تبليغاتX
هواي آزاد
ادبیات

 

 

persiangraphic_ehsang_s2.jpg

 

خواب دیده ام که دارد خوابم می گیرد و رخوت و کرخت می شوم وانگاریک عالمه بار، روی پلک چشمام می گذارند و برخاستم و باید بلند می شدم.

[ اتاق سوت وکوربود؟...]

جوابش نمی دهم و گفتم:« پس چرا این قدرسنگینم...»

[ سنگین؟]

درتاریکی اورا می بینم... گوشه ای نشسته است یا نشسته بود.

- « توی روشنایی روزانگار دیده نمی شد»

سمت پریزبرق رفتم ومهتابی ای جرقه زد و صدایی ازگلوم می زند بیرون. گفت:[ ناله ای بود یا پرسه ای؟...] گفتم:«هیچ کدوم... می خواستم بگم که مهتابی روشن نمی شه» گفت:[ به کی؟]

نمی دانستم وفرقی هم نمی کرد وگفتم:« شاید اولش به خودم و دومش به خودم و سومش به خودم وچهارمشم به...» وخنده ام گرفته بود. چیزی شبیه قهقهه ومی پرسم:« پس چرا همه جا این قد تاریکه... چرا مهتابیا روشن نمی شن...؟» (شایدم پرسیدم یا پرسیده بودم یا...) ودستم را برده بودم به پریز.

[ نگفته بودی... بازم جرقه؟...] ولجم می گیرد وانگارحواسش به من نیست و صدام این بار، زورمی زند تا چیزی بپرسد:« چرا... چرا؟» و کسی جوابم  نمی دهد. انگارکرخت شده بودم و پاهام که سنگین شده اند ودستهام که دیگرمال خودم نیستند ومال هیچ کس نیستند و گلویم که خشک شده است ویک هو دیدم او تا آن جا که توانسته کوچک می شود... قد یک بچه گربه و من که به فکر ذره ای نوربودم...

[ تاریکی عذابت می داد یا یک ذره نوریا روشنایی یا...؟]

گفتم:« پس چرا چراغا روشن نمی شن..؟»

همین را سال هاست که می خواهم ازاوبپرسم.. اما گلوم آن قدرخشک شده که دیگرصدایی ازش درنمی آید و فکری به کله ام می زند« مهتابی ها لج کرده ان، لامپ ها چی... اونا که باید روشن بشن.» وکلید شان را می زنم و فکرمی کنم چه قدرهمه بی رحم شده اند و اوهم انگارتوجهی بهم ندارد و ازکنارم رد می شود و لبخند می زند و رد می شود و باز لبخند می زند و رد می شود:

-«عذابم می ده؟»

[ نمی دونم]

-«شایدم منو نمی بینه...»

[گفتم که نمی دونم]

وبه طرف پنجره ی اتاق می رم تا پرده رو بکشم، شاید ذره ای نوربه اتاق برسه و روی تاقچه، اونومی بینم... کوچیک.. مثه بچه گربه و می خواد گریم بگیره و بغض می کنم و هیچ فایده نداره و می خوام داد بزنم و صدایی ازگلوم درنمی آد و کسی چیزی نمی فهمه و خودمم نمی فهمم وآن ها هم نمی فهمن و دارم می گم:« آب .. تشنه ام... گلوم خشک شده..؟» و یه هو می ره آشپزخونه وبا یه تشت پرآب برمی گرده:

- « بیا ...» ومی خنده ومی گیرم ونگاه می کنم و... شاید تعجب کرده ام. تشت، پرمایعی قرمز رنگه. به رنگ خون و ازدستم می سره ومی ریزه روی فرش و نگام می کنه و و گفتم :«من پری کوچیک غمگینیو می شناسم که اون که بهش نریده بود کلاغ کون دریده بود...!»

یکی - نمی دانم ازکجا- تنگ آبی برایم می آورد وخوش حال می شوم و می خواهم سر بکشم وهنوز یک قلپ نخورده عق می زنم و آب می ریزد روی فرش و نگاهم می کنند وعرق کرده ام و عرق ازصورتم می چکد روی فرش و خنده اشان می گیرد ومن لجم گرفت وباز می پرسد:[دیوونه شدی؟] وخودم را که توی آینه ی توالت می بینم خنده ام می گیرد.

- «ما دوتا گاویم... دوتا گاو شیرده... دوتا گاو...» که می گوید:[چرا این طور شدی...؟] ومی گویم که حالم بد است و خیلی بد وتو که صورتم را نوازش کردی و اشک هایم را پاک می کنی وگفتی:«فردا... فردا» و... می خندی...!

 

                                                                    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:56  توسط كيوان باژن  | 

 

 

                     احمد محموداحمد محموداحمد محموداحمد محمود    

 

               نام «احمد محمود»هنوزبرسرزبان هاست وهنوزبا شوروطراوت درباره ی آثار، زندگی و شخصیت اش، حرف ها رد وبدل می شود. چرا که اوحضوردارد وهم چنان واژگان و اصطلاحات و زبان داستانی اش، ازلابه لای نوشته های این وآن ، سربرمی کشد.

              « محمود» زیست ونوشت و... رفت. چنان که نام اش ویادش حالامی تواند جماعتی را کنارهم جمع کند وبرمزارش بگریاند یا به تبسمی با مرورخاطره اش پیوند دهد؛ که اوهرصبح پشت میز کارش، ردیف مدادهایش را می تراشید ومی نوشت تا آدم هایی را که با آن ها زندگی کرده و دیده بود، زنده کند ودرکوچه پس کوچه ها ی داستان هایش به حرکت وادارد.

              نویسنده ای که دراواخرعمرش، بعد ازآن همه«تجربه»،« کتاب» و«کار»- سفارش پزشک را نشنیده گرفت- ماسک اکسیژن را رها  کرد وبا شوری اعجاب انگیزگفتمن هنوزدرآغازهستم. هنوزخیلی کاردارم که باید انجام بدهم... من وقتی شروع کردم،عاشق این بودم که روزی نویسنده ی خوبی شوم. برای همین، هیچ جا بند نبودم وبه همه جا سرک می کشیدم...»(1)

               و... نویسنده ای که مرورچگونگی زندگی اش- به خودی خود- جاذبه های اعجاب انگیزتری  دارد. ازنوجوانی باید کارمی کرد. شانزده ساله بود که ازدواج کرد وبعد ازمدتی به سبب  درگیری های سیاسی به زندان افتاد. بعد ها هم که به سربازی رفت به همین سبب دوباره گرفتاروروانه ی زندان شد. اما این بار- پایان کار- نه زندان، بل تبعید به «بندرلنگه» بود.

               او، نوشتن را چون «گورکی» دردانشگاه اجتماع آموخت وتا پایان عمرهم، با احترام ازاستاد   هایش یاد کرد. درواقع زندگی با مردم وکنارآن ها بودن، بود که نگاه «احمد محمود» را هرچه بیش تر ورزیده ، ژرف نگروشفیق نسبت به «انسان» ها ساخت.

              دراین میان اما، برای آن ها که کودکانه تصورمی کنند- نویسنده - صبح با نوای موج دریا    ازخواب بیدارشده وروبه پنجره ونسیم و دریا، کشاله می رود وهمراه ترنم موسیقی، پشت   میزکارش می نشیند ومرغ خیا ل را پروازمی دهد وداستانی حیرت آورمی پردازد،البته، باورنکردنی نخواهد بود که زوروتوان «محمود» معطوف به دست وپازدن اش درفقروهمسایه بودن اش با مردمانی بود که آفتاب، تا مغزاستخوان اشان را می سوزاند وبرای نان شب، عرق می ریزند. می گفت:« تردیدی نیست که هیچ نویسنده ای نمی تواند بدون شناخت جامعه وآدم های دوروبرش، بنویسد. باید تا آن جا که درتوان است به شناخت جامعه پرداخت وهمین طورازتفکرنسبت به «مردم» وبینش درقبال«اجتماع»، چکش خورد وزحمت کشید. «توصیه ی من به آغازگران این است:کار، کار، کار و نوشتن.» و درباره ی کیفیت این«کارونوشتن» هم می گفت :« به گمانم داستانی که توام باحرکت نباشد، موفق نیست. البته نه تعریف حرکت، بلکه تعریف درحرکت... داستان اگرروح حرکت نداشته باشد، هم خود نویسنده را خسته می کند وهم خواننده اش را.»

وبازمی گفت :«به نظرم تفاوت هست بین« شناخت» و« فهم» نویسنده... نویسنده وقتی شناخت ، می تواند آن را به کارگیرد وبنویسد. نه صرفن ازروی فهم مسائل پیرامون اش. باید بدانیم که داستان، فقط سطح نیست، بلکه آن چه اهمیت دارد، لایه های زیرین داستان است که از شناخت نویسنده نشات می گیرد.» و... خود«محمود» نمودعینی این«حرکت» و« شناخت» بود.

آغازاین حرکت اما، درسال(۱۳۱۰) وآغازشناخت پیرامون وتجربه اندوزی اش برای به کارگیری آن نیز- درسال های بعد، درعنفوان جوانی اش که دربحبوحه ی فعالیت های سیاسی زمان خود قرارگرفت وخود را محک زد واندکی بعد تر، زندان وتبعید که تجربه ای دیگربود وفهمی دیگر- انجام گرفت.

خودش دراین باره می گفت:« بی قراری وناسازگاری، وجوه مشخص روزگارمن بود. همین بود که درهیچ کاری نتوانستم پایدارباشم. اگربنا باشد مشاغلی را که داشته ام ، تعداد کنم ، ازبیست می گذرد.»

               برای اواین بی قراری وناسازگاری اما، به دنبال هیچ رفتن نبود. اوخود درمتن این بی قراری قرارگرفته بود تا بعد ها بتواند« به درد درمان ناپذیری که همه ی عمر» گریبان اش را گرفته، بلکه دریده بود، سامان بخشد.

             «من،عاشق هنری بودن، بودم. برای همین هیچ جا بند نمی شدم. وقتی درسال(۱۳۳۷) دراهوازبودم. محمد علی جعفری، یک گروه تاتری داشت ومی خواست درتهران نمایشی را روی صحنه ببرد. من خیلی دلم می خواست که نمایش اش را ببینم. برای همین با زحمت بسیار، چند تومانی گیرآوردم وتوانستم بلیت قطاربخرم ویک روز، بعد ازظهرسوارقطارشدم وآمدم تهران. شب شده بود که رسیدم. دوتومان دادم ودرمسافرخانه ای، شب را گذراندم وصبح به دیدن نمایش رفتم. پولم خیلی کم بود. به آن عوامل نمایش، قضیه را گفتم ودرخواست کردم تا بگذارند درردیف جلوبنشینم تا ازهرچه نزدیک ترنمایش را ببینم. خب، ردیف جلوی سالن نمایش، گران تراست. آن ها البته قبول کردند ومن توانستم نمایش را ببینم...ظهرهم  با یک تومان ناهارخوردم وهمان شب به اهواز برگشتم... می خواهم بگویم که این طورشیفته ی هنروکارهای هنری بودم... اما نمی دانستم کارم به کجا می رسد و... حالا ... بعد ازشصت وچند سال... می بینم ... هنوز درآغاز راهم و...»

              و... درست همین جاست که ، می توانیم به خوبی تمام این شیفتگی، شناخت وحرکت را درآثار«احمد محمود» ببینیم. به خصوص دررمان هایش. از«همسایه ها»- به عنوان اولین رمان اش گرفته تا «داستان یک شهر»،«زمین سوخته»،«مدارصفردرجه» و«درخت انجیرمعابد». درهمه ی این رمان ها روح زندگی وتاثیرشرایط ومحیط روی آدم ها- وحتا خواسته وضجه هایشان- به نحوچشم گیروحیرت آوری منعکس است.

              چیزی که هست ودردیدی کلی ازآثار«محمود» به ذهن متبادرمی شود، شناخت وسیع ودقیق اوازحیات و خلق وخوی قشرها،تیپ ها وشخصیت های مختلف جامعه است. انگارکه با هرکدام ازآن ها ، ساعت ها دم خوربوده ونشست وبرخاست داشته است. ازاین روبه حق می توان گفت« روح انسان ایرانی» درآثار«محمود» به شدت وجود دارد.

              « شکل کارمن، خیلی تازگی ندارد. ویلیام فاکنر هم از جنوب می نوشت... می دانی، آن چه اهمیت دارد، این است که فضا برای  نویسنده ای که می خواهد تصویرش کند، آشنا باشد. من معتقدم اگرهم کسی بخواهد به جهانی شدن فکرکند، باید ازمنطقه ی خودش وازفضای بومی اش بهره بگیرد.ببین، می شود دریک منطقه محصوربود وحرفی بزرگ زد... چراکه مشکلات ومسائل انسان، کم وبیش به هم، شبیه است... من معتقدم باید آن چه را نوشت که  می شناسیم اش... من جنوب را خوب می شناسم. آن جا بزرگ شده ام. درست است نزدیک سی سال آزگاراست که درتهران هستم،اما آن چه درمن رسوخ کرده ودرجانم ریشه دوانیده ، جنوب است. بنابراین اعتقاد دارم این شناخت وتجربه وبافت است که برای نویسنده مهم است... می دانی- اصلن- این جنوب است که خودش را به من تحمیل می کند... وخب، این شاخه ی تنومندی که ازجنوب درآمده، چیزکمی نیست.»

              به این ترتیب می بینیم که «محمود» هیچ دربند تئوری بافی نیست. بلکه خیلی راحت مساله ی «ذهن» اش را به«عین» می رساند وآن چه را که به آن اعتقاد دارد، در کمال صداقت با خواننده اش درمیان می گذارد واین صداقت، حتا درفرم وساخت داستان هایش نیزبه چشم می خورد.

              درواقع درداستان های «محمود» کنش های اجتماعی وطبقاتی وعکس العمل آدم ها وشرایطی که درآن قراردارند ویا به زوربه آن ها تحمیل شده ، نشان داده می شود و اوسعی کرده بدون هیچ گونه شعاری، نمایش گراین کنش ها باشد.

ازاین رو دررمان«همسایه ها» حرکت بالنده ی «خالد» به طرف شناخت پیرامون- ازپسربچه ای نا آرام وسرکش تا افتادن اش به اعماق اجتماع ودرگیری با مناسبات سیاسی که باعث می شود سراززندان دربیاورد، حکایت همین مفاهیم است و او که درآخررمان به سطح قابل قبولی ازنظرشعوروآگاهی می رسد، در«داستان یک شهر» درگرداب زندگی محدود وخفه ی«بندرلنگه» مرعوب می شود وگاه خواننده ازاین ارعاب وتاثیرمحیط، و این تاثیر ناتورآلیستی- که حتا باعث تنزل خالد، ازمفاهیم مترقی گذشته شده - خشم گین می شود. اما درست همین جاست که نقش توانای «محمود» به عنوان نویسنده ای واقع گرا ، بدون هیچ گونه جانبداری سطحی وبه دوراز تعصب حزبی وبا منطقی دیالکتیکی، نمایان می گردد.

             آدم های محمود به صورت فرآیندی متعادل عمل می کنند. به نحوی که با تغییرشکل دنیای پیرامون ، دگرگونی می یابند. البته این حالت دوسویه است وعمل کرد آدم ها درشرایطی که درآن قرارگرفته اند نیزدراین فرایند نقش عمده ای راایفا می کنند.

              بحث درمورد کارهای «محمود» صد البته که به شدت درفضای ادبیات داستانی ما خالی است والبته باید امیدوارباشیم تا این مهم، با حضورمنتقدان واهل قلم انجام گیرد. همان طورکه امید داریم تا زمینه ای فراهم شود برای نقد وبررسی علمی گذشتگان، تا چراغ راهی باشد درجهت حضورسبزآیندگان، برای تداوم این راه درخشان!

 

 

              1. صحبت هایی که ازقول «احمدمحمود» درمتن آورده شد، نکته هایی است که راقم این سطور، دردیداربا«احمد محمود» به همراه « انجمن نویسندگان جوان» درتاریخ پانزده شهریور (۱۳۷۶) یادداشت کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:38  توسط كيوان باژن  |