تبليغاتX
هواي آزاد
ادبیات

          «بودن» را برگزیده ایم،اما

         «چه گونه بودن» را                                                                     

          کم تر اندیشه کرده ایم. «چه گونه بودن»   را

          دانستن،ازآگاهی به«چه را بودن» برمی خیزد

          و آنان که آگاهی خویش را باوردارند؛ می دانند

          چه گونه باید بود...

          باور داران راستین«تکامل»، بی گمان، دانندگان

          راستین«چه رابودن»اند. ازآن پس

                                          «چه گونه بودن»

          پاسخی نخواهد داشت جز درروند این تکامل،

          نقشی خلاق و بی شائبه داشتن»

                                                   

                                    «امیرپرویزپویان»

 

                                            ***

«مرضیه احمدی اسکویی» درسال(1324) درخانواده ای متوسط در«اسکو»- شهرکوچکی درنزدیکی«تبریز»- پا به آوردگاه جهان گذاشت. دوران کودکی ونوجوانی اش را با کار درمزرعه ی پدرش گذراند که به این ترتیب روحیه ی حساس و تیزبین اش او را هرچه  بیش تربه«مردم» نزدیک کرد. کم کم به مطالعه نیزمشتاق شد و ازهمان ابتدای تحصیل دردبیرستان، به آگاهی سیاسی واجتماعی رسید و بخشی ازاین آگاهی را که انعکاسی ازپیرامون در ذهن خلاق اش بود؛ به صورت قصه و شعر بیان کرد.

          «مرضیه» پس ازپایان دوره ی اول دبیرستان، وارد دانش سرای مقدماتی«تبریز» شد و پس ازدوسال، به شغل معلمی پرداخت ودردبستان های«اسکو»عشق به زندگی و درس خوب زیستن را به بچه ها آموخت. او بعد ازگرفتن دیپلم، با حفظ شغل معلمی وارد         دانش گاه«تبریز» شد اما درهمان سا ل اول، دانش گاه را رها کرد ودرپی کشف افق های جدید،وارد دانش سرای عالی سپاه دانش«تهران» شد. مطالعات پی گیر و عمیق اش، دراین مدت، آشنایی با فلسفه ی علمی، به خصوص آگاهی ازقانون مندی تکامل جامعه وچه گونگی اختلافات طبقاتی و نوع تفکر«سرمایه» را به او بخشید.  

«مرضیه» در طول تحصیل دردانش سرای سپاه دانش، به بسیاری از روستاهای« ورامین»- که درنزدیکی محل دانش سرا قرار داشت- رفت وآمد می کرد وبیش تر اوقات خود را با خانواده های فقیر روستایی می گذراند. اوهم چنین به روستاهای دور ونزدیک «ایران» سفرمی کرد تا بتواند از نزدیک، با مردم ومسایل شان آشنا شود. در این سفرها؛ برای کودکان،کتاب خانه درست می کرد، با دیگر افراد سپاهیان دانش، دوست می شد و برای شان کتاب می فرستاد. همین گشت و گذارها بود که جان مایه ی اصلی داستان ها و شعرهایش   می شدند که پس ازآمیختن با ذهن خلاق وحساس اش، بر روی کاغذ، به تصویر درآمده و قلب ها را تسخیر می کردند.

      «مرضیه» استعداد بسیاری درنوشتن قصه وسرودن شعر داشت. هرچند راه انسانی تری را درزندگی کوتاه اما پربارش  برگزید. دراین باره درجایی گفته است:

« من نمی خواهم با قلم ام زندگی کنم، بل که می خواهم قصه هایم را با زندگیم بنویسم.»

به این ترتیب،«مرضیه»- که به سبب روح بزرگ وانسانی اش،«مرجان»(مرضیه جان) لقب گرفته بود- مشتاقانه «رفتن» را برگزید، چرا که معتقد بود«ماندن» به هرقیمت و «بودن» درمرداب زندگی، نه تنها نفرت انگیزاست؛ بل، شایسته ی نام «انسان» نیست وبه این وسیله قصه ی زندگی ای را سرود که گرچه شفاهی بود؛ اما سینه به سینه نقل شده و خواهد شد.

         «مرضیه» یکی ازعناصر فعال اعتصابات دانش جویی دانش سرای عالی سپاه دانش بود. اوهم چنین دراعتصابات دانش جویی اسفندماه سال(49) نقش رهبری داشت. ازاین رو در خرداد سال(50) هنگامی که دانش سرا تعطیل شد، او را دستگیر و پس از بازجویی وشکنجه، برای این که همواره زیر نظر باشد، به«اسکو» منتقل کردند.

    او یک سال دبیر دبیرستان های«اسکو» بود و دراین مدت تلاش گسترده ای برای آگاهی محصلین انجام داد. ولی این ها نمی توانست روحیه ی ناآرام اش را راضی کند. ازاین رو دوباره راهی «تهران» شد...

درزمستان سال(51) بود که «مرضیه» پس از تماس با رفقای جان باخته؛«نادر شایگان» و«حسن رومینا» گروهی مارکسیستی با خط مشی مسلحانه، تشکیل داد وبه صورت مبارزی حرفه ای درآمد و زندگی مخفی انقلابی اش را آغازید تا «قلم» و«اسلحه» را درکنارهم و درخدمت خلق اش به کارگیرد.  

سرانجام«مرضیه احمدی اسکویی» درساعت 10 روزششم اردی بهشت سال(1353) درنبردی رویا روی و نابرابربا عوامل رژیم گذشته، عطای زندگی را به لقای کسانی که دو دستی به آن چسبیده بودند، واگذاشت و به این ترتیب، آخرین شعرش را با خون خود سرود و آن را به مردم اش تقدیم کرد.  

جسد«مرضیه» را- با ترس و وحشتی اعجاب انگیز و از فاصله ای دور- چندین باربه مسلسل بستند. انگارعوامل رژیم شاه، می دانستند که چریک، با گلوله ازبین نمی رود. سپس وحشت زده و به آهستگی، درحالی که به صورت دسته جمعی جسد «مرضیه» را محاصره کرده بودند،به آن نزدیک شدند و جسم بی جان اش را طناب پیچ کرده، به دنبال خود کشیدند...!

از«مرضیه» شعر و قصه ویادداشت های بسیاری به جای مانده است که به خوبی ذوق واستعداد هنری،هم چنین روح انسانی و احساس هنرمندانه ی او را نشان می دهند. دراین جا برای نمونه شعری از او را با هم می خوانیم:

                             

      

                                 شاعرانه

نگاه کن!

تابش آفتاب،

        برقله های بلند برف آلود

و نقش سپیدارها،

       دربرکه های کوچک جنگل،

                        چه زیباست!

و پرواز باد،

       بر یونجه زارها،

و بوی نم ناک علف های کنار رودخانه

                      چه دل نشین!

نجوای آب،

         با سنگ ریزه های جویبار

و پچ پچ برگ های چنار،

درسکوت بیشه های دور،

باران پاییز، برجاده های خیس،

           رنگ گل آخراسفند،

                          دردشت های گرمسیری،

هرم کوهستان مس رنگ تابستان،

و عطرمرطوب بهار نارنج،

در فضای مه آلود نارنجستان.

و زیباست،

درخشش قاطعانه ی آخرین ستارگان صبحدم،

آن گاه که درسرمای ملایم سحر،

از دامنه ها، به سوی قله می روی.

اما آیا،

هیچ چیز زیباتر از پرواز گلوله ها،

از آتشین آشیان سلاح،

و نشست آن،

در سینه ی سیاه دشمن،

                        وجود دارد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:15  توسط كيوان باژن  | 

  

 

                               به یاد جان باختگان راه اندیشه وقلم

                               ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                               « وکسی خواهدگفت:« ای سقراط ، ازروشی که در زندگی خود برگزیده ای و لامحاله به مرگی زودرس منجر خواهدشد، شرم نمی کنی؟ وبه چنان کسی ممکن است منصفانه پاسخ بگویم:«دراین نکته دراشتباهی، مردی که به کاری بیاید، نباید فرصت زیستن یا مردن را به حساب آورد. باید تنها آن را به حساب آورد که آن چه انجام می دهد به خطاست یا به صواب... و اکنون، ای مردان که مرا محکوم کرده اید؛ ازصمیم دل بر شما خبر می دهم- زیرا که درشرف مرگم و در ساعت مرگ،آدمیان را قدرت پیش گویی خبر، ارزانی می گردد- ومن برشما ای قاتلان خبرمی دهم که بی درنگ پس از عزیمت من، عقوبتی به مراتب    شگرف تر ازآن چه درحق من روا داشتید به یقین، در انتظار شما خواهد بود ... مرا ازآن بابت به عدم فرستادید که تا ازمدعی خلاف خود بگریزید و حساب زندگی خود را برملا نسازید. اما آن چنان که می پندارید نخواهد شد. سخت جزآن خواهد بود. زیرا که شما را می گویم که درآینده مدعیانی بیش ازاکنون خواهید داشت. مدعیانی که تاکنون؛ من گفتارشان را باز داشته ام واز آن جا که جوان تر ازمنند؛ کم تر جانب شما را خواهند داشت و شما را بیش تر رنجه خواهند ساخت ... اگر برآن گمانید که با کشتار مردمان، کسی را از انگشت نهادن برزندگانی نابکارانه ی خود باز می دارید، برخطایید... »

 

 

اشاره                                

یکی از موانعی که نقش بسیارگسترده ای در کند کردن حرکت های فرهنگی والبته کند شدن روند اصلاحات فکری مردم داشته و دارد؛«سانسور» است. «سانسور» گیوتینی است که ازیک طرف، محصول دوره ی برده داری و سپس فئودالی و رابطه ی ارباب رعیتی بوده و از سویی دیگر نیز، نوزاد خلف دوره ی جدید- یعنی«سرمایه» و«پول»- است.

«سانسور» درطول تاریخ اندیشه؛ به دو شکل ازسوی«جهل» و «استبداد» نشان داده شده ومی شود. ازسویی؛ رواج خرافه و قلع وقمع کردن اندیشه ی آزاد که با محدود کردن کتاب، نوشته، روزنامه، فیلم و... همراه است و ازسویی دیگر؛ از بین بردن مروجان و روشن فکران، با نیرویی سهم گین و وحشیانه! ازاین روست که درطول تاریخ اندیشه؛ نویسندگان وشاعران و اندیشمندان بسیاری صرفا به گناه «تفکر» جان خود را ازدست دادند و سرازخاک درآورده اند. چرا که هرگاه«جهل» تحمل«آگاهی» را نداشته، نخستین کارش، ازمیان بردن آن بوده است .

بررسی چنین مانع تعیین کننده ای؛ آن چیزی است که دراین سلسله نوشته ها مورد نظراست وتلاش می کنم تا درحد توان، این مساله را در زیر ذره بین نقد وبررسی بگذارم. البته با علم به این که بحث«سانسور»- درهردو نوع اش- به خصوص در کشورما، آن قدرگسترده هست که تحقیق جامع تری را می طلبد. اما آن چه- اکنون و به خصوص درشرایط کنونی جامعه ی ما- اهمیت دارد، یادآوری این نکته است که هرنوع سکوتی در برابر«سانسور»،خود، تبری است که ناخواسته به ریشه ی اندیشه و فکر زده می شود. ازاین رو بدیهی است بخش مهمی از وظیفه ی هرفردی که اندیشه ای درسرمی پروراند و به پیرامون، با نگاهی هستی شناسانه می نگرد، نقد جامعه شناسانه ی«سانسور» بوده، هم چنین شناخت و تحلیل علمی انواع آن و تاثیر به شدت مخرب اش روی اندیشه و فکر بشر است.

«سانسور» دریک کلام، مبارزه ی خونین بین «جهل» و «آگاهی»، «شعور» و«بی شعوری»،«سنت» و«مدرنیته» است. چرا که به اعتقاد من،ازهمان لحظه که مانع«تجربه» و«تفکر» مستقل کودک می شویم، «سانسور» می آغازد و   ریشه های خود را درذهن می گستراند. توجه دارید که منظورم از«تجربه»،محصورنگاه داشتن کودک ازبسیاری مسائل؛ به بهانه ی اخلاق، سنت، روحیه ی پدرسالاری یا مادرسالاری، حتا سن و... است. برای همین است که جامعه هرچه به سوی مدرنیته پیش می رود، نشانه های«سانسور» کم تر وکم تر دیده می شود. البته نه این که با تحولات مدرن جامعه، «سانسور» ازبین برود. نه! چرا که بخشی از این مقوله- همان طور که می دانیم- مربوط است به «سیاست»،«زور» و «قدرت» که همه ی این ها، قابله ی بی تردید «جهل» و«خرافه» اند.

این نوشته ها، با یاد جان باختگان راه اندیشه وقلم نگاشته می شود. از اولین شان- سقراط - یونانی؛ تا اکنون که درگستره ای به اندازه ی جهان «سرمایه»؛ شاهد برپا بودن گیوتین بی رحم«سانسور» هستیم که چه گونه ابراز اندیشه ای، باعث خشم نیروی «جهل» شده و وقتی «حذف متن» نمی تواند راه اندیشه را ببندد،این حذف، به صورت قتل، سربریدن، ترور و.. خود را نشان می دهد و حکم ها برای آن صادرمی شود؛ تا جان باختگان کشورمان، از«سهروردی»ها و«حلاج»ها گرفته تا«فرخی یزدی»ها،« احمد کسروی»ها،«گلسرخی» ها، «سلطانپور»ها، تا«پوینده»ها و«مختاری»ها وتا... یادشان گرامی!   

                             

                               1

می دانیم که انسان، همواره می اندیشد. مغز به عنوان نیرویی مادی، پیوسته درکاراست ومفاهیم گرفته ازپیرامون را تا حد توانایی ذهنی هرفردی- که البته به سبب پارامترهایی چون تجربه، دانش، آگاهی و ... درنوسان کمی وکیفی قرارمی گیرد-  با هم ترکیب کرده و به نتیجه گیری می پرازد.

چنین پروسه ای اما، هنوزفردی است. چرا که اندیشه درخلوت ضمیر، مربوط به فرد است و اهمیت چندانی ندارد. آن چه مهم است،«طنین» چنین شناختی است که دور ودورترمی رود و موج گسترده ای را پدید می آورد ودرست این جاست که «جهل» خطر را حس می کند و واکنش نشان می دهد. هرچند، گاهی «جهل» به اندازه ای مستبد می شود که به        خصوصی ترین تفکرشخص نیزحمله می برد وعنوان «جلاد اندیشه» را به خود می گیرد. دراین مرحله است که فاجعه ی انسانی رخ می دهد. چرا که تمایزمیان انسان وحیوان «اندیشه» است. وقتی راه اندیشه مسدود شود، انسان هرچه بیش تربه خصلت های حیوانی خود نزدیک شده و جامعه به تدریج به«اندیویدوآلیستی» به شدت پست ومسخ شده، رهنمون می گردد که درآن، قانون جنگل حکم می کند؛هرکه به فکرشکم  و زیرشکم خود باشد.    

ازطرفی اما، ازضروریات زندگی اجتماعی، مبارزه ی اندیشه است که به سبب حضورانسان درجامعه و روابط دیالکتیکی اندیشه میان انسان ها به وجود می آید. چراکه اساسن نبرد و رویارویی فکر واندیشه ازضرورت های تجمع آدمی است.  همین تقابل ومبارزه است که طنین گسترده ای را به وسعت کره ی زمین ایجاد می کند وباعث وحشت«نیروی جهل» می گردد و ارتعاش این طنین چنان گسترده است که گاه با صدها اسلحه نیز یارای مقابله با آن، نیست. اگرچه ممکن است«نیروی جهل» برای مدتی آن را تحت شعاع خود قرار دهد، لیکن تا ابد نمی تواند باعث توقف یا کندی روند این مبارزه شود.

                                                                                           ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 11:33  توسط كيوان باژن  | 

 

همه چیزازوقتی شروع  شد که احساس کردم بزرگ و بزرگ ترمی شوم و نمی توانم به راحتی دورخودم بچرخم. بیش تر وقت ها مجبوربودم تمام روزبی حر کت بمانم و به وسایلی که توی اتاق بودند خیره شوم. اوایل مهم نبود. می توانستم تحمل کنم. می دانستم گاهی وقت ها می شود به هرچیزی عادت کرد و بی اعتنا از کنارش گذشت.

من مدت ها زندگی آرام و یکنواختی داشتم. ازخواب که بیدارمی شدم غذایم را می خوردم. بعد بازی می کردم ودورخودم می چرخیدم یا خودم را با نگاه کردن به گل های قالی کف اتاق مشغول می کردم تا شب می شد ومی خوابیدم.

صبح ها صاحب ام می آمد و غذایم را می داد و چند لحظه ای نگاهم می کرد و می رفت. به فکرم هم نمی رسید که بدون او بتوانم به زندگی ام ادامه دهم . صاحب ام همه چیزم بود و من به اواحتیاج داشتم. نیازی که هیچ چیزی نمی توانست جایش را بگیرد. اگرنبود، بی غذا می ماندم و ازگرسنگی تلف می شدم.

روزها می گذشت و من بزرگ ترمی شدم و تنگ کوچک تر. به یاد نمی آوردم گرسنگی کشیده باشم یا این که آب تنگ، هفته ای یک بارعوض نشده باشد. صاحب ام توپ کوچک و زیبایی خریده بود تا باهاش بازی کنم. از توپ خیلی خوش ام می آمد. می توانستم به این طرف وآن طرف قلش بدهم و با شنیدن خنده هایش سرگرم شوم. توپ را طوری ساخته بودند که با هرفشاری صدایی شبیه قهقهه سرمی داد.

 با این حال زندگی درتنگ روز به روز برایم سخت ومشکل ترمی شد. کم کم کاربه جایی رسید که فقط سرم در تنگ جا می گرفت و دم ام بیرون می ماند. تنها قادربودم کمی سرم را بچرخانم وبه گل های قالی کف اتاق خیره شوم و درباره شان فکرکنم . دیدم دارم مثل یک تکه چوب    می شوم. دیگرحتا قادرنبودم توپ ام را قل بدهم . زیرگردن ام گیر کرده بود و قهقهه می زد و کلافه ام می کرد.

صاحب ام که می آمد دم ام را تکان می دادم تا بفهمد جایم تنگ است. ولی اوهر لحظه می آمد تا دم ام را برایش تکان بدهم. انگار خوش اش آمده بود یا می آمد. می گفت داری خودتو برام لوس می کنی؟ ومی خندید. گاهی هم  دم ام را می گرفت و در اتاق می چرخاند ودوباره می گذاشت توی تنگ. با این کارش سرم  گیج می رفت ودهان ام  خشک می شد. یک روز دم ام را گرفت و نخی را به آن گره زد که دیدم سر دیگرش به زنگوله ای وصل است. ازآن به بعد هرباردم ام را تکان می دادم زنگوله تکان می خورد و صدا می داد و می دیدم که چه قدر کیف می کند و می خندد این صاحب ام!

به این ترتیب روزها می آمدند و می رفتند. دیگر تنها  دهان ام داخل تنگ بود و تنه ام زده بود بیرون و خم شده و افتاده بود روی میزی که تنگ رویش بود. کمرم از زور فشار داشت نصف می شد. یک بارتوپ که همین طور قهقهه می زد ازم پرسید بزرگ شدن با رشد کردن فرق    می کنه؟ ومن که نمی  دانستم یا نمی فهمیدم.

این جا بود که بالاخره صاحب ام مجبور شد جایم را عوض کند و به این ترتیب، جلو اعتراض احتمالی ام را بگیرد!

یک روزمرا برداشت و برد و انداخت توی یک جای پرآب که بعد ها فهمیدم بهش می گویند حوض.

این تغییر برایم ناگهانی و غیرقابل تصور بود. تا آن روز این همه آب یک جا ندیده بودم. مدتی همین طورهاج وواج به اطراف خیره شدم. فکرنمی کردم به جز آن تنگ تنگ جای بزرگ تری هم، وجود داشته باشد. چند روزی نمی دانستم چه کار کنم.

خودم را گم کرده بودم. جای جدیدم قابل قیاس با آن تنگ نبود.

حالا می توانستم هر طورکه دل ام می خو است شنا کنم. شیرجه بروم و پشتک بزنم و به آواز پرنده های بالای سرم گوش بدهم. مدتی از این همه آب و زیبایی لذت بردم. فکر می کردم صاحب ام با این کار بزرگ ترین موهبت ها را در حق ام روا داشته است.

گاه سرم را ازآب بیرون می آوردم و به دوروبرم که پراز زیبایی و طراوت بود نگاه می کردم . حیاط وسیع، گل ها و درخت ها و سنگ فرش های زمین... این ها همه حس کنجکاوی ام را تحریک  می کردند. دیدم دوست دارم بروم و آن ها را از نزدیک ببینم و لمس کنم.

روی سنگ فرش ها راه بروم و ازعطر گل های باغچه سیراب شوم. بعد حس می کردم انگار وسط  باغچه ام وبا  گل ها صحبت می کنم و می خندم و آن ها مدام خوش آمد گویی می کنند. دیدم نمی توانم  آن همه زیبایی و شنیدن نغمه های دلنشین پرنده ها را فراموش کنم . همه ی این ها انگار، آرامش زندگی گذشته ام را برهم زده و بر سر دوراهی قرارم داده بودند .

دیدم نمی توانم ته حوض بمانم. این بود که اول چشم هایم را باز کردم. بعد کم کم آمدم بالا و... سرک کشیدم و... بالاخره شیرجه رفتم و پریدم تا بتوانم دور دست ها را ببینم و... دیدم. آن دورها را.

کم کم صاحب ام متوجه این بی قراری شد. یک روز تورسیمی محکمی آورد و روی حوض گذاشت و... بدون این که چیزی بگوید رفت.

 اول نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. اما کم کم متوجه شدم، دیگر نمی توانم سرم را بلند کنم یا شیرجه بروم.

از آن به بعد تنها می توانستم بالای سرم را از پشت تورسیمی ببینم . گاهی پرندگانی را می دیدم که پرواز می کنند، اوج می گیرند و به قلب آسمان می تازند و قلب ام می گرفت و به اشتیاق ام برای دیدن آن چه در اطراف ام بود می افزود. گویی دیگرجزیی از این اشتیاق شده بودم .     می دیدم دیگر نمی توانم مثل گذشته بی اعتنا به زندگی ام ادامه دهم و از آن لذت ببرم.

گاه به خودم می گفتم راستی آن دورها چه طور زندگی می کنند... ای کاش می توانستم یک بارهم که شده آن جاها را ببینم... فقط یک بار.

کم کم داشتم نسبت به صاحب ام هم بی اعتماد می شدم. کم و بیش برایم مسلم شده بود که او از چیزی بیم ناک است. مدتی بعد واقعه ای کارم را ازاین هم بدتر کرد.

یک روز صبح که داشتم با تور ور می رفتم تا شاید کمی جا به جایش کنم صاحب ام مرا دید و عصبانی شد. این را بازهم از صورت اش فهمیده بودم. رفت اما  لحظه ای نگذشت که آمد با پارچه ای سیاه و بزرگ. بعد تورسیمی را برداشت و به جایش پارچه ی سیاه را کشید روی حوض...

همه ی این ها آن قدر سریع اتفاق افتاده بود که فکرکردم خواب می بینم . اما خواب نبود. من در تاریکی مانده بودم. زندگی ام دست خوش تحولاتی شده بود که نمی دانستم به کجا می انجامد. با خودم گفتم همیشه به محض این که بیش ترمی فهمی، بیش ترهم رنج می بری.

دیگرقادر نبودم کاری انجام بدهم. مجبور شدم گوشه ای کز کنم و دم بر نیاورم. از آن به بعد بود که همه چیز به صورت رویا  به سراغ ام  آمد... تنها دل خوشی ام این شد که روی ابر خیال سوار شوم و خودم را از این تاریکی و وحشت نجا ت دهم... اما نجات پیدا نکردم. 

 دیدم دیگر نمی توانم به این وضع ادامه دهم. صاحب ام خیلی چیزها را از من گرفته بود. آن وقت بود که تصمیم گرفتم هر طور شده به این وضع خاتمه دهم. دیدم برای این کار، اول باید پارچه را سوراخ کنم و... کردم!

یک روز پریدم و پارچه ی سیاه را به دهان گرفتم و... کشیدم. ساعت ها  با هر چه زور داشتم. محکم بود با این حال دست بر نداشتم و با پارچه ور رفتم و دهان ام پر شد ازخون و بدن ام پر شد از درد. تا این که... بالاخره موفق شدم.

نورکمرنگی داخل حوض دوید. پرتویی که پرید به داخل وچشم ام را زد . عادت که کرد توانستم شاخه و برگ های درختان بالای سرم را ببینم و دیدم آسمان را که صاف بود و آبی و خوش حال شدم ودیدم که چه قدر زیباست و... بی قرار شدم. آن قدردرتاریکی مانده بودم که  روشنایی روز را فراموش کرده بودم. خودم را ازلای سوراخ پارچه سیاه کشیدم بالا و... بیرون زدم از حوض. نمی توانستم باور کنم  بیرون ام و دارم پرسه می زنم . خیره شدم به اطراف. جلوتر رفتم. ترسیدم . برگردم؟ و... باز جلوتررفتم.  پرنده ای از بالای  سرم  گذشت ... نگاه اش کردم. نگاه ام کرد. لبخند زدم. لبخند زد. صدایش را شنیدم. انگار آوازمی خواند. حس کردم  دارد خوش آمد گویی می کند. به دلم افتاد آواز بخوانم . خواندم.

بعد به خودم گفتم کاش می توانستم  یک بارهم که شده به جای  پرنده بودم ... فقط یک بار!حس کردم بدن ام هرلحظه گرم ترمی شود. نور خورشید بودکه مستقیم به بدن ام می تابید و قلقلکم  می داد. جلوتررفتم و...

نمی دانم چه قدر گذشت که صاحب ام آمد و وقتی دید پارچه سوراخ شده شروع کرد به جست و جو تا شاید مرا کنار حوض یا وسط چمن ها ببیند. البته نه من را. شاید جسد نیمه جان ام را که تازه داشت آخرین نفس هاش را می کشید یا نمی کشید. چه فرق داشت.

من که داشتم لذت می بردم.

چشم هایم بودند که داشتند آسمان رامی کاویدند. هوای آزاد خفه ام کرده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:19  توسط كيوان باژن  |