تبليغاتX
هواي آزاد
ادبیات

« من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوارمی آیم

ومغزمن هنوز

لبریز ازصدای وحشت پروانه ای است که او را

دردفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند»

آن چه در یک دید کلی درمورد « فروغ فرخزاد» اتفاق افتاده وهنوز هم می افتد، غیر قابل درک بودن نوع تفکر و نگاهش به هستی است. نگاهی که البته ریشه درشرایط زندگی اش داشت. غیر قابل تصور برای مردمانی به شدت سنتی که نیمی از جمعیت اش در کنج آشپزخانه ها مشغول تمکین از نیمی دیگرند. برای اینان البته «عصیان» و« جسارت» شاعری چون« فروغ» - نه دروهله ی اول به عنوان هنرمندی اجتماعی- بل به عنوان یک «زن شرقی» عصیانی بود هولناک و غیرقابل درک.  همین عدم توانایی درک، باعث شد تا از او به عنوان مرتدی که نه به درد این دنیا می خورد و نه آن دنیا ، یاد شود- وهنوز هم کم و بیش می شود-!

 درجامعه ای که مرده پرستی درآن چون سنتی دیرینه حکمفرماست وتا هنرمندی ازنعمت مرگ! برخوردارنشود، ازکنج عزلت بیرون نخواهد آمد، البته هم که باید  تراژدی زندگی اش، تعیین کننده ی بسیاری ازمسائل باشد.

 

 

با کمی تامل در شرایط زندگی جامعه ی ما، با تمام سنت و تحجرهایش و با تمام عقب ماندگی ها ی مادی و فرهنگی وخرافه هایش، دور از ذهن هم نیست که شاهد چنین تراژدی هایی در این آشفته بازار باشیم. آشفته بازاری که درآن، هنرمند مجبوراست - تنها و در گوشه ی عزلت- نشسته و به تنهایی صلیب آگاهی و دانش را بر دوش بکشد. او تنها ست ، زیرا برخلاف مسیر آب حرکت می کند و دقیقا به دلیل همین امر، مزاحم « سیاست بازان» است. اما همین مزاحم، وقتی می میرد- برای مرده پرستان سیاست پیشه – تبدیل می شود به حربه ای جهت به وجود آوردن تراژدی تازه. تراژدی ای به نام « قضاوت»! دراین جا کیست که این دور تسلسل را در جایی قطع کند؟

« فروغ» نه تنها چنین سرنوشتی را ازسرگذرانده، بل به ستیزه با آن- در دوران کوتاه زندگی اش- پرداخته است. او ازآن جا که زن بود( البته به زعم خودش خوشبختانه ولی به زعم جامعه ی مردسالار، بدبختانه) مجبور بود یک تنه، این ستیزه را شروع کند وبه سرانجامی برساند.

 

 

اگرنیم نگاهی به شرایط عینی و ذهنی دوره ی «فروغ» بیاندازیم، آن وقت به راحتی می توانیم  تضادهای یک جامعه ی در حال گذار را دریابیم. تضادهایی که از طرفی، بین تفکرعقب مانده و رو به اضمحلال  نظام فئودالی  با ورود پدیده های مدرنیته است و ازطرفی هم، بین همین نگاه مدرن تاز پا، با نگاه به اصطلاح مدرن اما به شدت سطحی و تحمیلی از سوی سرمایه داری درحال رشد.

 در این دوره ی گذاراما، نگاه به «زن» نیز، درگیربا چنین تضادهایی است. از سویی آن چنان د یکته شده و کم عمق که عمق حقارت نسبت به این قشر- با تمام ادعاهایی که برای مدرن جلوه دادن چنین نگاهی انجام می شود- به خوبی نمایان خواهد بود، از سویی نیز نگاه واقعا مدرن که تازه می خواست پا بگیرد والبته که با عوامل زیربنایی و روبنایی جامعه وارد تضادهای اساسی می شود.

 در چنین فضایی است که« فروغ» در خانواده ای نیمه اشرافی با اخلاق مرد سالانه به دنیا می آید، رشد می کند و خیلی زود هم با  روابط به شدت تبعیض آمیزجامعه ی مردسالارو مذهبی آشنا می شود.

« آن عشق و ازدواج مضحک در شانزده سالگی، پایه های زندگی آینده ی مرا متزلزل کرد»

 نگرانی او از تزلزل زندگی، به خوبی نشان دهنده ی عشق اش به زندگی و آینده است. با این وصف آیا نمی توانیم بگویم اتفاقا او به تحکم این روابط - البته برمبنای کار برابری و انسا نیت - فکر می کرد؟

« آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن ها با مردان است»

« من به رنج هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم درد ها و آلام آن ها به کار می برم.»

با توجه به چنین دید ونگاهی از سوی او به روابط سنتی حاکم بر خانواده ها، تضاد فکری اش با« پرویزشاپور» چندان هم دور از ذهن نخواهد بود. اتفاقی که سرانجام در سال( 1334 ) می افتد و او عطای چنین سنتی را به لقای درگیری هایش می بخشد و از شوهرش جدا می شود. در این میان حتی حق قانونی نگهداری تنها پسرش« کامیار» از او سلب شده و اجازه ی یک ملاقات ساده را هم به او نمی دهند.

« گریزانم از این مردم که با من/ به ظاهر همدم و یک رنگ هستند/ ولی در باطن از فرط حقارت / به دامانم دو صد پیرایه بستند/ از این مردم که تا شعرم شنیدند/ به رویم چون گلی خوشبو شکفتند/ ولی آن دم که درخلوت نشستند/ مرا دیوانه ای بدنام گفتند...»

 

 

هرچند فعالیت هنری« فروغ» زود آغازید و اولین دفتر شعر ش به نام «اسیر» در(1331 )-  وقتی که هفده سال بیش تر نداشت- چاپ شد و بعدهاهم به چاپ شعر در مجلاتی چون « روشنفکر» و« فردوسی» و...پرداخت، اما آغاز رویکرد جدی او به شعر، سال ها بعد اتفاق افتاد. وقتی که تمام این تجربیات تلخ و گاه رنج آور را پشت سر گذاشت و به نوعی، از نگاه فردی به نگاه و دیدی اجتماعی رسید. در واقع او توانست به خوبی به سبک و سنگین کردن افکارش و موقعیتی که درآن زندگی می کرد بپردازد تا دروهله ی اول، به دغدغه های  ذهنی اش - که بسیارآشفته اش می کرد- سامان بخشد تا بعد بتواند آن را هرچه بیش تربا جامعه ی آشفته و البته سنتی مانوس کرده، با دیدی اومانیستی عینیت بخشد.

 

 

به این ترتیب بود « آن داغ ننگ خورده که می خندید» و« آن کس که می گفت دریغ ودرد که زن بودم» چنان فکرش را بسامان کرد که در مدتی کوتاه توانست خود را به عنوان یک شاعر مدرن و خلاق بشناساند.

 

فروغ پس از چاپ« دیوار»(1335)و« عصیان» (1337) پس از« اسیر»، با انتشار « تولدی دیگر»  در سال(1342) در واقع دوباره متولد شد و تولدش این بار اما، نه برای زیستن، بلکه درجهت « فنا» بود. اوبه عنوان شاعری صا حب سبک و اندیشه،چنین فنا شدنی را به جان خرید تا بلکه «سنت»،«تعصب»،«خرافه»،«جهل» و... یک قدم به مرگ نزدیک تر شوند. .

 

به این ترتیب«فروغ»، محصول زمانه ی پرتنش، دو گانه و پر تلاطمی بود که  تراژدی انسان ها را به وجود می آورد.

« شاید شما هنوز هم راجع به من فکر می کنید، مرا یک زن سبکسر با افکار احمقانه ... می دانید. کاش این طور بودم. آن وقت می توانستم ... به یک اتاقک کوچولو و شوهری که می خواست تا آخرعمرش یک کارمند جز دولت باشد و از قبول هرمسئولیت وهر جهشی برای ترقی و پیشرفت هراس داشت... قانع بودم... اما من نمی توانم و نمی توانستم این طور زندگی کنم...»

 

 

اگر بپذیریم هنرمند در برخورد با لحظه لحظه ی زندگی خود و جامعه ای که در آن می زید، چون آیینه ای به انعکاس واقعیت ها- با دیدی هنرمندانه- می پردازد و اگر بپذیریم هنرمندی که حداقل و دروهله ی اول به خودش و بعد با دیگران صادق است، خوبی و بدی ،زشتی و پلشتی و زیبایی ها را آن چنان که در ذهن حساسش نقش می بندد، بدون کم و کاستی  به عین می رساند- نه برای این که درمانش کند، بل دیگران را به فکر وادارد- آن گاه بهتر می توانیم به« قضاوت» اش بنشینیم .

 و... به طوردقیق در این پروسه است که« فروغ» را به عنوان هنرمندی که دغدغه ی هستی شناسانه داشت، ارزیابی می کنیم. لیکن اگر می بینیم او میان« شعر» و« زندگی» یکی را برمی گزیند و با آن عشقی که در وجود عزیزش، نسبت به پدیده های زیبا و نازیبای اطرافش دارد، مسیح وار صلیب به دوش کشیده و جا نب « شعر» را می گیرد، نه برای خود شعر- چیزی که  متاسفانه در این آشفته بازارو در بین تمام «غزل فروشان» امروزی شاهدش هستیم -  بل به عنوان دریچه ای در جهت شناخت هستی، پیوند عشقی و عاطفی انسان ها و نه برای توجیه « بودن» بلکه درجهت « چگونه بودن»، آن وقت شرممان می گیرد اگر بخواهیم « قضاوت» های گذشته را در مورد این بانوی شعرایران تکرار کنیم.

 

 

گفتیم دغدغه ی هستی شناسانه ی« فروغ»، زندگی اش را تحت شعاع قرار داده بود که خود را در قالب شکلی هنری- ودر این جا به طور خاص، شعر- نمود عینی بخشید. اما آن چه هست برای او چیزی که ضرورت داشت، بیان تجربه هایش بود. به هر شکلی که بهتر به انتقال آن بپردازد.

« این که من یک عمر شعر گفتم، دلیل نمی شود که شعر تنها وسیله ی بیان است. من از سینما خوشم می آید. درهرزمینه ی دیگرهم بتوانم کار می کنم. اگر شعر نبود در تاتر بازی می کنم. اگر تاتر نبود فیلم می سازم. ادامه دادنش بستگی به این است که حرف های من ادامه داشته باشد. البته اگر حرفی داشته باشد...»

و... درست با چنین دیدی است که در سال(1337) به فیلم سازی روی می آورد و پس از آشنایی با« ابراهیم گلستان» دریچه ی تازه ای از فعالیت هنری اش آغاز می شود. اولین کاراو دراین زمینه، تدوین فیلم « یک آتش» بود. بعدها در( 1338) برای مطالعه بیش تر در مورد فیلم مستند، به انگلستان سفر می کند ودر( 1332 ) موسسه ی ملی کانادا، تهیه ی فیلمی از مراسم خواستگاری در ایران را به« گلستان فیلم» سفارش می دهد که« فروغ» درآن بازی می کند.

 اما مهم ترین کارش درزمینه ی فیلم سازی، سفر به تبریز و دیدار از جذامیان آسایشگاه« بابا داغی» تبریزاست و نتیجه اش، فیلم مستند و به یاد ماندنی« خانه سیاه است»، که در سال( 1342) در فستیوال فیلم آلمان غربی برنده ی جایزه ی بهترین فیلم مستند می شود.

 استفاده از جذامی ها به عنوان طرد شدگان جامعه که البته نمونه ای این طرد شدگان را در بیش تر قشرهای جامعه می توان دید، روزمرگی و انسان گرفتار به طور عام و... از شاخص های مهم این فیلم است.

« دلم گرفته است / دلم گرفته است/ به ایوان می روم/ و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم / چراغ های رابطه تاریکند/ چراغ های رابطه تاریکند/ کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد/ کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد/ پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردنی است»

 

 

«فروغ»- شاه پریان شعر معاصرایران- دربیست و پنجم بهمن سال(1345) در یک حادثه ی وحشتناک رانندگی، جان باخت تا« سنت پرستان متعصب» دولتی وغیردولتی ، ازعدم حضورش، احساس امنیت کنند و « مرده پرستان» دیروز و امروز برایش، اشک تمساح بریزند!

« حق با شماست/ من هیچ گاه پس از مرگم/ جرات نکرده ام که در آیینه بنگرم/ و آن قدر مرده ام / که هیچ چیز، مرگ مرا دیگر/ ثابت نمی کند»

 

 

جسارت« فروغ»، عصیان، ایمان به آن چه می گفت و می خواست و هم چنین صداقتش، همه و همه مضامینی هستند که در آثارش جلب توجه می کنند و باعث می شوند تا درمقابلش کلاه از سر برداریم و با تعظیمی، به تجلیل از او بپردازیم و نگذاریم محاق حکومت های متعصب و بددل، بیش تر از این، دامن فرهیختگان این مرز و بوم را بگیرد...

هرچند اگر، خانه « هنوز هم سیاه است»

                                        ملالی نیست...!

                                              خواهیم گفت:

                                                  « ما یوسف خود نمی فروشیم

                                                    تو، سیم سیاه خود نگه دار»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 15:17  توسط كيوان باژن  | 

لالای لالای گل پونه
بابات رفته دلم خونه
بابات امشب نمی آيد
گرفتن بردنش شايد
بخواب آروم چراغ من
گل شب بوی باغ من
بابات شب رفته ازخونه
که خورشيد و بجنبونه
لالای؛لالای
ترانه روح هرملتی است. در واقع بيان احساسات و هيجانات فردی و جمعی مردم درقبال نوع کارشان و درددل‌هايشان ازسختی معيشت وشکوه ازجهان ومحيط پيرامون‌اشان از زمان‌های بسياردور؛ به صورت کلام موزون و آهنگين نمود پيدا کرده و سپس سينه به سينه منتقل شده است. خاست‌گاه اجتماعی منطقه‌ی خاص جغرافيايی؛ نوع کار و ويژگی‌های ملی و فرهنگی هرمنطقه؛ همه درشکل‌گيری ترانه‌های عاميانه تاثير داشته‌اند. اين سروده‌ها؛درتاريخ شفاهی و فرهنگ مردم گسترش پيدا کرده و با مشخصات معينی درسطح کشورها رواج يافته‌اند و از آن‌جا که از لطف و جاذبه‌ی شديدی برخوردارند؛ درطول حيات‌اشان باتمام فراز و نشيب‌هايی که متحمل شده؛هيچ‌گاه از بين نرفته‌اند و اگر گاه هم درمحاق حکومت‌های متعصب گرفتار آمده چون ترنمی سبز؛ جوانه زده و سربرون آورده‌اند.
اساسا تاريخ فرهنگ هرملتی را می‌توان باتامل در فرهنگ شفاهی و ترانه‌ها و سروده‌هايشان يافت و جست‌وجو کرد.به قول «صادق هدايت»:«...(ترانه)صدای درونی هرملتی است و در ضمن سرچشمه الهامات بشر ومادر ادبيات وهنرهای زيبا محسوب می‌شود.»
درايران نيايش‌های زرتشت که در«گات»ها و سروده‌های مينوی زرتشت ثبت شده؛به عنوان اولين بارقه‌های روحيه‌ی ايرانی نمود پيدا می‌کند.بعدها به تدريج ترانه سرايانی چون «بربد»؛«نکيسا»؛«رامتين» و ديگران در همان قبل از ورود اسلام ؛اين روحيه‌ی ايرانی را نمود عينی‌تر بخشيدند.
اما در واقع عمده بحث ما به صورت شفاهی و البته با سرايندگان گمنان سروکار دارد زيرا زمزمه‌های مردم در دل اين کلام موزون همراه با موسيقی و ترنمی به شدت ساده و دلنشين از دورترين زمان‌ها و در دل روستاها در هنگام کار؛ راز و نياز با معشوق و روح دردکشيده‌ی آن‌ها و البته با توجه به اين که بسياری از اين مردم سوادخواندن و نوشتن نداشتند؛ چيزی نبود که بتوان ثبت‌اش کرد.
معهذا اين ترانه‌های زيبا و به يادماندنی؛دارای چنان اهميت سرشاری‌اند که با تحقيقی مردم‌شناسانه؛ می‌توان از اعماق همين زمزمه‌های بسيار ساده؛ زندگی و معيشت توده‌های مردم را در زمان‌های مختلف جست‌وجو کرد.مضمون‌های انسانی اين شعرهای عاميانه به علت حضور مفاهيمی چون عشق و دلداگی؛ نوع دوستی؛ کمک به ديگران و به طورکلی تلاش برای زيستی عاشقانه و به دور از هرگونه پليدی و بی‌صداقتی‌؛ دروغ؛ ريا و کينه و دشمنی؛ آن چنان آدمی را تحت تاثير خود قرار می‌دهد که هرجه از اين دريای بی‌کران می‌نوشی سير نمی‌شوی و البته باعث تعجب‌ات می‌شود وقتی ترس حکومت‌های مستبد و متعصب را می‌بينی که چه طور مانع از بازتاب اين ترانه‌ها می‌شوند.
کشم آهی که گردون با خبرشی
دل و ديوانه‌ام ديوانه ترشی
بترسی از تير آه سوته ديلان
که آه سوته ديلان؛ کارگرشی(باباطاهر)
اگرچه بعد از اسلام ترانه سرايی به سکوت تن داد و مانندبسياری از هنرها چون نقاشی؛ موسيقی؛ مجسمه‌سازی و...به محاق تعصب و بددلی گرفتار آمد؛ اما روح ايرانی هيچ‌گاه زمزمه‌های دلنشين را فراموش نکرد و روحيه‌ی تلطيف شده خود وحتا روح حماسی‌اش را با اين بددلی‌ها نه تنها آزرده نکرد بلکه حتا در دل خود به پرورش آن پرداخت و اگرچه مدتی -به اجبار- تن به خاموشی سپرد اما کم کم ترانه‌های فارسی؛ رونق گرفتند تا الان که به دست ما رسيده است.
توکه ماه بلند درهوايی
منم ستاره می‌شم دورت و می‌گيرم
توکه ستاره می‌شی دورم و می‌گيری
منم ابری می‌شم روت و می‌گيرم
توکه ابری می‌شی روم و می‌گيری
منم بارون می‌شم تن تن می‌بارم
توکه بارون می‌شی تن تن می‌باری
منم سبزه می‌شم سردر می‌آرم
توکه سبزه می‌شی سردر می‌آری
منم گل می‌شم پهلوت می‌شينم
توکه گلی می‌شی پهلوم می‌شينی
منم بلبل می‌شم چه چه می‌خونم

بعد از تحول اجتماعی عظيم انقلاب مشروطه که در تمام ارکان زندگی مردم تاثير گذاشت؛ ترانه و ترانه سرايی نيز تحت تاثير اين جريانات اجتماعی و سياسی قرارگرفت وپربار شد و البته از آن حالت بدوی و اوليه‌اش و در کل؛ خصوصيتی کاربردی‌تر به خودگرفت. در اين ميان افراد زيادی پيدا شدند که درزمينه‌ی ادبيات شفاهی و تحقيق در فرهنگ مردم کار کردند.
«حسين کوهی کرماني» مديرمجله‌ی «نسيم شمال» اولين کسی است که در ايران به تشويق و راهنمايی «بهار»به جمع‌آوری و انتشار ترانه‌های ملی همت گماشت. بعدها«صادق هدايت»؛ «انجوی شيرازي»؛ «احمدشاملو»؛ «علی بلوک باشي» و...تلاش‌های فراوانی برای جمع‌آوری و تدوين فولکلور ايران کرده‌اند که در اين ميان نقش هدايت به عنوان شروع کننده‌ای که به صورت علمی دست به اين کار زد و به تحقيق پرداخت؛ حايز اهميت است. هدايت از مثل‌ها و ترانه‌های مردمی که از ايام قديم؛ در دل مردم بود؛ نمونه‌های فراوانی آورده و در مجموعه‌ای تحت عنوان «اوسانه» تدوين کرده است.
ترانه سرايی جديد اما؛ حدود صد سال عمر دارد. سرايندگان جديد با توجه به همان حال و هوايی که ترانه‌های عاميانه با سرايندگان ناشناخته‌اش داشت و ضروريات جامعه‌ی جديد بعد از مشروطه؛ سروده‌هايی از زبان اکثريت مردم و برای خود مردم به وجودآوردند که در آن‌ها احساس بر فکر غلبه دارد و اين در واقع حالت ادبی‌تر همان ترانه‌های عاميانه قديمی بود که به «تصنيف سرايي» معروف شد.
قديمی‌ترين تصنيفی که در دست داريم تيره‌بختی و بی‌چارگی لطفعلی‌خان؛ آخرين يادگار خاندان زند را شرح می‌دهد:
باز هم صدای نی‌مياد
آواز پی در پی مياد
«علی‌اکبر شيدا»باترانه‌های دلنشين خود مانند«چشم بی سرمه»؛«شب مهتاب»؛«دوشی که آن مه لقا»و...تنها چهره‌ی برجسته‌ی تصنيف‌ساز پيش از«عارف» است. ولی بعدها«درويش خان»؛ «ملک الشعرای بهار»؛ «مرتضی نی‌داوود»؛ «علی اکبرشهنازي»؛ «وحيد دستگردي»؛ «امير جاهد»؛ «سالک اصفهاني» و «مهرتاش» ازجمله ترانه سرايان اين دوره‌اند که زحمات زيادی در ارتقای ترانه‌سرايی در ايران کشيده‌اند.
دراين ميان اما؛ جای‌گاه عارف؛ از اهميت خاصی برخوردار است. حوادث سياسی و اجتماعی در هر يک از کارهای او آن چيزی است که اين اهميت را بارزتر می‌کند.
اگر دل می‌بری جانا
روا باشد که دلداری
ميان دلبران الحق
به دل بردن سزاواری
دلا ديشب چه می‌کردی
تو در کوی حبيب من
الهی خون شوی ای دل
توهم گشتی رقيب من
همان طورکه گفته‌شد؛ اوج‌گيری نهضت مشروطه و مسايل اجتماعی؛ سياسی پيرامون‌اش‌؛ ادبيات شفاهی مردم را رونق بيش‌تری بخشيد. از طرفی بسياری چون «عارف» و «ملک الشعرا»و...با استفاده از ادبيات شفاهی و فولکلور مردم و با استفاده از ترانه‌های عاميانه‌؛ اين ترانه‌ها را از حالت اوليه‌ی خودش بيرون آورده و حالت ادبی‌تری به آن داده حتا اجتماعی ترش کرده‌اند.
می‌دانيم ذوق ايرانی اساسا هر چيزی را آهنگين می‌گفت. مثل :
جمجمک برگ خزون
مادرم زينب خاتون
گيس داره قدکمون
ازکمون بلند ترک
ازشبق مشکی ترک
ننه جون شونه می‌خواد
شونه‌ی فيروزه می‌خواد
حموم سی روزه می‌خواد
هاجستم و واجستم
تو حوض نقره جستم
نقره نمکدونم شد
خانمی به قربونم شد
يا:
خربزه گرگانه
شيرين و پرآبه

يا:
حاجی فيروزها که در عيد نوروز به ترانه خواندن می‌پرداختند:
ارباب خودم سلام و عليکم
ارباب خودم سرتو بالاکن
ارباب خودم بزبزقندی
ارباب خودم چرا نمی‌خندی....!
که در پروسه‌ی تکامل خود نياز به يافتن شکلی ادبی و امروزی‌تر؛ حس شد.
به اين ترتيب ترانه‌های جديد بين سال‌های ۱۳۰۰تا۱۳۲۰خورشيدی شکل گرفتند و علت‌اش همان‌طور که گفته شد آغاز دگرگونی‌ها و بيداری مردم بود که در اين ميان می‌توان از «گل گلاب»و«اميرجاهد»نام برد.
تاسيس راديو در سال ۱۳۱۹کمک زيادی به ترانه‌سرايی جديد کرد و کسانی مثل«رهی معيري»؛«نواب صفا»؛ «معينی کرمانشاهي»؛ «بيژن ترقي»؛ «شهرآشوب»؛ «تورج نگهبان»؛ «کريم فکور»؛ «سيمين بهبهاني»؛ «بهادريگانه»؛ «ابوالقاسم حالت»و...آثار ارزشمندی ارايه دادند.
تصنيف «مرغ سحر»از ملک الشعرای بهار»که آهنگ آن را«مرتضی نی داوود»ساخته و با صدای زيباي«قمرالملوک وزيری»خوانده شد از کارهايی بود که بعد از گذشت اين همه در دل مردم جای دارد و زمزمه می‌شود.
«گل‌های رنگارنگ» نيز که به سرپرستی «داوودپيرنيا» از سال ۱۳۳۵در راديو شروع شد و بعد گل‌های ديگر از جمله «صحرايي»؛ «يک شاخه گل»؛ و «برگ سبز»هرکدام کمک‌های زيادی در تکامل و تداوم ترانه و ترانه‌سرايی در ايران کرده‌اند.
ازسال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ کارهای خوبی به همت کسانی چون «فرهادفخرالديني»؛ «پرويزمشکاتيان»؛ «محمدرضالطفي» و «فريدون شهبازيان» و...شد. از خوانندگان اين دوره نيز می‌توان به «قمرالملوک»؛«ملوک صحرايي»؛ «جوادبديع زاده»؛ «تاج اصفهاني»؛ «روح انگيز»؛ «بنان»؛ «دلکش»؛ «داريوش رفيعي»؛ «محمدنوري»؛ «پروين»؛ «پوران»؛ «ايرج» و...نام برد
ترانه در واقع عروض وقافيه ندارد و تابع آهنگ است و اگر هم قافيه و عروض داشته باشد بنابر تناوب آهنگ تغيير می‌کند و وزن‌اش با آهنگ؛ کامل می‌شود.
بعضی از ترانه‌ها حتا؛ عکس العمل توده مردم در برابر مستبدان و حاکمان ستمگر را در خود دارند که «احمدشاملو» در اين زمينه کارهای درخشانی دارد.
و...سرانجام
هرچند از عمر ترانه و تصنيف به صورت امروزی؛ چندی نيست که می‌گذرد؛ اما از طرفی به خاطر استقبال مردم و از طرفی ديگر به وجودآمدن نسل جديد ترانه‌سرايانی چون «شهيارقنبري»؛ «هماميرافشار» و «اردلان سرفراز»و...که در اين ميان قنبری از موفق‌ترين آن‌هاست ترانه رشد نسبتا خوبی داشت .
گفتيم در يک ترانه احساس و فرياد يک ملت نهفته است و با توجه به گذشته پربار ترانه – از ترانه‌های عاميانه مردم گرفته تا ترانه‌سرايی به صورت جديد که البته شکل ادبی‌تر همان ترانه‌هاست - وقتی به کارهای به شدت سطحی و وابسته اخير نگاه می‌کنيم جز اظهار تاسف کاری از دست‌امان بر نمی‌آيد.
هياهوهای اخير با تمام خواننده‌های فراوان اما بی‌خاصيت‌اش‌؛ البته موجی است که طبعا چند صباحی عمر نخواهدکرد و ترانه به خاطر همان خصلت مردمی‌اش ؛هم چنان در دل مردم می‌ماند؛ زمزمه می‌شود و به حيات‌اش ادامه خواهدداد و اميدواری می‌دهد تا بار ديگر شاهد آثاری چون «کوچه»ی شاملو يا«دوماهي»شهيارقنبری »و حتا صداهای ماندگاری چون «فرهادمهراد»؛«فريدون فروغي»و...باشيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 10:23  توسط كيوان باژن  | 

 همه چیزرا می دیدم و برخود می لرزیدم. جایی نوحه می خواندند:

- یا ابولفضل العباس!

 و... مرد ی که می رفت یا رفته بود و تنه زده بود یا  می زد به دخترکی یا دختری یا زنی یا خواجه ای یا... که هرباربرمی گشتند یا برگشته بودند چیزی بگویند. فحشی، بد و بیراهی یا شاید لیچاری که نگفتند. رفته بود. و... من که می دیدم تابوت را روی پاهایشان و سرها که روی زمین کشیده می شد یا نمی شد :

-  بر جمال محمدوآل محمد...  

که چشم ام افتاد به گوش ها که دراز بودند و بی قواره و جای پا ها را  انگار گرفته بودند. بعضی درازتر و بعضی کوتاه تر که تعجب کردم و نکردم ودست کشیدم روی گوش هایم و دست  کشیدیم روی گوش هایمان و دست کشیدی روی گوش هایت. اندازه ی واقعی گوش ها یادم رفته بود.

 {۲۷ سانت طول ۲۷ سانت پهنا ۲۷سانت عمق [

که دیگر صبر نکردم وآمدم بیرون و فکر کردم خواب می بینم یا خیال می کنم خواب دیده ام.

] - قبلن ها عمق اش بیش تر بود ، نه ؟[

 نمی دانستم. همه چیز قاطی شده و به ذهن ام فشار آورد ه بود:

- اگه همه چی خراب بشه... اگه همه چی درست بشه... اگه من، تو بشم یا اگه تو، او بشی یا که ما...!

 و... این طور بود که می رفتیم واین طوربود که می رفتی و این طور بود که می رفتم و فلسفه می بافتیم  برای  خودمان، خودم وخودت که صدای پیرمرد ژولیده ای ذهن ات را می گیرد:

- به من بی نوا...!

 که می بینی مردی ازکنارجمعیت دست می کند جیب چپ جلیقه اش که دخترکی ژولیده تر دست اش را می کشد :

- من که بی نوا ترم!

 و یکی دیگر که می گوید من که عاجزترم و یکی دیگر من که افلیج ترم و یکی دیگرمن که...!

 سعی می کنی تلاش مرد جلیقه پوش را ببینی که دارد خودش را خلاص می کند و حتا ماشین حساب ات را از جیب بغل شلوارت درمی آوری که حساب کنی چه قدر طول خواهد کشید تا او بتواند رهایی اش را به دست آورد و بعد که صدای اش تو را می گیرد:

- رنگا سیاه سیاه اند یا سفید سفید... آبی آبی ا ند یا قرمز قرمز، زرد زردند یا...

 و صدای اش که قاطی صدای آدم های تابوت به پا می شود:

- اگه مسلمونی  بلند بگو...!

 و من که هنوز در عجبم یا متعجب بودم یا شدم ، یک راست می روم طرف زن لچک به سری که آن سو تر نشسته و فال می گیرد. قفس قناری جلویش است با برگه های فال و صدای بلندش که می گوید بیایین فالتان بگیرم! جوان است با  چشم های میشی روشن و صورتی گیرا که رو به مرد رهگذرمی گوید پیشونی بلندی  داری ،  بیا این حیوون آیندت سیت می گه و من که   دست ام را می برم  طرف  گوش اش که روی زمین بود وسرش را همراه گوش دیگرش نگه می داشت و پاهایش که چهار زانو روی هوا جمع شده بود و مواظب تا  دامن اش نیفتد و تو که از چشم  بعضی جوان ترها می خواندی حسرتی را که به دلشان مانده بود و منتظرحادثه ای بودند که هنوز اتفاق نیفتاده بود و من که دست می برم طرف گوش زن فال گیر و او که گردن می کشد:

- برو گم شو بی حیا!

  سربرمی گرداند و می بینم مرد رهگذر لبخند به لب دارد مرد پاندول دارمی خندد و مرد جلیقه پوش قهقهه می زند. وارونه اند انگار. سرهایشان پایین و پاها رو به بالا. مثل آدم های تابوت به پا و مثل زن فال گیر و مثل... و ریش بلند مرد پاندول دارکه جارو زده بود یا می زد مسیری را که آمده بود یا می آمد و راه باریکه ای درست کرده بود یا می کرد توی مسیراش برای عبورومرور مورچه ها یا سوسک ها  لابد و... دور شدم . پاهایم به چیزی گیر کردند و با سر افتادم روی زمین. گفتم  لعنتی !و خودم را جمع و جور کردم و راه  افتادم و تابوت را می دیدم که روی پاها قل می خورد و یک بار نزدیک بود بیفتد که پای درازی نگه اش داشت. پایی که انگار از چوب ساخته شده بود. سردرمغازه ای پارچه ای آویزان بود .خواندم میلیونر های جهان متحد  شوید و کلمات توی ذهن ام می چرخید یا می چرخیدند فاحشه های جهان... چرخ و فلک شده بود یا می شد ذهن ام انگار. نمی دانم  مرد ساعتی از کجا فهمید و گفت چقدر دل ام می خواست سوار چرخ و فلک بشم ... و صدای اش که قاطی صدای نوحه شده بود:

- یا مظفر الانصار... یا مدبر الادبار... یا مکدر الاحرار...!

 وهمین طورمانده بودم چه بکنم و چه نکنم که طرف چپ کره مغزم افتاد توی باریکه راهی که به ناچار رفتم دنبال اش و بعد رفت پشت لحظه هایی از جنس شب...!

] – کله لچک به سر، چرب و کثیف، از دل خاک زده بود بیرون!

- دهن اش بسته بود اما لبخند می زد انگار.

- بیچاره هرچی حال کرده بود ازدل و روده اش آورده بودن  بیرون.

- کیا؟

 - ترس رو تو صورت اش می خوندی؟

- گفتم کیا؟

 - یه کله بود دورش گوش تا گوش وایستاده بودن از زن و مرد، پیرو       جوون، بعضیا چیزی تو دستشون وآماده!

 - نگفتی؟ 

- اول یه سنگ بود، بعدش یه قلوه سنگ ، بعدش هجوم سنگ ها، بعدش پاره آجر، بعدش کوه سنگی ... [

کتاب فروشی پر زرق و برقی چشم ام را گرفت. رفتم تو. بزرگ بود و پر از کتاب. عنوان کتابی را خواندم انسان روح است نه جسد و کلمات که وارونه  شدند. مثل وارونگی یا وارونه دیدن...

- انسان چس است نه گوز!

 با کلمات بود که عشق بازی می کردم و بعد یکی دیگر: آن چه تمام همسران باید بدانند وخواندم: آن چه تمام خران ...!

صفحه اول کتابی را باز کردم: در زندگی رخت هایی هست که نمی شود آن را به کسی داد تا بشوید و نیشم که تا بناگوشم باز شد یا می شد یا شده بود ] امان از وسعت این فعل ها [ شنیدم یکی گفت کتاب سیری چند؟ جوانی بود که می گفت و گفت دوسیر کتاب بده ازاون خوباش باشه ها! رفتم جلو و به فروشنده گفتم چه باید کرد رو داری هردو زل زدند به هم. دیدم فایده ای ندارد و زدم بیرون. صدای  نوحه به یک قدمی ام رسیده بود:

- یا رحیم و یا غفور، یا جلیل و یا خلیل،  یا اسیرو یا عبید ، یا ...!

آن هایی بودند که تابوت را می برد ند. جمعیت با هر قدم صلوات می فرستاد:

- بر جمال محمد و آل محمد...!

آن قدر نگاهشان کردم که حواسم پرت شد و گذرم افتاد به خیابانی که خط کشی شده بود. شاید آن ها هم حواسشان پرت شده بود و گذارشان افتاده بود به آن خیابان.

  ]می دونین که توی این خیابون باید درست ازروی خط رد بشین ...[

و جمعیت که پشت سرهم به صف شده بودند تا به چپ و راست و... افتادند.

- گردش به چپ... پونصد تومن جریمه...!

ماشینی بود که مثل برق جلوشان سبز شد ه بود. وارونه بود. سقف اش روی زمین وچرخ هاش رو به بالا.

مرد پاندول دارگفت حالا نمی شه؟

آن که کنار راننده نشسته بود وزغی بود سبزرنگ وگفت چک و چونه فایده نداره، بدین و خودتونوخلاص کنین...

 مردجلیقه پوش گفت آخه...

 وزغ حرف اش را برید:

- هرچی وایسین  جریمه تون بیش ترمی شه.

دیدم لبه ها ی سقف ماشین درست روی دو خط خیابان قرار دارند. مرد پاندول دار به ناچار دست کرد جیب اش. آسمان انگار بغض داشت و می خواست بترکد. مثل غبغب وزغی که کنار راننده ی ماشین نشسته بود که نزدیک بود بترکد اما هنوز نترکیده بود...

... هنوزچند قدمی نرفته بودند که با مردی سینه به سینه شدند.

 مرد رهگذرگفت تو دیگه از کجا پیدات شده، حالا چی کار کنیم؟ واو که بی مقدمه گفت اونو ندیدین؟ مردی بود با سبیلی پر پشت و زرد و قدی دراز. گفت اونو ندیدین که ازاین جا رد شده باشه؟ و مرد پاندول دار که گفت ازکی صحبت می کنی؟ کیو باید می دیدیم؟ گفت اونی که سبیلی پرپشت و زرد داشت... موهاشم یه ور کرده بود و قدشم  درازبود... ترو خدا اگه دیدینش بهم بگین... خیلی وقته دنبالش ام مرد رهگذرگفت من که نمی فهمم مرد جلیقه پوش اززیرتابوت گفت سردرنمی آرم مرد پاندول دارگفت عجب گیری کردیم! و او گفت حتمن باید پیداش بشه... می دونین... اولش به ما گفتن فکرشو نکنین... گفتن پیرمی شین و از این حرفا... بعد دست کرد  جیب بغل اش و عینک ته استکانی اش را در آورد و به صورت اش زد  تا آدم ها را بهتر تشخیص دهد گفت بهم می آد، نه ؟ مرد رهگذر گفت ببینم، موهات واقعی ان؟ که خندید و شاید هم لبخند زد و گفت کلاه گیس اش خیلی خوبه... اگه بخواین آدرس مغازه اش رو بهتون می دم تا شما هم بخرین... بعد به یکی از پاهایش اشاره کرد و گفت تازه، ازهمون مغازه، یه دونه پا هم خریدم ... از کار خونه ی جی . ات... نمی دونم چی چیه؟ بعد به یکی از چشم هایش اشاره کرد و گفت  یه چشم هم خریدم... رنگش آبیه... از کارخونه ی... اسم اش چی بود؟  بعد به یکی از دست هایش اشاره کرد وگفت ازهمون مارک، یه دست هم خریدم... ببینین چه قدر بهم می آد... اسم کارخونه اش...!

 حوصله ی همه سر رفته بود.

 مرد پاندول دار گفت ما می شینیم تا تو از رومون رد شی... می بینی که چاره ی دیگه ای نداریم...

 ]چرا مرد مونتاژی نمی شینه تا اونا رد بشن... این جوری که خیلی راحت تره [

 و آن ها نشستند و او رد شد وهمان طورکه می رفت گفت یادتون نره اگه دیدینش بهش بگین چند ساله آزگاره  دنبالشم ... نمی دونم  شاید م خیلی ها  دنبالشن

 راه افتاده بود و آن ها که برگشتند وغوز پشت اش را دیدند که مارکی رویش بود و صدایش را که هنوزمی آمد شنیدند:

 - شایدم الان جایی وایستاده یا نشسته... پشت درختی... دیواری، چیزی... و شایدم داره  به ریش همه مون می خنده ... ولی کورخونده، بالاخره پیداش می کنم و اون وقت...

 و همین طور که می رفت خواند:

 - خارمن مال خودم نیست، مال ظلمای کویره... پس ببخشین اگه به لباستون می گیره...

 ] بی چاره زده به سرش... اونم وقتی که تو این دوره زمونه یه دیگ کشک بهت  می دن و می گن برو عمو... برو خدا روزیتو یه جای دیگه حواله کنه یا به خاطر کشیدن یه نخ سیگار یا پیدا کردن یه چوب کبریت یا هر کوفت و زهرماری دیگه ای ساعت ها باید لا به لای ماشینا و ترافیک گیر کنی و علاف بشی ...[

مرد پاندول دارهی زنگ می زد:

- کوکو...کوکو...کوکو

 آن قدر که نفهمید چه  وقت از قافله عقب افتاد. نگاه اش را که به اطراف انداخت  ساختمان های بلندی را دید که قبلن ندیده بود یا دیده بود و توجه نکرده بود یا توجه کرده بود و حواس اش نبود و یک لحظه کوکو کردن  یادش رفت. انگار برایش عجیب بود این ساختمان ها. به خودش گفت توی این خونه ها، حتمن آدمایی زندگی می کنن که خیلی بهشون می چسبه نفس کشیدن، تا بتونن روی مبلاشون لم بدن وبگن خونه ی من... زن من ... بچه ی من.... ماشین من... فکر من... هنر من... مستراح من... گه من و بعد که...!

 خسته شده بود دیگر. روی خط خیابان به پهلو دراز کشید. سمت چپ کره ی مغزش بود که او را با خود برد:

 ]-  خجالت  نمی کشی ؟  کسی که درد رومی شناسه درمونشوهم می دونه...

 – درمون؟ درد؟

- روزایی رو به یاد بیار که...             

– چی می گی واسه ی خو دت؟ چه قدر زر می زنی؟  

- رنسانس فکری می دونی چیه؟ [

مرد پاندول داربه پهلو درازکشیده بود روی خط خیابان. دید چند نفردو طرف اش کیپ هم ایستاده اند و دنبال مرده ای می گردند تا تابوت خالی  را که روی پاهایشان قل می خورد پرکنند و من چیزی توی ذهنم ماسیده و گیرکرده بود. مرد پاندول دار که به پهلو درازکشیده بود روی خط خیابان  شبیه خمیر شده بود. خمیر ساعتی و پاندول دار و گلوله شده و ورز آمده که لابد دنبال تنورهم می گشت و صداها که هنوزمی آمد :

- یا مسبب الاسباب... یا مصورالاصوار ...!

 چیزی نمانده بود عق بزنم. نزدم. فکرکردم برگردم و... برگشتم. صدای پارس سگ هایی قاطی صدای وزغی شده بود و از جوی آبی انگارمی آمد.گم ونا پیدا... برگشتم و سعی کردم به هیچ چیزجز قبرفکرنکنم!   

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 0:55  توسط كيوان باژن  | 

نام نویسنده برازنده ی کسی است که مسوول باشد، مسوول در برابر خود و در برابر همه ی دل واپسی هایی که در این جهان رنجور وجود دارد.                                 

                                                                                                                  سیمون دوبوار

 

اگر جای گاه ادبیات داستانی را در جامعه ای به شدت سنتی که بیش تر مردمان اش از روابط ناهمگون اقتصادی در امر تولید و توزیع در رنج اند، جامعه ای که نیمی از انسان هایش عملاً هیچ ارتباطی با آن ندارند و بالاجبار تحت عنوان ناموس پرستی و غیرت مداری، در کنج آشپز خانه ها، گوشه ی عزلت گزیده و در دریایی از بی خبری و سنت، در انتظار مهر و محبت و دستور از جانب شوهر و مرد دست و پا می زنند و چون قطره ای در اقیانوس جهل و خرافه گم شده اند و نیمی دیگر نیز در تلاش خرد کننده ی تامین معاش زور می زنند تا هر چه بیش تر و به تر فاصله ی بین درآمد و قیمت زنده گی را پر کنند-تلاشی که در بیش تر موارد به ناکامی می انجامد-و در نهایت چون پاندول ساعت در نوسان بین کار و سرمایه، زنده گی و مرگ، بودن یا نبودن و ...گیر کرده اند تا حداقل نیاز برای ماندن و نه چه گونه ماندن را –که در این شرایط فرصت پرداختن به آن را پیدا نمی کنند-برآورده نمایند،دریابیم. هم این طور اگر موقعیت هنرمند را به مفهوم عام و نویسنده –که در این جا مد نظر است- به عنوان فردی که محصول آفت زده ی جامعه ی خویش است، بررسی کنیم، جامعه ای که فقر اقتصادی و به تبع آن فقر فرهنگی و فشارهای شدید سیاسی و اجتماعی، باعث شده تا از ان به عنوان جامعه ای جهان سومی با تمام خصوصیات خوب و بد اش نام برده شود، و بالاخره اگر بتوانیم آن عده از افراد معدودی را که به هر حال به عنوان مخاطبان محصولات فرهنگی شناخته می شوند، مرز بندی کنیم، آن گاه راحت تر می توانیم دلایل تیراژ کم کتاب، نوع مخاطب، نوع محصولات فرهنگی و به طور کلی افت مسایل فرهنگی را بیابیم و حتا گله کنیم و غصه بخوریم.

در یک دید کلی برای این که بتوانیم رابطه ی بین آفرینش گر ادبی و خالق اثر را با مخاطب عینیت بخشیم ناگزیر از آنیم زمینه ها را برای تحقق هر چه سریع تر بهبود معیشت و کار، سپس فرم عرضه ی محصولات ادبی که در ارتباط تنگاتنگ با نوع زنده گی است فراهم کرده و بعد در بستر دیالکتیکی که در آن تحلیل متقابل و تاثیر گذار رابطه ی بین ادبیات و محیط اجتماعی مطرح است-یعنی هم واره در حال تکمیل خواسته های یک دیگر-شاهد حضور خودجوش نویسنده در عرصه ی اجتماع باشیم.به قول« ویرجینیا وولف» رابطه ی متقابل میان نویسنده و روح زمانه، یکی از ظرایف بی نهایت نویسنده گی است و همه ی آینده ی کار نویسنده وابسته به این است که سامانی دل پذیر به این رابطه ی دو گانه بدهد.

از این رو آن چه به یک اثر ادبی هویت می بخشد و آن را از یک اثر بومی و منطقه ای به اثری جهانی با دغدغه های جهان شمول تبدیل می کند و به طور کلی در موقعیتی فرازمان و فرامکان قرار می دهد، نگاه انسانی، توجه به بشریت،پاسخ به پرسش های هستی شناسانه و در یک نگاه بررسی مقوله هایی است که با انسان و دنیای پیرامون اش رابطه ی مستقیم دارند. مسایل اساسی ای چون عدالت، ستم گری و ستم پذیری انسان درگیر مناسبات اقتصادی-اجتماعی در طول تاریخ و ...

هر نویسنده ای که بتواند به این نگاه دست یابد، در واقع مرزها را در نوردیده و با مجوعه ی جهانی ارتباط برقرار کرده است.

این آرمان گرایی نویسنده اما، برخلاف تصور عده ای از روی احساسات یا تمایلات فردی و بچه گانه و زود گذر نیست بلکه اساساً ماهیت نویسنده جست و جو در هزارتوهای ذهن بشر، جهان و پدیده های آن است. در هم این جست و جوی بی وقفه است که آن اعتراض گریز ناپذیر در فردیت نویسنده شکل می گیرد و نمود پیدا می کند.« معنای ادبیات سازش ناپذیری و طغیان است. دلیل وجودی نویسنده اعتراض، مخالفت و انتقاد است... یا جامعه باید آن استعداد انسانی را که آفرینش هنری اش می خوانیم برای همیشه سرکوب کند... یا ادبیات را در آغوش بگیرد... نویسنده پیوسته ناراضی بوده است و هست و خواهد بود. هر کس که راضی باشد قادر به نوشتن نیست... دغدغه ی ادبی از نارضایی بین انسان و جهان، کشف نواقص م نابابری ها و ادباری که احاطه اش کرده زاده می شود. ادبیات شکلی از شورش مدام است و قید و بند نمی پذیرد... ادبیات شاید بمیرد اما تن به سازش نمی دهد.» (به نقل از موج آفرینی، ماریو بارگاس یوسا، مهدی غبرایی)

اعتراضی که بارگاس یوسا به آن اشاره دارد در واقع ناشی از هم این آرمان خواهی، انسان دوستی، توجه به کوچک ترین مسائل حیاتی انسان، اجتماع، سیاست، یادآوری زوال سنت های پوسیده ی فکری و فرهنگی، در نتیجه تکامل فکر و اندیشه در سایه ی کار اجتماعی و دغدغه ی همیشگی به هم خوردن تعادل حقوق فردی و جمعی و تصویر کردن آن نه به منظور درمان آنی-چون از عهده ی او خارج است- بلکه به منظور شناسایی درد ها جهت تفکر آگاهانه و نه از روی احساسات بلکه کاملاً عمیق است.

آن چه گفته شد برای شکل گیری « داستانیت» داستان ضروری است و هر چند در تاریخ داستان نویسی ما شکل گرفته اما هم واره با فراز و نشیب های گاه وحشت ناک هم راه بوده است. از سر در گمی ها، این در و آن در زدن ها و حتا دعواهایی که امروزه از آن به عنوان برخورد ایدئولوژیکی نام برده می شود و در عصر ما به نفی و نه نقد آن می پردازند، گرفته تا برخورد حکومت ها که با هر نوع آزاد اندیشی و تنوع طلبی و نوگرایی مخالف اند و سعی دارند با عوام فریبی و جریان سازی دروغین به بحران دامن بزنند. درست هم این جا است که نقش نویسنده به عنوان روشن فکری که دغدغه اش مردم است-نه صرفاً خالق یک محصول زیبا- روشن می شود. تقدس چون این نویسنده ای در شاخک های حساس درک اش نمود دارد. تا بدین وسیله در کنار دید زیبایی شناسانه و با آفرنش خلاقانه اش در محیط اطراف اش اثر گذاشته و باعث تفکر شود.

لیکن آن چه که در دو دهه ی گذشته اتفاق افتاده با تمام بحث های روشن فکرانه اش و با تمام هیاهوها وجایزه های نیم بنداش که انگار قرار نیست از حوزه ی چهار پنج نویسنده ی خاص که خود قبلن برای چهار پنج نویسنده ی خاص دیگر داوری کرده اند با تمام نان قرض دادن هایش خارج شود، نه دغدغه ی هستی شناسانه دارد و نه تفکری پشت آن نهفته است.

درگیری به شدت سطحی با فرم صرف تقلید کورکورانه از نمونه های اتفاقن قوی غرب، بدون توجه به شرایط جامعه ی ما، آن چیزی است که در سال های اخیر به بحرانی تمام عیار دامن زده است.

آن چه است گرایش های تکنیکی و ساختاری، نمی تواند جای گزین مناسبی باشد برای پر کردن خلا فقر اندیشه و گریز از درگیر شدن با فلسفه و اجتماعیات و... که انگار از حوصله ی ادبیات داستانی معاصر خارج شده است.نشئه شدن و در رویا فرو رفتن از یک فرم زیبا- واقعن زیبا؟- شاید در مقطعی مسکنی باشد و به دل بنشیند اما به واقع آن قدر کوتاه مدت است که به سرعت فرو می نشیند و دیگر نمی تواند حتا پاسخ گوی حذ بصری صرف ما هم باشد.

وقتی می بینیم کوری اثر به یادماندنی ساراماگو در مدتی کوتاه توانسته این چون این در عمق دل ها جا باز کند با تمام بینش به شدت فلسفی و نگاه اجتماعی و روان شناسانه اش و البته با چهارچوبی زیبا،شاید به تر بتوانیم به عمق فاجعه ای که تحت عنوان توجه صرف به فرم می شود پی ببریم.

هم سو شدن با جریان های مثبت یا منفی آن طرف مرزها و منتظر تعیین تکلیف ماندن، چیزی است که هم در گذشته و هم الان نه تنها ما را از آن تفکر خلاقانه دور نگه داشته بلکه در بسیاری موارد به بی راهه کشبده است. تا زمانی که یله بدهیم و خود را از جامعه و مردم جدا احساس کرده و به بازی با کلمات مشغول شویم انتظار هر گونه تحولی در ادبیات داستانی نه تنها بی هوده است بلکه راهی است که به ترکستان ختم می شود. به این ترتیب شاید سال ها باید منتظر اتفاقی معجزه آسا بمانیم و ... هیچ نبینیم!

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 0:53  توسط كيوان باژن  | 

آن قدرنخورد که ترکید و تازه فهمید چه قدر زیبا شده است. موزه ها هجوم آوردند تا ببرندش و... بردند و من آن جا بود که دیدم چقدر زیبا شده است. مثل فرشته ها... شاید کوپید و یا ونوس... نمی دانم. همان طورکه نمی دانستم اوشبیه فرشته ها شده یا فرشته ها شبیه او. هرچه بود زیبا بود. صورتی ترکیده با چشمانی از شکل افتاه و چهره ای سرد مثل یخ، با موهای خرمایی رنگ که چند تار کوچک اش از گوشه ی روسری زده بود بیرون و گره روسری زیرچانه وبدنی  تکه تکه شده و... من که می دیدم هرتکه اش مثل لخته های خون چسبیده روی تابلو و... می شنیدم حرف هایی را که دوروبرتابلو زده می شد.

- مثه لاشخورا می مونه!

- حیف لاشخور، صورت اش شبیه بوزینه هاست.

- می گن شکنجه می کرده همه رو!

- جنایت کار فاشیست.

- تیر خلاص ام می زده انگار.

- هیتلر... موسلینی... پینوشه...!

و... من که نمی دانستم چه حالی داشتم رفتم تو کوک او. هرتکه اش حرف هایی داشت که باید شنیده می شد...!

 

داشت یانداشت دیدم که رفت پیش متصدی موزه و گفت می شه اون تابلوی کلاژ رو با خودم ببرم. براق شد توی چشم هایش.

- این جا موزه است نه عتیقه فروشی! می خوای چی کار؟

- هیچی... می خوام داشته باشم اش...!

 دروغ می گفت. خودم شاهد بودم که چه طور با ولع نگاهش می کرد.  با همان نگاه اول عاشق اش شده بود. عاشق هرتکه اش به خصوص تکه ای را که خاص او بود و گوشه ی تابلو مثل یک کویر داشت            می خشکید. همان طورکه عاشق نگاه سردش شده بود یا بدن اش که ترکیده بود و می توانست همه جایش را ببیند. بدون واسطه، تک تک یا جفت جفت... ومتصدی موزه که سگرمه هایش رفت تو هم و سر تاس اش که ا فتاد توی حساب و کتاب های دفتری که جلویش بود مثل این که بگوید اصلن امکان نداره یا برو گمشو بابا حوصله داری یا تو دیگه چه جونوری هستی یا از کدوم جهنم دره ای پیدات شده...!

 کله ی تاس اش حسابی سرخ شده بود ازبس جمع و تفریق کرده بود.     - این که بردن اش ضرری به کسی نمی رسونه!

 و او که داشت با ماشین حساب اش ور می رفت سر تاس اش را خاراند:

- هیچ می د ونی اون تابلو سیاسیه.

- خب باشه سیاه و سفید یا رنگی چه توفیری به حال من داره، مهم اینه که داشته باشم اش!

 

فرقی نمی کرد. اینرا او هم می دانست یا فکر کردم می  داند یا حس کردم باید بداند. حضور نوعی بی تفاوتی که در چهره ی ترکیده اش موج     می زد. همان طور که برای مرد عاشق هم جالب بود.

]- از کجا حضورش رو حس کردی یامی کنی؟

- نمی دونم من مامورم و معذوربهم گفتن این جوری بنویس من ام اطاعت می کنم یا کردم یا خواهم کرد همین و بس.

 - اشکال کار تو همینه دیگه، هر چی می گن چشم بسته اطاعت می کنی . - من اطاعت نکنم یکی دیگه هست که این کار رو می کنه و ممکنه بیاد پیش تو.

- بازم داری اشتباه می کنی.

 - بابا دست از سرم بردار و منو از نون خوردن نینداز[

و... این جا بود که دهان به عنوان اولین سخنگو به حرف آمد.

]- می گن توی صحرای محشر هم این جوریه [

گفت اطاعت کورکورانه؟