« من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوارمی آیم
ومغزمن هنوز
لبریز ازصدای وحشت پروانه ای است که او را
دردفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند»
آن چه در یک دید کلی درمورد « فروغ فرخزاد» اتفاق افتاده وهنوز هم می افتد، غیر قابل درک بودن نوع تفکر و نگاهش به هستی است. نگاهی که البته ریشه درشرایط زندگی اش داشت. غیر قابل تصور برای مردمانی به شدت سنتی که نیمی از جمعیت اش در کنج آشپزخانه ها مشغول تمکین از نیمی دیگرند. برای اینان البته «عصیان» و« جسارت» شاعری چون« فروغ» - نه دروهله ی اول به عنوان هنرمندی اجتماعی- بل به عنوان یک «زن شرقی» عصیانی بود هولناک و غیرقابل درک. همین عدم توانایی درک، باعث شد تا از او به عنوان مرتدی که نه به درد این دنیا می خورد و نه آن دنیا ، یاد شود- وهنوز هم کم و بیش می شود-!
درجامعه ای که مرده پرستی درآن چون سنتی دیرینه حکمفرماست وتا هنرمندی ازنعمت مرگ! برخوردارنشود، ازکنج عزلت بیرون نخواهد آمد، البته هم که باید تراژدی زندگی اش، تعیین کننده ی بسیاری ازمسائل باشد.
با کمی تامل در شرایط زندگی جامعه ی ما، با تمام سنت و تحجرهایش و با تمام عقب ماندگی ها ی مادی و فرهنگی وخرافه هایش، دور از ذهن هم نیست که شاهد چنین تراژدی هایی در این آشفته بازار باشیم. آشفته بازاری که درآن، هنرمند مجبوراست - تنها و در گوشه ی عزلت- نشسته و به تنهایی صلیب آگاهی و دانش را بر دوش بکشد. او تنها ست ، زیرا برخلاف مسیر آب حرکت می کند و دقیقا به دلیل همین امر، مزاحم « سیاست بازان» است. اما همین مزاحم، وقتی می میرد- برای مرده پرستان سیاست پیشه – تبدیل می شود به حربه ای جهت به وجود آوردن تراژدی تازه. تراژدی ای به نام « قضاوت»! دراین جا کیست که این دور تسلسل را در جایی قطع کند؟
« فروغ» نه تنها چنین سرنوشتی را ازسرگذرانده، بل به ستیزه با آن- در دوران کوتاه زندگی اش- پرداخته است. او ازآن جا که زن بود( البته به زعم خودش خوشبختانه ولی به زعم جامعه ی مردسالار، بدبختانه) مجبور بود یک تنه، این ستیزه را شروع کند وبه سرانجامی برساند.
اگرنیم نگاهی به شرایط عینی و ذهنی دوره ی «فروغ» بیاندازیم، آن وقت به راحتی می توانیم تضادهای یک جامعه ی در حال گذار را دریابیم. تضادهایی که از طرفی، بین تفکرعقب مانده و رو به اضمحلال نظام فئودالی با ورود پدیده های مدرنیته است و ازطرفی هم، بین همین نگاه مدرن تاز پا، با نگاه به اصطلاح مدرن اما به شدت سطحی و تحمیلی از سوی سرمایه داری درحال رشد.
در این دوره ی گذاراما، نگاه به «زن» نیز، درگیربا چنین تضادهایی است. از سویی آن چنان د یکته شده و کم عمق که عمق حقارت نسبت به این قشر- با تمام ادعاهایی که برای مدرن جلوه دادن چنین نگاهی انجام می شود- به خوبی نمایان خواهد بود، از سویی نیز نگاه واقعا مدرن که تازه می خواست پا بگیرد والبته که با عوامل زیربنایی و روبنایی جامعه وارد تضادهای اساسی می شود.
در چنین فضایی است که« فروغ» در خانواده ای نیمه اشرافی با اخلاق مرد سالانه به دنیا می آید، رشد می کند و خیلی زود هم با روابط به شدت تبعیض آمیزجامعه ی مردسالارو مذهبی آشنا می شود.
« آن عشق و ازدواج مضحک در شانزده سالگی، پایه های زندگی آینده ی مرا متزلزل کرد»
نگرانی او از تزلزل زندگی، به خوبی نشان دهنده ی عشق اش به زندگی و آینده است. با این وصف آیا نمی توانیم بگویم اتفاقا او به تحکم این روابط - البته برمبنای کار برابری و انسا نیت - فکر می کرد؟
« آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن ها با مردان است»
« من به رنج هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم درد ها و آلام آن ها به کار می برم.»
با توجه به چنین دید ونگاهی از سوی او به روابط سنتی حاکم بر خانواده ها، تضاد فکری اش با« پرویزشاپور» چندان هم دور از ذهن نخواهد بود. اتفاقی که سرانجام در سال( 1334 ) می افتد و او عطای چنین سنتی را به لقای درگیری هایش می بخشد و از شوهرش جدا می شود. در این میان حتی حق قانونی نگهداری تنها پسرش« کامیار» از او سلب شده و اجازه ی یک ملاقات ساده را هم به او نمی دهند.
« گریزانم از این مردم که با من/ به ظاهر همدم و یک رنگ هستند/ ولی در باطن از فرط حقارت / به دامانم دو صد پیرایه بستند/ از این مردم که تا شعرم شنیدند/ به رویم چون گلی خوشبو شکفتند/ ولی آن دم که درخلوت نشستند/ مرا دیوانه ای بدنام گفتند...»
هرچند فعالیت هنری« فروغ» زود آغازید و اولین دفتر شعر ش به نام «اسیر» در(1331 )- وقتی که هفده سال بیش تر نداشت- چاپ شد و بعدهاهم به چاپ شعر در مجلاتی چون « روشنفکر» و« فردوسی» و...پرداخت، اما آغاز رویکرد جدی او به شعر، سال ها بعد اتفاق افتاد. وقتی که تمام این تجربیات تلخ و گاه رنج آور را پشت سر گذاشت و به نوعی، از نگاه فردی به نگاه و دیدی اجتماعی رسید. در واقع او توانست به خوبی به سبک و سنگین کردن افکارش و موقعیتی که درآن زندگی می کرد بپردازد تا دروهله ی اول، به دغدغه های ذهنی اش - که بسیارآشفته اش می کرد- سامان بخشد تا بعد بتواند آن را هرچه بیش تربا جامعه ی آشفته و البته سنتی مانوس کرده، با دیدی اومانیستی عینیت بخشد.
به این ترتیب بود « آن داغ ننگ خورده که می خندید» و« آن کس که می گفت دریغ ودرد که زن بودم» چنان فکرش را بسامان کرد که در مدتی کوتاه توانست خود را به عنوان یک شاعر مدرن و خلاق بشناساند.
فروغ پس از چاپ« دیوار»(1335)و« عصیان» (1337) پس از« اسیر»، با انتشار « تولدی دیگر» در سال(1342) در واقع دوباره متولد شد و تولدش این بار اما، نه برای زیستن، بلکه درجهت « فنا» بود. اوبه عنوان شاعری صا حب سبک و اندیشه،چنین فنا شدنی را به جان خرید تا بلکه «سنت»،«تعصب»،«خرافه»،«جهل» و... یک قدم به مرگ نزدیک تر شوند. .
به این ترتیب«فروغ»، محصول زمانه ی پرتنش، دو گانه و پر تلاطمی بود که تراژدی انسان ها را به وجود می آورد.
« شاید شما هنوز هم راجع به من فکر می کنید، مرا یک زن سبکسر با افکار احمقانه ... می دانید. کاش این طور بودم. آن وقت می توانستم ... به یک اتاقک کوچولو و شوهری که می خواست تا آخرعمرش یک کارمند جز دولت باشد و از قبول هرمسئولیت وهر جهشی برای ترقی و پیشرفت هراس داشت... قانع بودم... اما من نمی توانم و نمی توانستم این طور زندگی کنم...»
اگر بپذیریم هنرمند در برخورد با لحظه لحظه ی زندگی خود و جامعه ای که در آن می زید، چون آیینه ای به انعکاس واقعیت ها- با دیدی هنرمندانه- می پردازد و اگر بپذیریم هنرمندی که حداقل و دروهله ی اول به خودش و بعد با دیگران صادق است، خوبی و بدی ،زشتی و پلشتی و زیبایی ها را آن چنان که در ذهن حساسش نقش می بندد، بدون کم و کاستی به عین می رساند- نه برای این که درمانش کند، بل دیگران را به فکر وادارد- آن گاه بهتر می توانیم به« قضاوت» اش بنشینیم .
و... به طوردقیق در این پروسه است که« فروغ» را به عنوان هنرمندی که دغدغه ی هستی شناسانه داشت، ارزیابی می کنیم. لیکن اگر می بینیم او میان« شعر» و« زندگی» یکی را برمی گزیند و با آن عشقی که در وجود عزیزش، نسبت به پدیده های زیبا و نازیبای اطرافش دارد، مسیح وار صلیب به دوش کشیده و جا نب « شعر» را می گیرد، نه برای خود شعر- چیزی که متاسفانه در این آشفته بازارو در بین تمام «غزل فروشان» امروزی شاهدش هستیم - بل به عنوان دریچه ای در جهت شناخت هستی، پیوند عشقی و عاطفی انسان ها و نه برای توجیه « بودن» بلکه درجهت « چگونه بودن»، آن وقت شرممان می گیرد اگر بخواهیم « قضاوت» های گذشته را در مورد این بانوی شعرایران تکرار کنیم.
گفتیم دغدغه ی هستی شناسانه ی« فروغ»، زندگی اش را تحت شعاع قرار داده بود که خود را در قالب شکلی هنری- ودر این جا به طور خاص، شعر- نمود عینی بخشید. اما آن چه هست برای او چیزی که ضرورت داشت، بیان تجربه هایش بود. به هر شکلی که بهتر به انتقال آن بپردازد.
« این که من یک عمر شعر گفتم، دلیل نمی شود که شعر تنها وسیله ی بیان است. من از سینما خوشم می آید. درهرزمینه ی دیگرهم بتوانم کار می کنم. اگر شعر نبود در تاتر بازی می کنم. اگر تاتر نبود فیلم می سازم. ادامه دادنش بستگی به این است که حرف های من ادامه داشته باشد. البته اگر حرفی داشته باشد...»
و... درست با چنین دیدی است که در سال(1337) به فیلم سازی روی می آورد و پس از آشنایی با« ابراهیم گلستان» دریچه ی تازه ای از فعالیت هنری اش آغاز می شود. اولین کاراو دراین زمینه، تدوین فیلم « یک آتش» بود. بعدها در( 1338) برای مطالعه بیش تر در مورد فیلم مستند، به انگلستان سفر می کند ودر( 1332 ) موسسه ی ملی کانادا، تهیه ی فیلمی از مراسم خواستگاری در ایران را به« گلستان فیلم» سفارش می دهد که« فروغ» درآن بازی می کند.
اما مهم ترین کارش درزمینه ی فیلم سازی، سفر به تبریز و دیدار از جذامیان آسایشگاه« بابا داغی» تبریزاست و نتیجه اش، فیلم مستند و به یاد ماندنی« خانه سیاه است»، که در سال( 1342) در فستیوال فیلم آلمان غربی برنده ی جایزه ی بهترین فیلم مستند می شود.
استفاده از جذامی ها به عنوان طرد شدگان جامعه که البته نمونه ای این طرد شدگان را در بیش تر قشرهای جامعه می توان دید، روزمرگی و انسان گرفتار به طور عام و... از شاخص های مهم این فیلم است.
« دلم گرفته است / دلم گرفته است/ به ایوان می روم/ و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم / چراغ های رابطه تاریکند/ چراغ های رابطه تاریکند/ کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد/ کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد/ پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردنی است»
«فروغ»- شاه پریان شعر معاصرایران- دربیست و پنجم بهمن سال(1345) در یک حادثه ی وحشتناک رانندگی، جان باخت تا« سنت پرستان متعصب» دولتی وغیردولتی ، ازعدم حضورش، احساس امنیت کنند و « مرده پرستان» دیروز و امروز برایش، اشک تمساح بریزند!
« حق با شماست/ من هیچ گاه پس از مرگم/ جرات نکرده ام که در آیینه بنگرم/ و آن قدر مرده ام / که هیچ چیز، مرگ مرا دیگر/ ثابت نمی کند»
جسارت« فروغ»، عصیان، ایمان به آن چه می گفت و می خواست و هم چنین صداقتش، همه و همه مضامینی هستند که در آثارش جلب توجه می کنند و باعث می شوند تا درمقابلش کلاه از سر برداریم و با تعظیمی، به تجلیل از او بپردازیم و نگذاریم محاق حکومت های متعصب و بددل، بیش تر از این، دامن فرهیختگان این مرز و بوم را بگیرد...
هرچند اگر، خانه « هنوز هم سیاه است»
ملالی نیست...!
خواهیم گفت:
« ما یوسف خود نمی فروشیم
تو، سیم سیاه خود نگه دار»
لالای لالای گل پونه
بابات رفته دلم خونه
بابات امشب نمی آيد
گرفتن بردنش شايد
بخواب آروم چراغ من
گل شب بوی باغ من
بابات شب رفته ازخونه
که خورشيد و بجنبونه
لالای؛لالای
ترانه روح هرملتی است. در واقع بيان احساسات و هيجانات فردی و جمعی مردم درقبال نوع کارشان و درددلهايشان ازسختی معيشت وشکوه ازجهان ومحيط پيراموناشان از زمانهای بسياردور؛ به صورت کلام موزون و آهنگين نمود پيدا کرده و سپس سينه به سينه منتقل شده است. خاستگاه اجتماعی منطقهی خاص جغرافيايی؛ نوع کار و ويژگیهای ملی و فرهنگی هرمنطقه؛ همه درشکلگيری ترانههای عاميانه تاثير داشتهاند. اين سرودهها؛درتاريخ شفاهی و فرهنگ مردم گسترش پيدا کرده و با مشخصات معينی درسطح کشورها رواج يافتهاند و از آنجا که از لطف و جاذبهی شديدی برخوردارند؛ درطول حياتاشان باتمام فراز و نشيبهايی که متحمل شده؛هيچگاه از بين نرفتهاند و اگر گاه هم درمحاق حکومتهای متعصب گرفتار آمده چون ترنمی سبز؛ جوانه زده و سربرون آوردهاند.
اساسا تاريخ فرهنگ هرملتی را میتوان باتامل در فرهنگ شفاهی و ترانهها و سرودههايشان يافت و جستوجو کرد.به قول «صادق هدايت»:«...(ترانه)صدای درونی هرملتی است و در ضمن سرچشمه الهامات بشر ومادر ادبيات وهنرهای زيبا محسوب میشود.»
درايران نيايشهای زرتشت که در«گات»ها و سرودههای مينوی زرتشت ثبت شده؛به عنوان اولين بارقههای روحيهی ايرانی نمود پيدا میکند.بعدها به تدريج ترانه سرايانی چون «بربد»؛«نکيسا»؛«رامتين» و ديگران در همان قبل از ورود اسلام ؛اين روحيهی ايرانی را نمود عينیتر بخشيدند.
اما در واقع عمده بحث ما به صورت شفاهی و البته با سرايندگان گمنان سروکار دارد زيرا زمزمههای مردم در دل اين کلام موزون همراه با موسيقی و ترنمی به شدت ساده و دلنشين از دورترين زمانها و در دل روستاها در هنگام کار؛ راز و نياز با معشوق و روح دردکشيدهی آنها و البته با توجه به اين که بسياری از اين مردم سوادخواندن و نوشتن نداشتند؛ چيزی نبود که بتوان ثبتاش کرد.
معهذا اين ترانههای زيبا و به يادماندنی؛دارای چنان اهميت سرشاریاند که با تحقيقی مردمشناسانه؛ میتوان از اعماق همين زمزمههای بسيار ساده؛ زندگی و معيشت تودههای مردم را در زمانهای مختلف جستوجو کرد.مضمونهای انسانی اين شعرهای عاميانه به علت حضور مفاهيمی چون عشق و دلداگی؛ نوع دوستی؛ کمک به ديگران و به طورکلی تلاش برای زيستی عاشقانه و به دور از هرگونه پليدی و بیصداقتی؛ دروغ؛ ريا و کينه و دشمنی؛ آن چنان آدمی را تحت تاثير خود قرار میدهد که هرجه از اين دريای بیکران مینوشی سير نمیشوی و البته باعث تعجبات میشود وقتی ترس حکومتهای مستبد و متعصب را میبينی که چه طور مانع از بازتاب اين ترانهها میشوند.
کشم آهی که گردون با خبرشی
دل و ديوانهام ديوانه ترشی
بترسی از تير آه سوته ديلان
که آه سوته ديلان؛ کارگرشی(باباطاهر)
اگرچه بعد از اسلام ترانه سرايی به سکوت تن داد و مانندبسياری از هنرها چون نقاشی؛ موسيقی؛ مجسمهسازی و...به محاق تعصب و بددلی گرفتار آمد؛ اما روح ايرانی هيچگاه زمزمههای دلنشين را فراموش نکرد و روحيهی تلطيف شده خود وحتا روح حماسیاش را با اين بددلیها نه تنها آزرده نکرد بلکه حتا در دل خود به پرورش آن پرداخت و اگرچه مدتی -به اجبار- تن به خاموشی سپرد اما کم کم ترانههای فارسی؛ رونق گرفتند تا الان که به دست ما رسيده است.
توکه ماه بلند درهوايی
منم ستاره میشم دورت و میگيرم
توکه ستاره میشی دورم و میگيری
منم ابری میشم روت و میگيرم
توکه ابری میشی روم و میگيری
منم بارون میشم تن تن میبارم
توکه بارون میشی تن تن میباری
منم سبزه میشم سردر میآرم
توکه سبزه میشی سردر میآری
منم گل میشم پهلوت میشينم
توکه گلی میشی پهلوم میشينی
منم بلبل میشم چه چه میخونم
بعد از تحول اجتماعی عظيم انقلاب مشروطه که در تمام ارکان زندگی مردم تاثير گذاشت؛ ترانه و ترانه سرايی نيز تحت تاثير اين جريانات اجتماعی و سياسی قرارگرفت وپربار شد و البته از آن حالت بدوی و اوليهاش و در کل؛ خصوصيتی کاربردیتر به خودگرفت. در اين ميان افراد زيادی پيدا شدند که درزمينهی ادبيات شفاهی و تحقيق در فرهنگ مردم کار کردند.
«حسين کوهی کرماني» مديرمجلهی «نسيم شمال» اولين کسی است که در ايران به تشويق و راهنمايی «بهار»به جمعآوری و انتشار ترانههای ملی همت گماشت. بعدها«صادق هدايت»؛ «انجوی شيرازي»؛ «احمدشاملو»؛ «علی بلوک باشي» و...تلاشهای فراوانی برای جمعآوری و تدوين فولکلور ايران کردهاند که در اين ميان نقش هدايت به عنوان شروع کنندهای که به صورت علمی دست به اين کار زد و به تحقيق پرداخت؛ حايز اهميت است. هدايت از مثلها و ترانههای مردمی که از ايام قديم؛ در دل مردم بود؛ نمونههای فراوانی آورده و در مجموعهای تحت عنوان «اوسانه» تدوين کرده است.
ترانه سرايی جديد اما؛ حدود صد سال عمر دارد. سرايندگان جديد با توجه به همان حال و هوايی که ترانههای عاميانه با سرايندگان ناشناختهاش داشت و ضروريات جامعهی جديد بعد از مشروطه؛ سرودههايی از زبان اکثريت مردم و برای خود مردم به وجودآوردند که در آنها احساس بر فکر غلبه دارد و اين در واقع حالت ادبیتر همان ترانههای عاميانه قديمی بود که به «تصنيف سرايي» معروف شد.
قديمیترين تصنيفی که در دست داريم تيرهبختی و بیچارگی لطفعلیخان؛ آخرين يادگار خاندان زند را شرح میدهد:
باز هم صدای نیمياد
آواز پی در پی مياد
«علیاکبر شيدا»باترانههای دلنشين خود مانند«چشم بی سرمه»؛«شب مهتاب»؛«دوشی که آن مه لقا»و...تنها چهرهی برجستهی تصنيفساز پيش از«عارف» است. ولی بعدها«درويش خان»؛ «ملک الشعرای بهار»؛ «مرتضی نیداوود»؛ «علی اکبرشهنازي»؛ «وحيد دستگردي»؛ «امير جاهد»؛ «سالک اصفهاني» و «مهرتاش» ازجمله ترانه سرايان اين دورهاند که زحمات زيادی در ارتقای ترانهسرايی در ايران کشيدهاند.
دراين ميان اما؛ جایگاه عارف؛ از اهميت خاصی برخوردار است. حوادث سياسی و اجتماعی در هر يک از کارهای او آن چيزی است که اين اهميت را بارزتر میکند.
اگر دل میبری جانا
روا باشد که دلداری
ميان دلبران الحق
به دل بردن سزاواری
دلا ديشب چه میکردی
تو در کوی حبيب من
الهی خون شوی ای دل
توهم گشتی رقيب من
همان طورکه گفتهشد؛ اوجگيری نهضت مشروطه و مسايل اجتماعی؛ سياسی پيراموناش؛ ادبيات شفاهی مردم را رونق بيشتری بخشيد. از طرفی بسياری چون «عارف» و «ملک الشعرا»و...با استفاده از ادبيات شفاهی و فولکلور مردم و با استفاده از ترانههای عاميانه؛ اين ترانهها را از حالت اوليهی خودش بيرون آورده و حالت ادبیتری به آن داده حتا اجتماعی ترش کردهاند.
میدانيم ذوق ايرانی اساسا هر چيزی را آهنگين میگفت. مثل :
جمجمک برگ خزون
مادرم زينب خاتون
گيس داره قدکمون
ازکمون بلند ترک
ازشبق مشکی ترک
ننه جون شونه میخواد
شونهی فيروزه میخواد
حموم سی روزه میخواد
هاجستم و واجستم
تو حوض نقره جستم
نقره نمکدونم شد
خانمی به قربونم شد
يا:
خربزه گرگانه
شيرين و پرآبه
يا:
حاجی فيروزها که در عيد نوروز به ترانه خواندن میپرداختند:
ارباب خودم سلام و عليکم
ارباب خودم سرتو بالاکن
ارباب خودم بزبزقندی
ارباب خودم چرا نمیخندی....!
که در پروسهی تکامل خود نياز به يافتن شکلی ادبی و امروزیتر؛ حس شد.
به اين ترتيب ترانههای جديد بين سالهای ۱۳۰۰تا۱۳۲۰خورشيدی شکل گرفتند و علتاش همانطور که گفته شد آغاز دگرگونیها و بيداری مردم بود که در اين ميان میتوان از «گل گلاب»و«اميرجاهد»نام برد.
تاسيس راديو در سال ۱۳۱۹کمک زيادی به ترانهسرايی جديد کرد و کسانی مثل«رهی معيري»؛«نواب صفا»؛ «معينی کرمانشاهي»؛ «بيژن ترقي»؛ «شهرآشوب»؛ «تورج نگهبان»؛ «کريم فکور»؛ «سيمين بهبهاني»؛ «بهادريگانه»؛ «ابوالقاسم حالت»و...آثار ارزشمندی ارايه دادند.
تصنيف «مرغ سحر»از ملک الشعرای بهار»که آهنگ آن را«مرتضی نی داوود»ساخته و با صدای زيباي«قمرالملوک وزيری»خوانده شد از کارهايی بود که بعد از گذشت اين همه در دل مردم جای دارد و زمزمه میشود.
«گلهای رنگارنگ» نيز که به سرپرستی «داوودپيرنيا» از سال ۱۳۳۵در راديو شروع شد و بعد گلهای ديگر از جمله «صحرايي»؛ «يک شاخه گل»؛ و «برگ سبز»هرکدام کمکهای زيادی در تکامل و تداوم ترانه و ترانهسرايی در ايران کردهاند.
ازسال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ کارهای خوبی به همت کسانی چون «فرهادفخرالديني»؛ «پرويزمشکاتيان»؛ «محمدرضالطفي» و «فريدون شهبازيان» و...شد. از خوانندگان اين دوره نيز میتوان به «قمرالملوک»؛«ملوک صحرايي»؛ «جوادبديع زاده»؛ «تاج اصفهاني»؛ «روح انگيز»؛ «بنان»؛ «دلکش»؛ «داريوش رفيعي»؛ «محمدنوري»؛ «پروين»؛ «پوران»؛ «ايرج» و...نام برد
ترانه در واقع عروض وقافيه ندارد و تابع آهنگ است و اگر هم قافيه و عروض داشته باشد بنابر تناوب آهنگ تغيير میکند و وزناش با آهنگ؛ کامل میشود.
بعضی از ترانهها حتا؛ عکس العمل توده مردم در برابر مستبدان و حاکمان ستمگر را در خود دارند که «احمدشاملو» در اين زمينه کارهای درخشانی دارد.
و...سرانجام
هرچند از عمر ترانه و تصنيف به صورت امروزی؛ چندی نيست که میگذرد؛ اما از طرفی به خاطر استقبال مردم و از طرفی ديگر به وجودآمدن نسل جديد ترانهسرايانی چون «شهيارقنبري»؛ «هماميرافشار» و «اردلان سرفراز»و...که در اين ميان قنبری از موفقترين آنهاست ترانه رشد نسبتا خوبی داشت .
گفتيم در يک ترانه احساس و فرياد يک ملت نهفته است و با توجه به گذشته پربار ترانه – از ترانههای عاميانه مردم گرفته تا ترانهسرايی به صورت جديد که البته شکل ادبیتر همان ترانههاست - وقتی به کارهای به شدت سطحی و وابسته اخير نگاه میکنيم جز اظهار تاسف کاری از دستامان بر نمیآيد.
هياهوهای اخير با تمام خوانندههای فراوان اما بیخاصيتاش؛ البته موجی است که طبعا چند صباحی عمر نخواهدکرد و ترانه به خاطر همان خصلت مردمیاش ؛هم چنان در دل مردم میماند؛ زمزمه میشود و به حياتاش ادامه خواهدداد و اميدواری میدهد تا بار ديگر شاهد آثاری چون «کوچه»ی شاملو يا«دوماهي»شهيارقنبری »و حتا صداهای ماندگاری چون «فرهادمهراد»؛«فريدون فروغي»و...باشيم.
- یا ابولفضل العباس!
و... مرد ی که می رفت یا رفته بود و تنه زده بود یا می زد به دخترکی یا دختری یا زنی یا خواجه ای یا... که هرباربرمی گشتند یا برگشته بودند چیزی بگویند. فحشی، بد و بیراهی یا شاید لیچاری که نگفتند. رفته بود. و... من که می دیدم تابوت را روی پاهایشان و سرها که روی زمین کشیده می شد یا نمی شد :
- بر جمال محمدوآل محمد...
که چشم ام افتاد به گوش ها که دراز بودند و بی قواره و جای پا ها را انگار گرفته بودند. بعضی درازتر و بعضی کوتاه تر که تعجب کردم و نکردم ودست کشیدم روی گوش هایم و دست کشیدیم روی گوش هایمان و دست کشیدی روی گوش هایت. اندازه ی واقعی گوش ها یادم رفته بود.
{۲۷ سانت طول ۲۷ سانت پهنا ۲۷سانت عمق [
که دیگر صبر نکردم وآمدم بیرون و فکر کردم خواب می بینم یا خیال می کنم خواب دیده ام.
] - قبلن ها عمق اش بیش تر بود ، نه ؟[
نمی دانستم. همه چیز قاطی شده و به ذهن ام فشار آورد ه بود:
- اگه همه چی خراب بشه... اگه همه چی درست بشه... اگه من، تو بشم یا اگه تو، او بشی یا که ما...!
و... این طور بود که می رفتیم واین طوربود که می رفتی و این طور بود که می رفتم و فلسفه می بافتیم برای خودمان، خودم وخودت که صدای پیرمرد ژولیده ای ذهن ات را می گیرد:
- به من بی نوا...!
که می بینی مردی ازکنارجمعیت دست می کند جیب چپ جلیقه اش که دخترکی ژولیده تر دست اش را می کشد :
- من که بی نوا ترم!
و یکی دیگر که می گوید من که عاجزترم و یکی دیگر من که افلیج ترم و یکی دیگرمن که...!
سعی می کنی تلاش مرد جلیقه پوش را ببینی که دارد خودش را خلاص می کند و حتا ماشین حساب ات را از جیب بغل شلوارت درمی آوری که حساب کنی چه قدر طول خواهد کشید تا او بتواند رهایی اش را به دست آورد و بعد که صدای اش تو را می گیرد:
- رنگا سیاه سیاه اند یا سفید سفید... آبی آبی ا ند یا قرمز قرمز، زرد زردند یا...
و صدای اش که قاطی صدای آدم های تابوت به پا می شود:
- اگه مسلمونی بلند بگو...!
و من که هنوز در عجبم یا متعجب بودم یا شدم ، یک راست می روم طرف زن لچک به سری که آن سو تر نشسته و فال می گیرد. قفس قناری جلویش است با برگه های فال و صدای بلندش که می گوید بیایین فالتان بگیرم! جوان است با چشم های میشی روشن و صورتی گیرا که رو به مرد رهگذرمی گوید پیشونی بلندی داری ، بیا این حیوون آیندت سیت می گه و من که دست ام را می برم طرف گوش اش که روی زمین بود وسرش را همراه گوش دیگرش نگه می داشت و پاهایش که چهار زانو روی هوا جمع شده بود و مواظب تا دامن اش نیفتد و تو که از چشم بعضی جوان ترها می خواندی حسرتی را که به دلشان مانده بود و منتظرحادثه ای بودند که هنوز اتفاق نیفتاده بود و من که دست می برم طرف گوش زن فال گیر و او که گردن می کشد:
- برو گم شو بی حیا!
سربرمی گرداند و می بینم مرد رهگذر لبخند به لب دارد مرد پاندول دارمی خندد و مرد جلیقه پوش قهقهه می زند. وارونه اند انگار. سرهایشان پایین و پاها رو به بالا. مثل آدم های تابوت به پا و مثل زن فال گیر و مثل... و ریش بلند مرد پاندول دارکه جارو زده بود یا می زد مسیری را که آمده بود یا می آمد و راه باریکه ای درست کرده بود یا می کرد توی مسیراش برای عبورومرور مورچه ها یا سوسک ها لابد و... دور شدم . پاهایم به چیزی گیر کردند و با سر افتادم روی زمین. گفتم لعنتی !و خودم را جمع و جور کردم و راه افتادم و تابوت را می دیدم که روی پاها قل می خورد و یک بار نزدیک بود بیفتد که پای درازی نگه اش داشت. پایی که انگار از چوب ساخته شده بود. سردرمغازه ای پارچه ای آویزان بود .خواندم میلیونر های جهان متحد شوید و کلمات توی ذهن ام می چرخید یا می چرخیدند فاحشه های جهان... چرخ و فلک شده بود یا می شد ذهن ام انگار. نمی دانم مرد ساعتی از کجا فهمید و گفت چقدر دل ام می خواست سوار چرخ و فلک بشم ... و صدای اش که قاطی صدای نوحه شده بود:
- یا مظفر الانصار... یا مدبر الادبار... یا مکدر الاحرار...!
وهمین طورمانده بودم چه بکنم و چه نکنم که طرف چپ کره مغزم افتاد توی باریکه راهی که به ناچار رفتم دنبال اش و بعد رفت پشت لحظه هایی از جنس شب...!
] – کله لچک به سر، چرب و کثیف، از دل خاک زده بود بیرون!
- دهن اش بسته بود اما لبخند می زد انگار.
- بیچاره هرچی حال کرده بود ازدل و روده اش آورده بودن بیرون.
- کیا؟
- ترس رو تو صورت اش می خوندی؟
- گفتم کیا؟
- یه کله بود دورش گوش تا گوش وایستاده بودن از زن و مرد، پیرو جوون، بعضیا چیزی تو دستشون وآماده!
- نگفتی؟
- اول یه سنگ بود، بعدش یه قلوه سنگ ، بعدش هجوم سنگ ها، بعدش پاره آجر، بعدش کوه سنگی ... [
کتاب فروشی پر زرق و برقی چشم ام را گرفت. رفتم تو. بزرگ بود و پر از کتاب. عنوان کتابی را خواندم انسان روح است نه جسد و کلمات که وارونه شدند. مثل وارونگی یا وارونه دیدن...
- انسان چس است نه گوز!
با کلمات بود که عشق بازی می کردم و بعد یکی دیگر: آن چه تمام همسران باید بدانند وخواندم: آن چه تمام خران ...!
صفحه اول کتابی را باز کردم: در زندگی رخت هایی هست که نمی شود آن را به کسی داد تا بشوید و نیشم که تا بناگوشم باز شد یا می شد یا شده بود ] امان از وسعت این فعل ها [ شنیدم یکی گفت کتاب سیری چند؟ جوانی بود که می گفت و گفت دوسیر کتاب بده ازاون خوباش باشه ها! رفتم جلو و به فروشنده گفتم چه باید کرد رو داری هردو زل زدند به هم. دیدم فایده ای ندارد و زدم بیرون. صدای نوحه به یک قدمی ام رسیده بود:
- یا رحیم و یا غفور، یا جلیل و یا خلیل، یا اسیرو یا عبید ، یا ...!
آن هایی بودند که تابوت را می برد ند. جمعیت با هر قدم صلوات می فرستاد:
- بر جمال محمد و آل محمد...!
آن قدر نگاهشان کردم که حواسم پرت شد و گذرم افتاد به خیابانی که خط کشی شده بود. شاید آن ها هم حواسشان پرت شده بود و گذارشان افتاده بود به آن خیابان.
]می دونین که توی این خیابون باید درست ازروی خط رد بشین ...[
و جمعیت که پشت سرهم به صف شده بودند تا به چپ و راست و... افتادند.
- گردش به چپ... پونصد تومن جریمه...!
ماشینی بود که مثل برق جلوشان سبز شد ه بود. وارونه بود. سقف اش روی زمین وچرخ هاش رو به بالا.
مرد پاندول دارگفت حالا نمی شه؟
آن که کنار راننده نشسته بود وزغی بود سبزرنگ وگفت چک و چونه فایده نداره، بدین و خودتونوخلاص کنین...
مردجلیقه پوش گفت آخه...
وزغ حرف اش را برید:
- هرچی وایسین جریمه تون بیش ترمی شه.
دیدم لبه ها ی سقف ماشین درست روی دو خط خیابان قرار دارند. مرد پاندول دار به ناچار دست کرد جیب اش. آسمان انگار بغض داشت و می خواست بترکد. مثل غبغب وزغی که کنار راننده ی ماشین نشسته بود که نزدیک بود بترکد اما هنوز نترکیده بود...
... هنوزچند قدمی نرفته بودند که با مردی سینه به سینه شدند.
مرد رهگذرگفت تو دیگه از کجا پیدات شده، حالا چی کار کنیم؟ واو که بی مقدمه گفت اونو ندیدین؟ مردی بود با سبیلی پر پشت و زرد و قدی دراز. گفت اونو ندیدین که ازاین جا رد شده باشه؟ و مرد پاندول دار که گفت ازکی صحبت می کنی؟ کیو باید می دیدیم؟ گفت اونی که سبیلی پرپشت و زرد داشت... موهاشم یه ور کرده بود و قدشم درازبود... ترو خدا اگه دیدینش بهم بگین... خیلی وقته دنبالش ام مرد رهگذرگفت من که نمی فهمم مرد جلیقه پوش اززیرتابوت گفت سردرنمی آرم مرد پاندول دارگفت عجب گیری کردیم! و او گفت حتمن باید پیداش بشه... می دونین... اولش به ما گفتن فکرشو نکنین... گفتن پیرمی شین و از این حرفا... بعد دست کرد جیب بغل اش و عینک ته استکانی اش را در آورد و به صورت اش زد تا آدم ها را بهتر تشخیص دهد گفت بهم می آد، نه ؟ مرد رهگذر گفت ببینم، موهات واقعی ان؟ که خندید و شاید هم لبخند زد و گفت کلاه گیس اش خیلی خوبه... اگه بخواین آدرس مغازه اش رو بهتون می دم تا شما هم بخرین... بعد به یکی از پاهایش اشاره کرد و گفت تازه، ازهمون مغازه، یه دونه پا هم خریدم ... از کار خونه ی جی . ات... نمی دونم چی چیه؟ بعد به یکی از چشم هایش اشاره کرد و گفت یه چشم هم خریدم... رنگش آبیه... از کارخونه ی... اسم اش چی بود؟ بعد به یکی از دست هایش اشاره کرد وگفت ازهمون مارک، یه دست هم خریدم... ببینین چه قدر بهم می آد... اسم کارخونه اش...!
حوصله ی همه سر رفته بود.
مرد پاندول دار گفت ما می شینیم تا تو از رومون رد شی... می بینی که چاره ی دیگه ای نداریم...
]چرا مرد مونتاژی نمی شینه تا اونا رد بشن... این جوری که خیلی راحت تره [
و آن ها نشستند و او رد شد وهمان طورکه می رفت گفت یادتون نره اگه دیدینش بهش بگین چند ساله آزگاره دنبالشم ... نمی دونم شاید م خیلی ها دنبالشن
راه افتاده بود و آن ها که برگشتند وغوز پشت اش را دیدند که مارکی رویش بود و صدایش را که هنوزمی آمد شنیدند:
- شایدم الان جایی وایستاده یا نشسته... پشت درختی... دیواری، چیزی... و شایدم داره به ریش همه مون می خنده ... ولی کورخونده، بالاخره پیداش می کنم و اون وقت...
و همین طور که می رفت خواند:
- خارمن مال خودم نیست، مال ظلمای کویره... پس ببخشین اگه به لباستون می گیره...
] بی چاره زده به سرش... اونم وقتی که تو این دوره زمونه یه دیگ کشک بهت می دن و می گن برو عمو... برو خدا روزیتو یه جای دیگه حواله کنه یا به خاطر کشیدن یه نخ سیگار یا پیدا کردن یه چوب کبریت یا هر کوفت و زهرماری دیگه ای ساعت ها باید لا به لای ماشینا و ترافیک گیر کنی و علاف بشی ...[
مرد پاندول دارهی زنگ می زد:
- کوکو...کوکو...کوکو
آن قدر که نفهمید چه وقت از قافله عقب افتاد. نگاه اش را که به اطراف انداخت ساختمان های بلندی را دید که قبلن ندیده بود یا دیده بود و توجه نکرده بود یا توجه کرده بود و حواس اش نبود و یک لحظه کوکو کردن یادش رفت. انگار برایش عجیب بود این ساختمان ها. به خودش گفت توی این خونه ها، حتمن آدمایی زندگی می کنن که خیلی بهشون می چسبه نفس کشیدن، تا بتونن روی مبلاشون لم بدن وبگن خونه ی من... زن من ... بچه ی من.... ماشین من... فکر من... هنر من... مستراح من... گه من و بعد که...!
خسته شده بود دیگر. روی خط خیابان به پهلو دراز کشید. سمت چپ کره ی مغزش بود که او را با خود برد:
]- خجالت نمی کشی ؟ کسی که درد رومی شناسه درمونشوهم می دونه...
– درمون؟ درد؟
- روزایی رو به یاد بیار که...
– چی می گی واسه ی خو دت؟ چه قدر زر می زنی؟
- رنسانس فکری می دونی چیه؟ [
مرد پاندول داربه پهلو درازکشیده بود روی خط خیابان. دید چند نفردو طرف اش کیپ هم ایستاده اند و دنبال مرده ای می گردند تا تابوت خالی را که روی پاهایشان قل می خورد پرکنند و من چیزی توی ذهنم ماسیده و گیرکرده بود. مرد پاندول دار که به پهلو درازکشیده بود روی خط خیابان شبیه خمیر شده بود. خمیر ساعتی و پاندول دار و گلوله شده و ورز آمده که لابد دنبال تنورهم می گشت و صداها که هنوزمی آمد :
- یا مسبب الاسباب... یا مصورالاصوار ...!
چیزی نمانده بود عق بزنم. نزدم. فکرکردم برگردم و... برگشتم. صدای پارس سگ هایی قاطی صدای وزغی شده بود و از جوی آبی انگارمی آمد.گم ونا پیدا... برگشتم و سعی کردم به هیچ چیزجز قبرفکرنکنم!
آن قدرنخورد که ترکید و تازه فهمید چه قدر زیبا شده است. موزه ها هجوم آوردند تا ببرندش و... بردند و من آن جا بود که دیدم چقدر زیبا شده است. مثل فرشته ها... شاید کوپید و یا ونوس... نمی دانم. همان طورکه نمی دانستم اوشبیه فرشته ها شده یا فرشته ها شبیه او. هرچه بود زیبا بود. صورتی ترکیده با چشمانی از شکل افتاه و چهره ای سرد مثل یخ، با موهای خرمایی رنگ که چند تار کوچک اش از گوشه ی روسری زده بود بیرون و گره روسری زیرچانه وبدنی تکه تکه شده و... من که می دیدم هرتکه اش مثل لخته های خون چسبیده روی تابلو و... می شنیدم حرف هایی را که دوروبرتابلو زده می شد.
- مثه لاشخورا می مونه!
- حیف لاشخور، صورت اش شبیه بوزینه هاست.
- می گن شکنجه می کرده همه رو!
- جنایت کار فاشیست.
- تیر خلاص ام می زده انگار.
- هیتلر... موسلینی... پینوشه...!
و... من که نمی دانستم چه حالی داشتم رفتم تو کوک او. هرتکه اش حرف هایی داشت که باید شنیده می شد...!
داشت یانداشت دیدم که رفت پیش متصدی موزه و گفت می شه اون تابلوی کلاژ رو با خودم ببرم. براق شد توی چشم هایش.
- این جا موزه است نه عتیقه فروشی! می خوای چی کار؟
- هیچی... می خوام داشته باشم اش...!
دروغ می گفت. خودم شاهد بودم که چه طور با ولع نگاهش می کرد. با همان نگاه اول عاشق اش شده بود. عاشق هرتکه اش به خصوص تکه ای را که خاص او بود و گوشه ی تابلو مثل یک کویر داشت می خشکید. همان طورکه عاشق نگاه سردش شده بود یا بدن اش که ترکیده بود و می توانست همه جایش را ببیند. بدون واسطه، تک تک یا جفت جفت... ومتصدی موزه که سگرمه هایش رفت تو هم و سر تاس اش که ا فتاد توی حساب و کتاب های دفتری که جلویش بود مثل این که بگوید اصلن امکان نداره یا برو گمشو بابا حوصله داری یا تو دیگه چه جونوری هستی یا از کدوم جهنم دره ای پیدات شده...!
کله ی تاس اش حسابی سرخ شده بود ازبس جمع و تفریق کرده بود. - این که بردن اش ضرری به کسی نمی رسونه!
و او که داشت با ماشین حساب اش ور می رفت سر تاس اش را خاراند:
- هیچ می د ونی اون تابلو سیاسیه.
- خب باشه سیاه و سفید یا رنگی چه توفیری به حال من داره، مهم اینه که داشته باشم اش!
فرقی نمی کرد. اینرا او هم می دانست یا فکر کردم می داند یا حس کردم باید بداند. حضور نوعی بی تفاوتی که در چهره ی ترکیده اش موج می زد. همان طور که برای مرد عاشق هم جالب بود.
]- از کجا حضورش رو حس کردی یامی کنی؟
- نمی دونم من مامورم و معذوربهم گفتن این جوری بنویس من ام اطاعت می کنم یا کردم یا خواهم کرد همین و بس.
- اشکال کار تو همینه دیگه، هر چی می گن چشم بسته اطاعت می کنی . - من اطاعت نکنم یکی دیگه هست که این کار رو می کنه و ممکنه بیاد پیش تو.
- بازم داری اشتباه می کنی.
- بابا دست از سرم بردار و منو از نون خوردن نینداز[
و... این جا بود که دهان به عنوان اولین سخنگو به حرف آمد.
]- می گن توی صحرای محشر هم این جوریه [
گفت اطاعت کورکورانه؟
مرد عاشق گفت تو از کجا می دونی ؟
- من ام چون اطاعت نکردم به این روز افتاده ام.
- اشکالی نداره تازه قشنگ ترم شدی.
- ازنخوردنه!
- نخوردن؟
- آره ،27 ساله که هیچی نخوردم.
- ولی من شنیدم اگه چیزی نخوریم از قیافه می افتیم و اونقدرلاغر می شیم که حتا ممکنه بمیریم!
- رویین تن شدن می دونی چیه؟
- فکر می کردم که این چیزا فقط مال افسانه هاست، چه می دونم شاهنامه و ازاین حرفا.
- ما هم جزیی ازافسانه ی زندگی هستیم دیگه.
- عجیبه نه؟
- توی دنیا اون قدرچیزای عجیب تر هست که این یکی توش گم شه!
و... انگار یاد چیزی افتاده باشد لبخندی زد که لبخند نبود. دهان از شکل افتاده اش بود در گوشه ای از تابلو که کج شده بود.
- مثه اونی که همش دوست داشت به دیگرون کمک کنه اما بدجوری له شد.
- کمک کرد؟
- تو چی فکر می کنی؟
فکر نمی کرد... از او خواست تعریف اش کند. به نظرش موضوع جالبی می آمد و او که تعریف کرد... اما نه حالا!
این را که مرد عاشق شنید خنده اش گرفت. تکه ای که خاص زن ترکیده شده بود گفت چرا می خندی مرگ یه نفر که خنده نداره! و او معذرت خواهی کرد. سر، که پایین تابلو بود بهش اشاره کرد و گفت دیگه وقت رفتنه تو که نباید این وقت شب ییرون باشی، برات حرف درمی آرن و او گفت دیگه وقتشه برگردم، دیرم شده.
مردعاشق گفت منم یه همسایه دارم که می خوام اینو براش تعریف کنم شاید درس عبرتی واسش باشه.
- ولی من که هنوز جریانش رو تعریف نکردم تو از کجا می دونی؟
- ازکسی که داره می نویسه شنیدم.
بعد مکثی کرد وسرش را انداخت پایین و گفت می دونی، من تازه بهت عادت کردم، اگه می شه نرو.
- زیاد طول نمی کشه زود برمی گردم آخه قراره صبح به صبح منو بیارن این جا تا همه ببینن کسی که چیزی نمی خوره چه جوری می شه، شب که فایده نداره اما من صبحا فقط حسرت ها رو می بینم که توی چشم ها موج می زنه به خصوص جوونا.
- شب و روزش رونمیدونم. اون چیزی که فعلن برام مهمه وجود توئه و این که نمی تونم دوریتو تحمل کنم.
- به همین زودی بهم عادت کردی؟
- این رسم روزگاره.
- اما یادت باشه توی این رسم و رسوم، آهسته رفتن عاقلانه تره، اونا که با سرعت می دون سکندری می خورن.
- ما چه یواش بریم چه تند سهم مون تشنگیه، اونم توی این زمین پرآب.
- این رسمشه ،همیشه این ولکانه که همسر ونوس می شه.
- پس می ذاری باهات بیام؟ فقط امشب، شاید راحت شدم.
- ولی اگه بفهمن چی؟
- یواشکی می آم بعضی وقتا لازمه قوانینو زیر پا بذاریم.
] قوانین. رسم ورسوم. آداب[
- نکنه ازم متنفری؟
- نه...ولی اون چیزی که حالمو بهم می زنه مالکیته، این که متعلق به کسی باشی، وقتی رفتی باید منو فراموش کنی.
و... این طور شد که مرد عاشق شروع کرد به چانه زدن و همین طور گفت و گفت تا این که رسیدند و تا رسیدند دید همه جا تاریک است... و ترسید. زنی که ترکیده بود دلداریش داد وگفت من 27 ساله اینجام.
- مرد عاشق گفت لب هم گفته 27 ساله هیچی نخورده.
زن گفت تا موقعی که ترکیدیم با هم بودیم.
که یادش آمد او20 سال بیش تر ندارد واین را گفت که ناراحت شد و گفت 19 سال.
- حالا چرا ناراحت می شی خب 19 سال!
- من این جا به دنیا اومدم با تکه های دیگر، وقتی توی شکم مادرمم بودم این جا بودم و قبل ازاون توی کمر بابامم بودم این جا... همه ی اینارو جمع بزنی و چرتکه بیندازی می شه 27 سال.
- زیاده نه؟
- نمی دونم .
حس کرد مرد عاشق که ببوسدش و راه باریکه ای را جست و جو کرد. احساس شیرینی بود انگار که توی آن تاریکی می چسبید. من هم فهمیدم که نمی خواهد از دست اش بدهد و این بود که حس اش را به او گفت که گفت هنوز زوده بذار موقع اش برسه پرسید کی؟ گفت صبرکن بهت می گم.
- نمی تونم صبر کنم حداقل می خوام بدونم کی؟
و این طور شد که زن گفت هر وقت تو هم مثه من ترکیدی... و مرد عاشق از آن به بعد بود که سعی می کرد تا چیزی نخورد.
گوش بود که به حرف در آمده بود:
- چه لذت بخشه اون چیزی که حکایت شده. توی این قصه هاست که سرچشمه های طبیعی بسیاری از احساس های ریشه دار و عواطف و خصایص فهمیده می شه! این که دررو هیچ وقت نباید بست، قانونه. مثل اون روزی که درهارو بستند.کسایی که چیزی تو دستشون بود وآماده تا بی نظمی صورت نگیره!اونا باورشون شده بود مجری نظم و قانونن و چند مجری که زن را با خود برده بودند. زنی را که هنور نترکیده بود. مثل مرد عاشق که هنوز عاشق نشده بود و همه که فکر می کردند آن ها جنایت کارن... . ]شورشی... راهزن ... چپی... خدانشناس...کمونیست[
برای چندمین بار روی زمین نمناک و متعفن نشست و این بار سرش را میان دست هایش گرفت. تازه ترکیده بود بس که نخورده بود و هر تکه اش در گوشه های اتاق پخش وپلا بودند و لب که روی تخت به جنبش در آمد:
- بی شرف های رذل!
سیگاری را که چند لحظه پیش دست ها روشن کرده بودند روی لب ها می سوخت . چشم ها گوشه ای خیره به نقطه ای مانده بودند و صورت میان دست ها گیر افتاده بود گوشه ی دیگراتاق و فکر گوشه ای دیگر، خاطرات دور و نزدیک را مرور می کرد. دست ها زیرسر خسته شده بودند انگار. پاها بدون تنه در امتداد دیوار، همین طوراتاق را دور می زدند. دیوارها خاکستری بودند. این را چشم ها در گوشه ای می دیدند و گوش ها که درموقع ترکیده شدن زن، روی دستگیره ی در آویزان مانده بودند، صداهایی را می شنیدند که از بیرون می آمد. انگار چند نفر با هم دعوا می کردند و این دعوا با ناله هایی در هم آمیخته بود و صدای فحش های رکیک که از نقطه ای دورتر شنیده می شد و گوش ها که سعی می کردند این ها را نشنوند. می شنیدند. طول وعرض اتاق آن قدر کم بود که سر، خیلی زود گیج رفت و از پاها خواست تا دیگر راه نروند. لب ته سیگار را انداخت جلوی پاها تا خاموش اش کنند. خاموش کردند و بعد گوشه ای چمباتمه زدند وسر، که توانست فرصتی بیابد تا درنیم چرت اضطراب انگیز فراموشی فرو رود!
...دیوارهای اتاق پر بود از نوشته. نوشته هایی سه کلمه ای که با خطوط کش و قوس داری نوشته شده بودند. بعضی هایشان به مرور زمان از بین رفته بودند و خوانده نمی شدند. گوشه ای، چشم ها کنار تخت زور میزدند تا لب سه کلمه روی دیواررا نخواند. ولی ناخودآگاه ازروی عادت می خواند و در این جا تنها، تکه مخصوص که زیر تخت مانده بود تکانی می خورد و... حسرت! هر روز سه کلمه اضافه می شد. این را من هم متوجه می شدم و او هم که بالاخره آمده بود و دیگر به تاریکی عادت کرده بود. کم کم دیوارهای اتاق پر شد از این سه کلمه ی ناخوانا و... کم کم برای چشم ها و لب ها تکراری وملال انگیز شده بودند. مثل صدای رفت وآمد موش ها و همنشینی باسوسک ها که اوایل باعث سرگرمی اشان می شد. پاها که خسته شده بودند گوشه ای دراز کشید ند و دست ها صلیب واررفتند زیر سر. وزوز مگس چاق و چله ای که ناگهان از مقابل چشم ها می گذشت توجه همه ی تکه های بدن زن را جلب کرد. پاها جمع شدند توسینه که به دیوار چسبیده بود که تنه خودش را بالا کشید و به دیوارتکیه داد. هوا تاریک تر شده بود. مغز سعی می کرد خود را آزاد بگذارد اما ناخودآگاه فکرهای جدید به طرف اش هجوم می آوردند.
یکی از دست ها روی پیشانی سررفت و چشم ها که ازروی تخت ، سقف را می نگریستند ریز شدند. سطح سقف، کوچک شد و پایین آمد. چشم ها گشوده شدند و بعد یک بار دیگر ریز. چند باراین عمل تکرار شد. خسته شدند. به پهلو دراز کشید. آرنج دست به صورت قائم زیر سر رفت. پاها توی شکم جمع شد. دست رفت تا سیگاری بردارد. بسته سیگار خالی شده بود. کلافه شد. ویرش گرفته بود تا هر طور شده سیگاری بکشد. پاها بلند شدند تا دست ها بتوانند ته سیگارهایی را که رو کف اتاق پخش بودند جمع کنند. بعد نشستند. یکی را روشن کردند. لب به اندازه ی یک پک کشید. خواست پک دیگری بزند که سوخت. ته سیگار دیگری. دهان تلخ شد. گس. باز لب سوخت. چیزی توی ذهن جوشید مثل آبی که دردیگ بجوشد. لب باید آخرین حرف رامی زد... تکه ای که زیر تخت بود مانند کویری شده بود که به قطره های باران احتیاج داشت تا زنده شود.
از لب خواسته بود که تعریف اش کند و او که تعریف کرد و گفت قبل از این که بترکیم همسایه امان بود. گوشه ی اتاق. ازاونایی که پرداشتن، پیربا موهایی بلند که تا روی پرهاش می رسید. تازه از مستراح مهاجرت کرده بود. مثه این که خونه اشو تو چاه مستراح خراب کرده بودن واومجبور شده بود کوچ کنه گوشه ی اتاق بلکه آلونکی برای زندگی بسازه که... ساخت. تنهای تنها و از اونجا که درد غربت و مهاجرت رو می دونست، سردر آلونک نوشت ورود برای همه آزاده، ازهرکجا که باشین میهمانین...!
غصه اش توی زندگی یه چیز بود. این که بتونه به همه کمک کنه. برای این کار برنامه ریزی هم کرده واسم اش روگذاشته بود«هر وقت صبح بیاد!»
چرا این اسمو گذاشته بود؟ چون همه اش منتظر بود تا صبح بشه.اون معتقد بود هیچ وقت عاقبت کار معنایی نداره یا نمیتونه داشته باشه. می گفت نجنبی می جنبوننت...!
یه روز مثه همه ی روزا یه نفر که غریب بود و شنیده بود اون به همه کمک می کنه رفت پیش اش. پرسید از کی این جوری شدی گفت ازوقتی مهاجرت کردم گفت تا حالا سرت دردگرفته گفت آره، بعضی وقتا شدیدترم می شه و اون که مثل همیشه حس همدلی اش گل کرده بود گفت مثلن الان درد میکنه؟ گفت یه خورده گفت تموم مشکل تواینه که زیادی فکرمیکنی و این باعث شده تا به عاقبت کارات بیندیشی بعد گفت غصه نخور الان درست اش می کنم گفت ولی من که غصه نمیخورم. این جا بود که روی لبه ی تیغ قرار گرفته بود و باید خیلی زود تصمیم اش را می گرفت و اوصبر نکرد تا تصمیم بگیرد و دست به کارشد. معتقد بود توی کمک کردن یه لحظه رو هم نبایدازدست داد و رفت توی خونه اش و چند لحظه بعد با یه شش لول برگشت و تا خواستیم بجنبیم شش لول رو گذاشت روی شقیقه اش که صداش تا هفت آسمون رفت. بعد دستاشو مالید و گفت هی، سرت آروم شد؟ و وقتی دید واقعن آروم شده و درد نمی کنه وجدان اش راحت شد. نفسی از ته دل کشید و رو کرد به من و گفت اون چیزی که بهش نیاز دارم کمک کردنه!
و اینطوری بود که با یه برنامه ریزی درست و دقیق که مولا درزش نمی رفت باعث کمک کردن به دیگرون می شد. بعد شم خدا رو شکر می کرد که تونسته خدمتی هر چه قدر کوچک و ناقابل به دیگرون بکنه. عاقبت اش چی شد؟ هیچی ، می دونی که همیشه خوبا زود از دست می رن و وای نمی ایستن تا نتیجه کارای خوبشونو ببینن. اونم زد رفت. کسی که هیچ وقت بدگمونی به خودش راه نمیداد. دانا بود و مهربان و همیشه هم هواخواه صلح و دوستی و آزادی و دمکراسی و جایی که همه بتونن به همدیگه کمک کنن مثل خودش. کمک کردن مطلق با یه عشق به تمام معنی به همه. اما این روح برگزیده از اون جا که سردر آلونک اش نوشته بود از هر جا که هستین روی چشم ام جا دارین یا یه چیزی شبیه این، جونشو به خاطر آرمانش از دست داد. چرا؟ تو فکر می کنی اولین کسی که به این دعوت پاسخ داد کی بود،ها؟
صاحب اتاق که همیشه عصبانی بود و دری وری زیاد می گفت و ازمن هم زیاد خوش اش نمی اومد و وقتی ترکیدم و تکه تکه شدم فقط ازیه جام خیلی خوشش می اومد.
وقتی نوشته رو خوند، تازه همه چیزوفهمید و از اون جا که کاری جز اطاعت کردن بلد نبود مثه خونه خودش وارد اون جا شد و توی یه چشم به هم زدن با پا له اش کرد و دل ورودشو آورد بیرون... به همین سادگی و من که فقط صدای له شدن همسایه ام را شنیدم :
- قرچ قرچ، فش.
صبح روز بعد در روزنامه ها خواندم مردی که عاشق زن نقاشی شده دریک تابلوی کلاژ شده بود به جرم سرقت از موزه شهر توسط پلیس دستگیر شد .
سال های سال
گرم کار خويش بود
ماچه حرف هاکه می زديم
اوچه قصه هاکه می سرود
آن چه چهره هايی را درهمه ی زمينه های ادبی ماندگار می کند؛ نه فقط کاری است که انجام می دهند يا داده اند؛ بلکه نوع شخصيت و انديشه و وجوه تفکرشان است که انگار تمامی ندارد.چشمه های جوشان معرفت وکلام وآگاهی با شخصيت هايی صميمی و دوست داشتنی که به حق آبروی جهان وبشريت اند.
«غلام حسين ساعدي»با نام آشنای «گوهرمراد»به حق گوهری است فروزان درادبيات ايران که درمدت عمرکوتاه اما پربارخويش چون گلی به عطرافشانی پرداخت و رايحه ی عطرش رابه تمام نقاط کشور و به دورترين روستاها پراکند.او يکی ازهمين چهره هايی است که با قلبی پرازعشق به وطن و مردم باهمه ی نامهربانی ها؛زيست و کارکرد.چراکه به اين سخن «خسروگلسرخي»معتقدبود:
«واين دريغ هست اما
روزی که خلق بداند
هرقطره خون تو محراب می شود»
هر اثر هنری به طورکلی؛ در ارتباط باجهان بيرون وجهان درون خود؛شکل می گيرد.به عبارتی ديگر خالق يک اثرهنری بنابر موقعيت های فرهنگی؛تاريخی واجتماعی ازجهان و از اثر هنری ؛درک و معناهايی متفاوت دارد و با عينيت بخشيدن به اين معناها به اعتلای فکر و وجدان بشر؛هم درسطح جامعه ی خود و هم به طورعام درجهان می پردازد.به همين جهت است که بسياری از آثار هنری به سبب درک نادرست اين موضوع نه تنها با مخاطب؛ بلکه با خالق اثرنيز ارتباط نيافته ؛ به زودی ازحافظه ی تاريخی و ادبی مردم محو می شوند و باز هم به همين جهت است که آثاری فرازمان و فرامکان می شوند.زيرا نه فقط به هستی انسان ؛بلکه به وسعت زمين باهمه ی موجودات اش می انديشند.
بايد توجه داشته باشيم که آثار هنری ؛با توجه به اين که تاچه حد می توانندبه پرسش های انسان ازهستی پاسخ دهندقابل نقد و بررسی اند. درست به همين علت است که ساعدی وآثارش را در زمره ی آثارملی که قابليت جهانی شدن رادارند می گذاريم.ساعدی درزمره ی نويسندگانی است که با درک روانشناسانه ی جامعه به درک جامعه شناختی انسان ايرانی توجه دارد.
اين را هم بگوييم اگربه پاس داشت ياد ساعدی می پردازيم نه فقط ذکرتاريخ تولد و مرگ اش است ويا اين که چه زمانی ازدواج کرده يا نکرده و...بلکه به سبب ضرورتی است که برمبنای آن معتقديم اگر ادبيات ايران بخواهدچهره ای تازه ودرخورتوجه بيابد چاره ای نداردمگرنقد و بررسی آثارفرهنگی گذشته ؛نه به صورت احساسی بلکه به طورعلمی وديالکتيکی.
«غلام حسين ساعدي»دردی ماه سال ۱۳۱۴درتبريز به دنياآمد.پس ازسپری کردن دوره ی ابتدايی و متوسطه درسال ۱۳۳۴وارد دانشکده ی پزشکی تبريز شد و درسال ۱۳۳۸برای سربازی به تهران آمد و بعدها به تحصيل خود در رشته ی روان پزشکی ادامه داد.فعاليت های ادبی ساعدی خيلی زودآغازيد.درنوجوانی بانشريات «فرياد»؛«صعود»و«جوانان»آذربايجان همکاری داشت.آشنايی اوبا«صمدبهرنگي»؛«بهروزدهقاني»؛«کاظم سعادتي»؛«علی رضانابدل-اوختای-»ازطرفی؛ و ديگر شخصيت های ادبی وسياسی چون «جلال آل احمد»وتلاش های مقدماتی برای تشکيل «کانون نويسندگان ايران»و...درتکامل فکر و ذهن اش تاثير زيادی بخشيد.هرچند عمده فعاليت های ادبی ساعدی درحوزه ی نمايش نامه نويسی است و می توان او را به همراه «بهرام بيضايي»و«اکبررادي»طلیيه دارنمايش نامه نويسی ايران دانست؛امانمی توان و نبايد نقش به سزای او را در پيشبرد سير ادبيات داستانی ايران ناديده گرفت.قدرت بی چون و چرای ساعدی درساخت و پرداخت فضای عميق روستا ؛روابط آدم ها؛جهل؛خرافات؛فقراقتصادی وفرهنگی که گريبان گير اين آدم هاست -آدم هايی که درگيرروابط مکانيکی؛اداری حاکم برجامعه اند- غيرقابل انکار است.
اوهم چنين به سبب مشاهده ی فقر و روابط جابرانه ی «کار»و«کارفرما»-که براساس سود؛حول محور«پول»می چرخد-درکودکی ونوجوانی اش ؛به خوبی توانست رنج ودردمردم وطن اش ؛به خصوص روستاييان رابه تصويرکشد.
نمايش نامه های «بهترين بابای دنيا»و«چوب به دست های ورزيل»(۱۳۴۴)«پنج نمايش نامه ازانقلاب مشروطيت »(۱۳۴۵)«ديکته وزاويه»(۱۳۴۷)«پرواربندان»(۱۳۴۸)«گاو»(۱۳۵۰)-که ازاين اثرزيبا و به يادماندنی که تصويرگر روستاهای دربنداست؛فيلم زيبايی به کارگردانی «داريوش مهرجويي» وبازی درخشان «عزت الله انتظامی »ساخته شده -«ماردرمعبد»(۱۳۷۲)وداستان هايی چون «عزاداران بيل»(۱۳۴۳)«واهمه های بی نام ونشان» (۱۳۴۶)«ترس ولرز»(۱۳۴۷)«گوروگهواره»(۱۳۵۶)«تاتارخندان»(۱۳۷۲)و آثارفراوان ديگری ؛ازفيلم نامه هايی چون«فصل گستاخی »گرفته تا تک نگاری های اجتماعی ؛همه و همه از طرفی سخت کوشی وخسته گی ناپذيری نويسنده را می رساند و ازطرف ديگر به خوبی روحيه ی روستاييان بی پناه و رنج کشيده و شهری های درگير روزمرگی و درکل مسخ آدميان و سقوط اشان ؛ودريک کلام جامعه ی به شدت سنتی ؛وابسته و استثمارزده رانشان می دهد.
«ساعدي» در دوم آذر(۱۳۴۶)درغربت اجباری که هميشه ازآن می ناليد و دراثرخونريزی معده اردست رفت ودرگورستان «پرلاشز»پاريس کنار«صادق هدايت» آرميد.
سرخوردگی های اجتماعی دهه ی ۴۰؛دهه ی حوادث اقتصادی واجتماعی ؛دهه ی نوسان ميان سنت و اخلاق اشرافی و تقديرگرايانه اش که محصول جامعه ای فعودالی است و آغازمفاهيم مدرنيته که البته ازبالاتحميل شده ؛همه و همه مفاهيمی هستند که ساعدی درآثارش به جست وجوی ريشه ای آن پرداخته است.
اين پرمايگی و حتافعاليت های اجتماعی ساعدی که تابه حال ناديده گرفته شده به همان سان که فعاليت های ادبی اش درمحاق دوران؛ کمرنگ گشته ؛مارابرآن می دارد تا به حق ؛او را يکی از بزرگان ادبيات معاصرايران بدانيم وانتظارداشته باشيم ازطرفی بانقدی درست و ديالکتيکی ازآثارش وازطرف ديگر با نگاهی به آثار نويسندگان وطنی و فعاليت هايشان حداقل نيمی ازتوجهی که به نويسندگان غيروطنی می کنيم ؛به اين رادمردان اختصاص بدهيم.