تبليغاتX
هواي آزاد
ادبیات

 

 

اشاره:

« اگزیستانسیالیسم» منکربسته بندی افکاراست. این فلسفه، شیوه ای است برای اندیشیدن. مفاهیمی ازقبیل آزادی،اختیار، تصمیم ومسئولیت، موضوع های این فلسفه اند. اما وقتی درفلسفه ای اصول اعتقادی مشخصی، پی گیری نشود وفقط « موضوع » مشترک با شد، طبیعتن هرکسی با دید شخصی خود به موضوع نگاه می کند. آن چه که دامان «اگزیستانسیالیسم» را هم گرفت.

به طورکلی«اگزیستانسیالیست»ها معتقدند انسان «عامل» است وعمل کردن اش بر«اندیشیدن» برتری دارد.

آن چه هست هیچ فلسفه ای درزمان خود، تا این حد فراگیرنشده است. البته برای«اگزیستانسیالیسم» این مسا له مزیتی محسوب نمی شود. چرا که به دنبالش ابتذال را دربردارد. به همین سبب است که « ژان پل سارتر» می گوید:« اگزیستانسیالیسم با این نوعی که حالا طبقه بندی می شود مورد قبول نیست چرا که شامل همه چیزاست وهیچ چیزنیست.» یعنی بدون این که معنایی داشته باشد همه چیز را دربرمی گیرد.

ازطرفی می دانیم که« نهیلیسم» یعنی انکار.«آلبرکامو» نیزدردید نخست، زندگی را انکارمی کند. اما تا کجا؟ تا آن جا که بتواند در پله ای بالا تر، به اثبات زندگی بپردازد. او خود می گوید:« وارد تونلی ظلمانی شدم، برای آن که به روشنی برسم»

«کامو» وارد تونل «نهیلیسم» و« اگزیستانسیالیسم» می شود، اما همواره کنارمی ماند. اوهیچ گاه در«گرداب» فلسفی اسیرنمی شود. با این که سوالات مشترکی با این هردو، دارد اما با صداقت و صرافت بیش تری به پیش می تازد. درنظراو« اجتماع» و« مردم» ارزش بیش تری دارند تا نظریه های فلسفی. ازاین رو پاسخ هایی هم که می دهد، کاملن متفاوت ازبقیه است.

                      

                            پوچی وزیبایی

 

« آلبرکامو» اندیشه هایش را با دویاس« اجتماعی» و« مذهبی» می آغازد و درمسیرش با کسب تجربه های اگزیستانسیالیستی، به تونلی می رسد که ارمغان اش «پوچی» است وبا جسارت فوق العاده ای درآن گام می نهد. چرا که می داند برای«شناخت» ،محافظه کاری، پایان همه چیزاست. سپس برای رهایی ازاین پوچی، جوهراندیشه ای او« انسانی یاغی»را می آفریند.

اومی گوید:« هیچ مسئله ی فلسفی ای مهم ترازاین نیست که آیا زندگی ارزش زیستن دارد؟» این سوال هستی شناسانه، پایه ی تمام جست وجوهای اورا تشکیل می دهد. هم چنین او را هرچه بیش تراز مفاهیم اگزیستانسیالیستی دور می کند. کاوشی که برای آرامش دغدغه های اوصورت می گیرد ودرآن، دیگر،نظریه های شناخته شده ی قبلی، جوابگو نیست. از نظراو دوشکل وجود دارد، یا باید ایمان مذهبی بیاوریم ومعتقد باشیم که جهان و زندگی ما معنایی خارج ازخود دارد. یعنی خود این جهان، بی معناست ومعنای آن، جای دیگری است که ما قادربه کشف آن نیستیم. درواقع ما نه خود را ونه جهان و نه دیگران را نمی توانیم شناخت و دست و پا بسته اسیر «تقدس»ایم.

شکل دوم اما، « احساس پوچی» است. می گوییم احساس پوچی، نه خود آن وآن چیزی نیست که بتوان گفت ازتعقیب کردن یک رشته اندیشه، به وجود می آید. شاید بتوان آن را به نوعی پوچی اجتماعی تعبیر کرد درمقابل پوچی فلسفی، به معنای انتزاعی آن. ازاین منظر، زندگی اتوما ت انسان ماشینی این عصر،خود، می تواند یکی ازعوامل مهم این احساس، یعنی پوچ بودن باشد. همین مساله باعث می شود اندیشه های «کامو» را پوچ ندانیم درعین این که می توانند کاملن« پوچ» باشند. 

« کامو» باطرح پوچی- تنها- نخستین قدم را برمی دارد. اعلام بیهودگی انسان درشرایطی که می زید. اما این، فقط یک روی سکه است. اودرقدم های بعدی، مساله ی «عصیان برضد پوچی» وطرح زندگی بهتر را به میان می کشد. در این جا، نه بیهودگی « زیستن» بل، غیرقابل تحمل بودن شرایط این زیست مطرح است. شرایطی که بشرقرن بیستمی را دربرگرفته و روابطی غیرانسانی وماشینی را که برمبنای« پول» و« روابط پولی» بنا شده،  رقم زده است،شرایطی تحمیلی ازسوی سرمایه داری تازه به دوران رسیده که هدف  اش صرفن، خردکردن نفس آدمی درگردابی هولناک به نام « سرمایه» و«روابط پولی» ناشی از«ماشین» است وانسان را چون تارعنکبوتی که حشره ای را گرفتارمی کند،درروابط سودجویانه ی خود گرفتارکرده است. دست وپا زدن این موجود گرفتار، تنها، حلقه را تنگ تر خواهد کرد. همان طورکه تلاش این انسان گرفتار«کار» و«سرمایه»،هرچه بیش تراو را به پرتگاه نیستی سوق می دهد. این است که قهرمانان «کامو» همواره دربهت زدگی وتعجبی آمیخته با تمسخر، به محیط اطراف اشان می نگرند.

دررمان«بیگانه» شخصیت اصلی- مورسو- درمقابل حکم اعدام خود نیز، بی تفاوت ومتعجب است. نه اعتراض می کند و نه زاری. صدای او بی اعتناست. بی اعتنا به اتفاقاتی که پیرامون اش درجریان است. حتا مرگ مادرش او را به هیجان نمی آورد. ازاو می خواهند برای آخرین بار چهره ی مادرش را ببیند. اما اونه تنها میلی ندارد بل، بی مهابا آن را درحضوردیگران ابراز می کند والبته از گریه ی دیگران متعجب است. او پس ازدریافت تلگراف ازسرای سالمندان می گوید: « مادرم امروز مرد. شاید هم دیروزبود. نمی دانم. ازپیران سرا، تلگرافی به من رسید:« مادر فوت. دفن فردا. احترامات فائقه ...» پیران سرا درهشتاد کیلومتری الجزیره است. ساعت دو سواراتوبوس می شوم و بعد ازظهربه آن جا می رسم.»

در« طاعون» نیز، می بینیم که آدم های یک شهرطاعون زده، فقط نظاره گرند. چرا که می دانند فعالیتشان حاصلی نخواهد داشت.

درنمایش نامه ی« سوتفاهم» نیز،برای « مادر» همه چیزدرزندگی او و دخترش یکسان است. اگراقدامی می کند، آن هم درکمال بی انگیزگی است. درواقع برای اودنیا عاقلانه نیست.

درنمایشنامه ی« کالیگولا» فرد نمونه ی قدرت، تنها می خواهد ازقدرتی که آزادی برایش آورده استفاده کند، تا ازامراجبارحد فاصل عمرش- میان زندگی و مرگ- بکاهد.

«کامو» خود، درباره ی« کالیگولا» می گوید:« کالیگولا انسانی است که شوق زیستن او را به نابودی دیگران برمی انگیزد. او انسانی است که ازشدت علاقه به خود، به دیگران بی علاقه شده است. او منکرهمه ی ارزش هاست...»

در«افسانه ی سیزیف» نیز، مفهوم بیهودگی «عمل» انسان امروزی – انسان تنیده شده درمناسبات بی رحمانه ی «سرمایه» و«پول»- با استفاده از اسطوره ای یونانی آورده شده است. سیزیف به سبب شوریدن برخواست زئوس- خدای خدایان- محکوم شده است سنگی را ازاعماق، به قله برساند،اما همین که سنگ بر دوش، به قله می رسد، سنگ به فرمان زئوس،دوباره به پایین می غلتد تا بازسیزیف فرود آید وسنگ را به بالا به دوش بکشد.

درواقع، این عمل هرروزه ومداوم سیزیف،خود،« تجسم پوچی» است. تجسمی از «عمل» بشرگرفتاردرروابط وحشیانه وغیرانسانی سرمایه داری. دراین جا باید به تضاد اندیشه ی کامو با اگزیستانسیالیست ها که معتقدند انسان «عامل» است توجه کرد.

اما همان طورکه گفته شد، این فقط یک روی سکه است. در روی دیگر،زیبایی زندگی بهتر،مفهوم آینده ودگرگون شدن تمام مناسبات احمقانه ی زیست امروزی بشراست که ازدل این پوچی می تراود و دغدغه ی انسانی اندیشه های« کامو» را تشکیل می دهد. به واقع دراندیشه ی او« بودن» و«شدن» زیباست. تنها چیزی که انسان امروزی داراست و باید که پاس اش بدارد. مگرنه این که خود« نفس حضور» می تواند معنایی باشد برای زیست آدمی؟

«کامو» خودمی گوید:« هرگز نتوانسته ام ازنورو شادی زیستن و زندگی آزادی که درآن بزرگ شده ام، صرف نظر کنم.»

بنابراین درنظراودنیا پراززیبایی ولذت است. زیبایی هایی که می تواند موجب دلبستگی شود. ازاین رو برای کامو«عشق» تنها راه حل است. همین راه حل یکی ازمواردی است که به مذاق اگزیستانسیالیست ها خوش نمی آید.  

اعتباری که کامو به عشق وزیبایی های زیستن آدمی می بخشد، برخلاف بسیاری از اندیشمندان،« انتزاعی» و« دلخوشکنک» نیست. برای او زیبایی ، سبک کردن دل است. ریشخندی استهزاآمیزبه تمام بی نظمی های ساخته ی خداوندان درون وبیرون که جزازبرای تحمیق توده ها سخن نمی گویند وعملی انجام نمی دهند.

درنمایشنامه ی« سوتفاهم» شخصیت دختر- مارتا- به مادرش می گوید:

- «آه! مادروقتی یک پول حسابی جمع کردیم وتوانستیم این سرزمین درندشت را ترک کنیم، وقتی این مسافرخانه را و این شهربارانی راپشت سرگذاشتیم و این سرزمین بی آفتاب را فراموش کردیم، روزی که عاقبت دربرابردریا که من این همه خوابش را می بینم قرارگرفتیم، آن روزبالا خره مرا خواهی دید که می خندم. اما برای این که آدم بتواند آزادانه لب دریا زندگی کند، خیلی پول لازم دارد...»

این جاست که «انسان شورشی» کامو نیز، ظهورمی کند. البته نه به مفهوم «اگزیستانسیالیستی» آن.

ازنظر«کامو» انسان شورشی، کسی است که انکار می کند و« نه» می گوید و ضمن انکار خود، ازیک ارزش مشترک همگانی، صحبت می کند.

به این ترتیب«کامو» با این ارزش همگانی مشترک، نه تنها وارد تونلی ظلمانی می شود بل ما را هم به دنبال خود می کشاند. تونلی که یک طرف اش ظلمت است و طرف دیگرش روشنایی. دراین تونل است که هم صدا با اوخواهیم گفت:« تمام مردم، خیال های باطل دارند و افکارفاسد باعث لذت وکامرانی آن هاست. دیگران هم یک روزمانند من محکوم به مرگ می شوند.»(به نقل ازبیگانه)  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 17:30  توسط كيوان باژن  | 

 سال ها ازمرگ نابهنگام « صمدبهرنگي» نویسنده،محقق و معلم خلق آذربايجان می گذرد. سال هایی که با فرازونشيب های خاص اش؛ همواره درمحاق سپری شده است. در این میان اما، برای نسل ما که با آثاراو بزرگ شده وبا زندگی اش راه ورسم «چگونه بودن» و«چرابودن» - و نه صرفا« بودن»- را انديشه کرده ايم؛ تصوير« صمد»؛ تصويرمعلم ساده وعاشقی است که باکيف پرازکتاب اش دردورترين روستاها پرسه زده وهمه جا در جست وجوی شاگردانی که بساط تخته سياهش رابگستراند والفبايش راتعليم دهد تا ازپس آن، « الدوز»ها و« ياشار»ها سر برون آورند. اين نسل ؛ سال هاست که به رغم مسايل به وجود آمده برای « صمد بهرنگی » وآثارش، با« الدوز» هم سا ز شده ودرجشن شادی« ياشار» شرکت کرده وهمراه« تاری وردی» و« لطيف» اشک ريخته وبا« پولاد» و« صاحبعلی» درباغ ها به درختان « هلو» فکرکرده وبه ياد« کوراوغلو» به جنگ سياهی ها رفته و بالاخره با« ماهی سياه کوچولو» به دنبال آخر«جويبار» بوده است . به اين ترتيب است که می بینیم،در طول این سال ها و باوجود بگيروببندهای مداوم آثار« صمد»؛ قصه هايش دست به دست گشته وخوانده می شود.

 

 « صمد بهرنگی » عنوان کتابی است از«مجموعه ی تاریخ شفاهی ادبیات معاصرایران» و براین باور شکل گرفته که شرایط ذهنی وعینی دوران « صمد» و تأثیرات چنین شرایطی  بر  ذهن اش، هم چنین تأثیرخود او بر شرایطی که در آن می زیست ، از طریق مصاحبه با نزدیکان، دوستان و آشنایان اش، مورد بررسی وتحلیل قرار گیرد، به این امید که بتواند مستندات قابل قبولی برای شناخت بیش تراین نویسنده ی مردمی ارائه دهد.

 دربخشی ازمقدمه ی کتاب آورده ام:

« در انتخاب صمد بهرنگی به عنوان یکی از چهره های ادبیات معاصر ایران، هیچ گاه دچار تردید نشدم. بدین دلیل که موافقان و منتقدان جدی او، در تأثیر گذار بودن وی تردید نداشته اند. اما بدیهی است که در چگونگی و میزان تأثیرگذاری و حتی مثبت یا منفی بودن آن، دیدگاه های متفاوتی وجود دارد.... در انجام این کتاب، بنا به دلائل بسیاری که از چشمان خواننده گان دور نیست، دشواری های بسیاری فراروی من بوده است. نخست آن که سال ها از مرگ صمد بهرنگی می گذرد. مرگی که در زمان وقوع نیز ابهام ها و تاریکی هایی داشت که روشن نشد. دوم این که شخصیت ادبی و فرهنگی صمد بهرنگی همواره با مسائل و جریان های سیاسی پیوند خورده است که این بخش نیز چنان که پیدا است از وضوح و روشنی به دور است... اما آن چه انجام شده است ، بدون آن که بخواهم تعریفی غیر واقعی کرده باشم، رضایت بخش است. تقریبا تمامی اطلاعاتی که می توانستم از طریق شفاهی و از نزدیک ترین اعضای خانواده و دوستان او کسب کنم، به دست آوردم...»

گفت و گو با اسد بهرنگی (برادرصمد) عباس مهیار (از هم دوره ای هایش در دانش سرای تربیت معلم تبریز) و یکی از شاگردان صمد ، هم چنین گفت و گویی خودمانی میان پدر و مادر صمد و اسد بهرنگی که در سال 57 انجام شده، از مطالب این کتاب است.

در ضمن، سال شمارزندگی و کارنامه ی قلمی و آلبومی کامل از عکس های « صمدبهرنگی» نیزضمیمه ی کتاب است. 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 3:57  توسط كيوان باژن  |