خواب دیده ام که دارد خوابم می گیرد و رخوت و کرخت می شوم وانگاریک عالمه بار، روی پلک چشمام می گذارند و برخاستم و باید بلند می شدم.
[ اتاق سوت وکوربود؟...]
جوابش نمی دهم و گفتم:« پس چرا این قدرسنگینم...»
[ سنگین؟]
درتاریکی اورا می بینم... گوشه ای نشسته است یا نشسته بود.
- « توی روشنایی روزانگار دیده نمی شد»
سمت پریزبرق رفتم ومهتابی ای جرقه زد و صدایی ازگلوم می زند بیرون. گفت:[ ناله ای بود یا پرسه ای؟...] گفتم:«هیچ کدوم... می خواستم بگم که مهتابی روشن نمی شه» گفت:[ به کی؟]
نمی دانستم وفرقی هم نمی کرد وگفتم:« شاید اولش به خودم و دومش به خودم و سومش به خودم وچهارمشم به...» وخنده ام گرفته بود. چیزی شبیه قهقهه ومی پرسم:« پس چرا همه جا این قد تاریکه... چرا مهتابیا روشن نمی شن...؟» (شایدم پرسیدم یا پرسیده بودم یا...) ودستم را برده بودم به پریز.
[ نگفته بودی... بازم جرقه؟...] ولجم می گیرد وانگارحواسش به من نیست و صدام این بار، زورمی زند تا چیزی بپرسد:« چرا... چرا؟» و کسی جوابم نمی دهد. انگارکرخت شده بودم و پاهام که سنگین شده اند ودستهام که دیگرمال خودم نیستند ومال هیچ کس نیستند و گلویم که خشک شده است ویک هو دیدم او تا آن جا که توانسته کوچک می شود... قد یک بچه گربه و من که به فکر ذره ای نوربودم...
[ تاریکی عذابت می داد یا یک ذره نوریا روشنایی یا...؟]
گفتم:« پس چرا چراغا روشن نمی شن..؟»
همین را سال هاست که می خواهم ازاوبپرسم.. اما گلوم آن قدرخشک شده که دیگرصدایی ازش درنمی آید و فکری به کله ام می زند« مهتابی ها لج کرده ان، لامپ ها چی... اونا که باید روشن بشن.» وکلید شان را می زنم و فکرمی کنم چه قدرهمه بی رحم شده اند و اوهم انگارتوجهی بهم ندارد و ازکنارم رد می شود و لبخند می زند و رد می شود و باز لبخند می زند و رد می شود:
-«عذابم می ده؟»
[ نمی دونم]
-«شایدم منو نمی بینه...»
[گفتم که نمی دونم]
وبه طرف پنجره ی اتاق می رم تا پرده رو بکشم، شاید ذره ای نوربه اتاق برسه و روی تاقچه، اونومی بینم... کوچیک.. مثه بچه گربه و می خواد گریم بگیره و بغض می کنم و هیچ فایده نداره و می خوام داد بزنم و صدایی ازگلوم درنمی آد و کسی چیزی نمی فهمه و خودمم نمی فهمم وآن ها هم نمی فهمن و دارم می گم:« آب .. تشنه ام... گلوم خشک شده..؟» و یه هو می ره آشپزخونه وبا یه تشت پرآب برمی گرده:
- « بیا ...» ومی خنده ومی گیرم ونگاه می کنم و... شاید تعجب کرده ام. تشت، پرمایعی قرمز رنگه. به رنگ خون و ازدستم می سره ومی ریزه روی فرش و نگام می کنه و و گفتم :«من پری کوچیک غمگینیو می شناسم که اون که بهش نریده بود کلاغ کون دریده بود...!»
یکی - نمی دانم ازکجا- تنگ آبی برایم می آورد وخوش حال می شوم و می خواهم سر بکشم وهنوز یک قلپ نخورده عق می زنم و آب می ریزد روی فرش و نگاهم می کنند وعرق کرده ام و عرق ازصورتم می چکد روی فرش و خنده اشان می گیرد ومن لجم گرفت وباز می پرسد:[دیوونه شدی؟] وخودم را که توی آینه ی توالت می بینم خنده ام می گیرد.
- «ما دوتا گاویم... دوتا گاو شیرده... دوتا گاو...» که می گوید:[چرا این طور شدی...؟] ومی گویم که حالم بد است و خیلی بد وتو که صورتم را نوازش کردی و اشک هایم را پاک می کنی وگفتی:«فردا... فردا» و... می خندی...!