های شعرکلاسیک، خواه ناخواه به افول گراید، پرداخت. چرا که این عوامل بودند که درشکل گیری ادبیات جدید و شعرمدرن تاثیر گذاربوده اند؛ نه صرفا «ذهن» های پدید آورندگان اش.
باید توجه داشته باشیم که با اسطوره سازی های صرف و مرده پرستی های سطحی- که در طول تاریخ این مملکت، به شدت رواج داشته و هنوز هم رواج دارد- و بدون توجه به چنین پارامترهایی، البته که نه تنها نمی توانیم به چه گونه گی شکل گیری و پدیدآمدن«شعر» و یا ادبیات مدرن؛ یا دیگر مفاهیم نو ومترقی، پی ببریم، بل که هرگونه تحلیلی هم، ناقص وغیرعلمی، درنتیجه مردود خواهد بود.
بی شک، پیش رفت و گسترش کوشش های تازه در راستای پدید آوردن ادب پویا و نو- والبته هرپدیده ی اجتماعی نو- در جامعه ای که تار و پودش با عوامل ایستا، سنتی و به شدت عقب مانده، شکل گرفته- عواملی که راه هرگونه رشد و تکاملی را بسته اند- بسیارغیرممکن می نماید. اما با نگاهی دوباره - والبته این بار اساسی تر- به تاریخ اجتماعی کشورما به طورعام و تاریخ ادبیات به طورخاص، به ویژه پس از خیزش مردمی «مشروطه» به خوبی خواهیم دید که با وجود استبداد ذهنی، شرایط اجتماعی آن دوره، بسترآماده ای را برای پذیرش مفاهیم نو ومترقی فراهم ساخته است.
جنبش مشروطیت و تحولات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی و فرهنگی، جریان های نوگرایی را به وجود آورد و آن ها را به حدی شتاب بخشید که دیگر پروسه ی محافظ کارانه از آن نوع را که در قبل از مشروطه وجود داشت، برنتابید. در این مسیر، ادبیات به طورعام وشعربه طورخاص نیزبه عنوان ابزارمادی فرهنگ متحول شده در دوره ی مشروطه، راهی به جز تغییر ودگرگونی - چه درساخت وچه درمضمون- نداشت. چرا که می دانیم ادبیات محصول شرایط دوره ی خود است. به تعبیری دیگر؛ هردوره ای، ادبیات خودش را می پروراند.
«نیما» نیز به عنوان کسی که به خوبی ضرورت های جامعه اش را شناخت، برآن شد تا ناهمواری ها را هموار کند. ستیز«نیما» با گذشته گرایان زمان خود، اگرچه ستیزی تاریخی و بنابر تضاد های موجود بود، اما برای قلب حساس و دردمند او شکننده بود. ولی در نهایت، نشان داد که هیچ نیرویی نمی تواند مانع و سدی در برابر تکامل پدیده های تاریخ شود و تاریخ به هر طریق ممکن، راه خود را در پیش گرفته وخواهد گرفت. از همین رو است که می نویسد :« درهیچ جای دنیا، آثارهنری و احساسات نهفته و تضمین شده درآن، عوض نشده اند مگر در دنباله ی عوض شدن شکل زندگانی های اجتماعی.» و خودش چنین تغییری را کاملا حس کرده بود و همین ضرورت نمی گذاشت از پای بیفتد و راه اش را ادامه داد.
نیما، درآورد گاه جهان
«علی اسفندیاری»(نیمایوشیج) از پدری خان زاده؛ به نام «ابراهیم» و مادری فرهنگ دوست به دنیا آمد. او تا دوازده سالگی در میان قبایل کوهستانی و چادرنشین و درمتن آوردگاه زندگی به سر برد و درس ها آموخت. پدر، کشاورز و گله دار بود و بنا به رسم ، سوارکاری و تیراندازی را به پسرش آموخت. مادرش اما، به فرهنگ و هنرعلاقه داشت. ادب پارسی را می دانست و در گفت و گوهایش از حکایات هفت پیکر«نظامی» وغزلیات «حافظ» مثال می آورد وهم چنین پسرش را تشویق می کرد تا این ها را بیاموزد.
«علی» خود در مورد کودکی اش می گوید:« زندگی بدوی من، در بین شبانان و ایلخی بانان گذشت که به هوای چراگاه به نقاط دور، ییلاق و قشلاق می کنند و شب، بالای کوه ها، ساعات طولانی با هم به دور آتش جمع می شوند. از تمام دوره ی بچگی خود، من به جز زد وخورد های وحشیانه و چیزهای مربوط به زندگی بچگی خود، کوچ نشینی و تفریحات ساده ی آن ها، در آرامش یک نواخت و کوربی خبر ازهمه جا، چیزی به خاطر ندارم . درهمان دهکده که من متولد شدم، خواندن و نوشتن را نزد «آخوند» ده یاد گرفتم. او مرا در کوچه باغ ها، دنبال می کرد و به باد شکنجه می گرفت. پاهای نازک مرا به درخت های ریشه و گزنه دارمی بست، با ترکه های بلند می زد و مرا مجبور می کرد به از برکردن نامه هایی که معمولن اهل خانواده ی دهاتی، به هم می نویسند و خودش آن ها را به هم چسبانده و برای من طومار درست کرده بود.»
او از سال 1300 نام «نیما» را برای خود برگزید که نام کوهی است در«مازندران» . به این ترتیب ازهمان ابتدا، انگار می خواست بگوید که چون کوه در مقابل سنت های کور اجدادی خواهد ایستاد.
«وقت است که نعره ای به لب آخر زمان کشد
نیلی بر این صحیفه بر این دودمان کشد
سیلی که ریخت خانه ی مردم زهم چنین
اکنون سوی فرازگهی سرچنان کشد
برکنده دارد این بنیاد سست را
بردارد از زمین هر نادرست را
...»
اما عشق، خیلی زود به سراغ اش آمد. اگرچه این عشق،طلیعه ی حیات شاعرانه ی او گشت، اما ناکام گسست و باعث دل گیرشدن«نیما» و آزردگی روح حسا س اش شد که بعد ها به همراه عشقی دیگر و این بارعشقی وحشی در میان قبایل کوهستانی به سرودن افسانه منجرشد . افسانه ی «نیما» لبریز ازعشقی سرشار، اما به شدت فردی است.
دربهارسال 1305 دردی جان سوز به سراغ اش آمد که آغاز این درد از دست دادن پدر بود. غم فراق او و به دنبال اش آغاز سرپرستی خانواده، به عنوان فرزند ارشد، باعث شد تا به مسایل، جدی تر نگاه کند. در همین سال بود که با «عالیه جهانگیر» ازدواج کرد و با او زندگی مشترکی را آغازید.«عالیه» ازآن جا که توانست با شکیبایی بی نظیری، بسیاری از مسایل و مشکلات زندگی را- نه صرفا با یک شاعر، بل که با یک نابغه ی شاعر- تحمل کند، به حق در طول تاریخ ادبی کشور ما، مطرح است. همان طور که بعدها «آیدا» همسرزنده یاد « احمدشاملو» نیز چنین جای گاهی را به خود اختصاص داد.
«نیما» از سال 1309 به «آستارا» رفت و در دبیرستان «حکیم نظامی» آن جا به تدریس ادبیات فارسی پرداخت. اما دوسال بعد، به «تهران» بازگشت وشعر وزبان شعر را بررسی کرد تا بتواند به دستاوردهای جدیدی برسد. او درسال 1318عضو هیات تحریریه ی «مجله ی موسیقی» شد و تا سال 1320 به کار دراین مجله ادامه داد. ارزش احساسات اثری است یگانه که از او در این مجله به یادگار باقی مانده است.
به دنبال کشمکش های پدیده های نو وکهنه که ذکرش رفت و مدتی قبل از مشروطه آغازید، همواره کسانی در شعر فارسی نظرهای انتقادی، از نظر فرم و محتوا داشتند. لذا قبل از«نیما» بودند نام آورانی که می توان آن ها را به عنوان پیش گامان شعر معاصر«ایران» نام برد. کسانی چون«میرزا تقی خان رفعت»،«ابوالقاسم لاهوتی» و بانو«شمس کسمایی» و... که درپی ریزی شالوده ی شعرمعاصر دخالت داشتند. از این رو پدید آمدن شعر مدرن را نمی توان به طورمطلق، منحصر به یک فرد دانست. بل که دگرگونی های کیفی شعر، از سوی تعدادی از شاعران بود که باعث فرآیندی جدی به سوی یک تغییر اساسی شد و در نهایت به «نیما» رسید و اوهم با آگاهی و خلاقیت اش به آن شکل داد و به طور اساسی به آن پرداخت.
دراین میان اما،« نیما» کاری سترگ انجام داد . چرا که از نظر زبان و ترکیب واژها، آثاری جاوید به یادگار گذاشت. او در بهترین شعرهایش با واژه ها، به عنوان پدیده ای کاملا زنده - که به سبب همین زنده بودن اش تاریخی هستند- فرهنگی دیگرگونه ساخت. ارزش کار «نیما» در دیالکتیکی نگاه کردن به واژه ها و درنهایت به شعر است. چنین نگاهی است که بینش جدیدی، به همراه تفکری جدید می آفریند و هرگونه نگاه انتزاعی، کهنه و پوسیده ی گذشته را طرد می کند.
«نیما» در اسفند 1300 با سرودن قصه ی رنگ پریده، خون سرد درعرصه ی ادب نوین، نوع زیبایی شناسی نوینی را ابداع کرد. این کتاب، به عنوان نخستین دفتر شعر«نیما»، با سرمایه ی شخصی در سی صفحه منتشر شد.
من ندانم با که گویم شرح درد
قصه ی رنگ پریده ، خون سرد!
«نیما» در سال 1301 با انتشار افسانه اش، درچند شماره ی پیاپی مجله ی قرن بیستم «میرزاده ی عشقی»- که از تندروترین و بی پرواترین نشریه ی ادبی سیاسی آن روزگار بود- درواقع سنگ بنای شعر نوین «ایران» را گذاشت ومی نویسد:«این ساختمان که افسانه من در آن، جا گرفته است و یک طرزمکالمه ی طبیعی و آزاد را نشان می دهد، شاید برای دفعه ی اول، پسندیده ی تو نباشد و شاید تو آن را به اندازه ی من نپسندی... اما یگانه مقصود من، همین آزادی در زبان و طولانی ساختن مطلب بوده است. به علاوه انتخاب یک رویه ی مناسب تر برای مکالمه، که سابقا هم مولانا محتشم کاشانی و دیگران به آن نزدیک شده اند.»
به این ترتیب کار سترگ «نیما» آغازید. درسال 1305 با سرمایه ی شخصی مجموعه ی خانواده ی سرباز را منتشر کرد. از سال 1307 تا حدود 1316 مشکلات زندگی، تاثیراتی در روند شعر«نیما» به وجود آورد. به هرحال درک تاریخی «نیما» اورا به اجتناب ناپذیر بودن تغییرات اساسی در شعرفارسی با وجود مصایب و مشکلات پیش رویش ثابت قدم کرده بود. او ازسال 1318 به بعد، طی سلسله مقالات بسیار مهم اش تحت نام ارزش احساسات دریافت اش را تئوریزه کرد و در«مجله ی موسیقی» به چاپ رساند.
چیزی که هست، گاه کشفی تاریخی در دوره ی زمانی خاص، نابغه ای را می طلبد. پس از آن، ابزار کشف شده مورد استفاده همگان قرار می گیرد. از این رو مسلم است که تکامل شعر معاصر در دوره ی بعد از«نیما» نمی بایست متوقف شده اعلام شود؛ بل که باید به ضرورت نگاه به دگرگونی های اساسی و تاریخی، شاعران بعد از«نیما» را نیز بررسی کرد.
«نیما» با قلبی دردمند و رنج کشیده در سیزدهم دی ماه 1338 عطای همراهی معاصران را به لقای شان بخشید و روی در نقاب خاک کشید تا بسیاری از مرده پرستان، بلافاصله بعد از مرگ اش به بلند کردن نام اش بپردازند.
می گويند:«مردی درآب جويی مشغول آب خوردن بود.رهگذری ازراه رسيد و به او گفت:از این آب نخور! مردگفت:چرانخورم؟گفت:برای این که ميکرب دارد و مريض می شوی ... طرف پرسيد:ميکروب ديگرچيست؟ و ...رهگذر نگاهی به او کرد و گفت:هيچ چی عزيزم فکرش را نکن؛بخور نوش جان!»
به یاد جان باختگان راه اندیشه وقلم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
2
درکشورما جنگ میان«جهل» و«اندیشه» درطی سالیان دراز، به طرق گوناگونی، خود را نشان داده است. از زمان های دور گرفته که در برگ برگ های کهنه ی تاریخ کشورمان، جریاناتی چون؛ کتاب سوزان،رواج خرافه میان مردم و اشاعه ی مفاهیم ماورایی و دل کندن ازجهان ماده، همراه با شعارهایی به شدت مذهبی و اخلاق دینی و... دیده می شود؛ تا هجوم اعراب که ارمغان اش، ازبین رفتن هرگونه آثارهنری ای مانند نقاشی، موسیقی، مجسمه سازی، ادبیات و... بود؛ آن هم، تحت عنوان آلات حرامه و زیر لوای کفر و ضدیت با دین و مذهب- همانند دوران قرون وسطا ی اروپا - تا... دوره ی معاصر، به ویژه پس از«جنبش مشروطه» که این رویارویی؛ با همه ی دست آورهای فرهنگی واجتماعی اش، به سبب «خودانگیختگی جمعی» مردم، ابعاد تازه ای به خود گرفت که در«مشروعیت» بخشیدن به «سانسور» ازسوی حکومت ها وقانونی کردن موانع «اندیشه» قابل ارزیابی است.
با نگاهی به «قانون مطبوعات» مجلس اول- مجلسی که به عنوان دموکرات ترین مجلس در«ایران» نیزشناخته شده است- درکمال شگفتی می بینیم که این مجلس با طرح لوایحی ارتجاعی، چنان محدودیت هایی برای آزادی قلم تصویب کرد که حتا کتب عرفانی وادبیات کلاسیکی چون «دیوان یغما» یا بعضی حکایت های «گلستان سعدی» و... هم، جزو کتب ضاله تشخیص داده شده بودند.
جالب این جاست که طرفداری از ضرورت وجود «سانسور» درجامعه؛ تنها ازسوی حاکمان و دست اندرکاران حکومت وقت نبود، بل که حتا بعضی مشروطه خواهان نیز به سبب نداشتن آگاهی ، نه تنها هواخواه « سانسور» بوده اند، دربسیاری مواقع، آن را لازم الاجرا هم، می دانستند. آن هم با استدلالت دینی، یا بهتر بگوییم؛ دستاویز قراردادن «شریعت» و «اخلاق». حتا بعضی، پا را فراتر گذارده، با عناوینی چون «اخلاق» و«مذهب» خود را حاکم بلامنازع تفکرمردم دانسته و به راحتی عقیده ای را حذف کرده، روی مطالب کتاب ها، خط می کشیدند یا مطالب را جابه جا می کردند و...
این هواخواهان «مشروطه» که لابد خود را روشنفکر- یا به اصطلاح آن زمان، منورالفکر- هم، می دانستند، درکمال تاریک فکری و بی خردی، هم صدا با استبداد حاکم، معتقد بودند؛ ملت هنوز آمادگی اندیشه ی آزاد را ندارد. انگارملت مورد ادعای آنان؛ رمه هایی هستند که به چوپان نیازدارند تا با چوبی دردست، هدایت شان کرده، به آن ها سمت وسو بدهد. لابد سگ گله ای نیز لازم است تا به محافظت ازگله، دربرابر حمله ی گرگ بپردازد. چوپانی که بی خردانه، خود را با شعورتر و آگاه تراز گله اش می داند و برای خود، قدرت تشخیص، قائل است. اما خبر ندارد که در نهایت، تنها همان سگ گله، قدرت اندیشه ی او را به رسمیت خواهد شناخت. چرا که رشد و بالندگی اندیشه ی مردم؛ نه با چنین تصورات موهوم نشات گرفته از فرهنگ« شبان» و « رمه» ای- که طرز تفکری قرون وسطایی وقبیله ای است- بل؛ به عوامل و شرایط اقتصادی و اجتماعی جامعه مرتبط است که این عوامل، مستقیم یا غیرمستقیم درشکل گیری اندیشه ی انسان و آن چه به عنوان«خودآگاه» یا «ناخودآگاه» جمعی تعریف می شود، نقش تعیین کننده ای را ایفا می کنند. چنین عواملی البته، خود را در زمینه های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه نشان داده و درارتباطی تنگاتنگ با یک دیگرمعنا یافته و در نتیجه باعث می شود تا مجموعه ی ساختار فرهنگی جوامع؛ در محدوده ی «نگاه فلسفی به پیرامون» تعریف شود.
بنابراین؛ شرایط و روابط متقابل بین عوامل«ذهنی» و «عینی» جامعه است که درسطح فرهنگ آن جامعه تاثیرمی گذارد و کیفیت وکمیت عقب ماندگی یا رشد آن را تعیین می کند. نه بودن یا نبودن چند کتاب یا روزنامه و یا فیلم.
آن چه دراین باره، راه گشاست شناخت این عوامل به عنوان نیرویی تاثیرگزار درسطح فرهنگ جامعه است که شناخت آن امری است اجتناب ناپذیر والبته ضروری. رسیدن به چنین نگاهی البته، برعهده ی هرنویسنده واندیش مندی است. بنابراین نقشی که شرایط اقتصادی و اجتماعی درخلق کیفی و کمی آثارادبی و هنری جامعه ایفا می کند؛ بسیاراساسی و تعیین کننده است. چرا که در یک دید کلی، پیش رفت های«عینی» هر جامعه ای، خواه ناخواه به نوع تفکر، بینش و دریک کلام «خودانگیختگی» مردم آن جامعه که درنوع تولیدهای ادبی و هنری نمود می یابد، بستگی تام دارد. درست دراین جاست که می توانیم از نقش «جنبش آزادی خواهانه ی مشروطیت» به عنوان پیش زمینه ای برای اندیشه ی جمعی- با همه ی نابه سامانی هایش- نام ببریم.
چنین پیش زمینه ای بود که خواه ناخواه وبدون توجه به تصویب انواع لایحه ها ی مجلس یا تحمیل دستورات به شدت مستبدانه و ارتجاعی از سوی حاکمان قاجار، بحث درکنارهم نگاه داشتن اندیشه های گوناگون، هم چنین ضرورت آزادی اندیشه و فکر و... را به میان کشاند. چرا که این جنبش، با همه ی معایبی که داشت، تاثیرات عمیقی در ارکان مادی، معنوی و فرهنگی جامعه ی ما گذاشت و پیش رفت این جنبش دریک مدت البته کوتاه؛ و درنتیجه ی بیداری هرچند ناقص مردم، باعث نوعی «خودانگیختگی جمعی» شد که بخش قابل توجهی ازاین آگاهی، خود را درعرصه های فرهنگی و ادبی به نحو بارزی نمایان ساخت. این آگاهی البته، بنابرضرورت و شرایط خاص جامعه ی ما و دراثر محرکات داخلی یا خارجی،هم واره در نوسانات کیفی قرارداشت. ازاین رو کند یا تند بودن چنین پیش رفتی؛ به طرز کاملن محسوسی قابل درک است. با این حال و گذشته ازاین نوسانات؛ درسیرتحول روبه جلوی جامعه ی بعد از«مشروطه»، تولیدات و محصولات فرهنگی و ادبی ویژه ای با توجه به خصوصیت های این دوره ی تاریخی، عرضه شد که بسیارقابل تامل اند. اهمیت چنین محصولاتی؛ بی شک؛ هم، درنوع نگاه و پس زمینه های فکری تولید کنندگان آن نمود داشت وهم، در «ساخت» یعنی تغییر «سبک ها»، پیدایش اشکال جدید زبانی، مطرود شدن شیوه های قدیم، یافتن راه کارهای برون رفت از شیوه های کاملن منسوخ شده و به چالش کشاندن سنت های ادبی و فکری کهنه و...!
این را هم باید خاطرنشان کنیم که چنین پارامترهایی ازسویی، نشان دهنده ی تحرک یا ایستایی نظام اجتماعی و فکری یک جامعه نیزهستند. بنابراین تاثیرمتقابل اجتماع وادبیات وهنر؛ امری است غیرقابل انکار. اما این که کدام دوره با چه خصوصیات و ویژگی هایی؛ توانسته ومی تواند طلایه دارتحولاتی مثبت باشد، مقوله ای است قابل بررسی که باعث می شود به طورمشخص سبک ادبی فردی یا دوره ای از ادبیات، به چالش گرفته شود؛ تا به این وسیله بهتربتوانیم، آثار ادبی هردوره و زمینه های شکل گیری آن را ازلحاظ «محتوا» و«ساخت» مورد قضاوت قرار دهیم. ازاین روست که به عنوان نمونه، اکنون به طور مشخص می توانیم ازنوع ادبی «دوره ی مشروطه» یاد کنیم وبه تحلیل وبررسی آن بپردازیم.
باید توجه داشته باشیم که اگرچه درجامعه ی ما؛ روند چنین حرکت و پیش رفت هایی کند- وبسیارهم، کند- بوده و درواقع، مسایل و مشکلاتی که برای رشد و تکامل «جنبش مشروطیت» به وجود آمد، باعث شده تا نوزاد انقلاب، ناقص الخلقه به دنیا بیاید؛ اما این نوزاد عقب مانده، به هر طریق ممکن توانست در ابتدا از تحولات محتوایی پدیده ها به شکل و قالب دیگرگونه ی قبل ازخود، دست یابد و به این ترتیب بتواند تا حدی موانع را پشت سرگذاشته، رشدی به جلو داشته باشد. که خود را به صورت نبرد میان «آزادی اندیشه» و«استبداد جهل» نشان داد والبته دراین نبرد، هم واره آزادی کلام برای اهل اندیشه، در سرلوحه ی مطالبات قرارداشته است ودراین میان کسانی بودند که برای روشن نگاه داشتن چراغ اندیشه، از جان شان مایه گذاشتند واین نشان می دهد که آزادی اندیشه، گفتار و آزادی تجمع از مهم ترین آزادی های اجتماعی اند. و البته حد وحدود این ها و تعاریف این حد وحدود به مذاق این گروه یا آن اندیشه نیست و نباید باشد. مهم این است که راه اندیشه به گستردگی تک تک افراد روی زمین بازباشد و هرکس از هردین و مسلک و اندیشه ای، آزادانه به ارائه ی آن بپردازد که البته رسیدن به چنین دست آوردی، آرزوی بشر است که همان طورکه قبلن اشاره شد؛از زمان های دور، از دوران باستان، انسان به آن فکر می کرده و اکنون فقط مقدار کمی از این راه را پیموده و هنوز راه طولانی ای درپیش دارد.
از زمان «سقراط» که اولین جان باخته ی راه اندیشه بود تا دوران قرون وسطی که طرز تفکر متعصبانه ودینی کشیشان آن دوره، به آتش زدن کتاب ها وتخطئه ی هرنوع تفکر و اندیشه ای می پرداختند تا اکنون که بر سر چاپ کتابی یا اشاعه ی اندیشه ای در روزنامه و نشریات و... کم ترین مجازات، قتل آن هم نه با محاکمه، بل، ربودن و گردن زدن و خفه گردن با سیم و.. است .
پس نتیجه می گیریم که اگرچه گاه موانع راه اندیشه در جامعه ی استبداد زده ی ایران، به حدی گسترده بوده که راه هرگونه پیش رفت و تکامل اندیشه ای -لااقل تا مدتی- مسدود ماند یا جریان ایستایی را طی کرد؛ اما به سبب خودانگیختگی مردم و شرایط ذهنی وعینی جامعه ی ما، تلاش های مستبد ترین رژیم ها، برای مسدود کردن بالندگی تفکرانسان ایرانی، به شدت عقیم ماند. تاریخ کشورما، به خوبی چنین مساله ای را نشان داده است. هیچ کشوری را نمی توان یافت که درمقایسه با ایران، در مقابل هجوم فرهنگی قبایل مختلف وحشی عرب و مغول وتاتار و... چنین استوار، فرهنگ خویش را حفظ کرده باشد. این میراثی است که از گذشتگان مان به ما رسیده و به حق اکنون نیز با احترام آن را حفظ می کنیم تا به آیندگان منتقل اش کنیم.
ادامه دارد