


فرهنگ مردم؛
گنجینه ی ادبیات داستانی
(نگاهی به «فرهنگ مردم» با توجه به «هزارو یک شب»)
گفت و گو با «محمد علی علومی»
(رمان نویس و پژوهشگر)
***
«محمد علی علومی»؛ متولد 1340 در«کرمان» است و رمان هایی چون«آذرستان»،«شاهنشاه در کوچه ی دلگشا»، «من نوکر صدام ام» و... را در کارنامه ی ادبی خود دارد.
او در کنار کارهایی مانند«بررسی طنز در مثنوی»،«طنز در گلستان»،«طنز در بوستان» و«طنز در امریکا» به کارهای پژوهشی نیز پرداخته است. کار اخیر او «رمز در هزار و یک شب»؛ به موضوع رموز این کتاب پرداخته است.
«علومى»، طنز را دوست دارد چرا که معتقد است«تراژدى» زمانه؛ «طنز» را به وجود مى آورد و «فرهنگ مردم» را مى ستايد چون آن را اساس«ادبيات داستانى» مى داند. به نظر او:«فرهنگ مردم؛ مانند رگ بدن، خون زندگى را به ادبيات داستانى و اساسن هنر، وارد مى كند.»
به این سبب و با توجه به داستان های«علومى»[به ویژه رمان اخیرش«سوگ مغان»] که فضایی اساطیری دارند با جان مایه های«فرهنگ مردم»؛ گفت و گویی با او درباره ی این مقولات و بر مبنای کتاب«هزار و یک شب» انجام داده ایم تا اساسن به کارکرد «اساطیر» و«فرهنگ مردم»؛ در ادبیات داستانی جدید بپردازیم و نیز چرایی و چه گونه گی آن که بخش اول آن را با هم می خوانیم:
***

* جناب علومی ممنون که این گفت و گو را پذیرفتید. از آن جا که بحث «فرهنگ مردم» در دهه های اخیر بسیار رواج پیدا کرده است، چه «فرهنگ مردم» به طور اعم و چه «قصه های عامیانه» به طور اخص و البته نقش این قصه ها در ادبیات داستانی و با توجه به این که شما سال ها است در این زمینه فعالیت دارید؛ می خواهم بپرسم چه عواملی این فرهنگ را در جامعه ی ما مشخص می کنند؟
به خاطر شرایط ویژه یی که سابقه ی نسبتن طولانی ومشتمل بر چندین دهه دارد، اکنون وقتی گفته می شود «فرهنگ مردم»؛ نخستین موضوعی که به ذهن می رسد، آن چیزی است که به «خرده فرهنگ»های اقوام مختلف شهرت دارد. چنین ادراکی مربوط می شود به نقش تعیین کننده ی «تهران» که در تاریخ نسبتن طولانی خود؛ به عنوان پای تخت- باری به هر حال و چه بخواهیم و یا نخواهیم- مرکز و محور شده است.
بررسی «فرهنگ» در کلان شهر«تهران»؛ خود، موضوع جالب توجه و جذابی است که البته جا و مجال مفصل و بحث های گسترده یی می طلبد؛ اما به اجمال گفته شود که وجود طبقات متفاوت اما موثر اجتماعی در این شهر، «تهران» را از لحاظ فرهنگی پیچیده و دشواریاب کرده است.
دویست سال است که این شهر؛ مرکز تصمیم های اصلی برای سرتاسر«ایران» بوده. بنابراین گروهی دیوان سالار و اشرافیت درباری در آن شکل گرفت. طوری که به رغم انهدام سلطنت؛ در گوشه و کنار؛ هنوز هم، ادب و آداب اشرافی گری در فرهنگ، باورها، رفتارها و ارزش های عده یی دیده می شود. از طرفی در کنار چنین پدیده یی- از همان آغاز که «تهران» پای تخت تعیین شد تاکنون- این شهر محل اصلی در شکل گرفتن و گسترش طبقه ی متوسط [چه به شکل قدیم و چه به شکل جدید] بوده است. «دارالفنون» در دوره ی «امیرکبیر» در این شهر تاسیس شد و دکتر(یا حکیم یا طبیب) و مهندس و استاد و معلم پرورش داد. نخستین دانش گاه «ایران» در این شهر به وجود آمد که متناسب با نیازهای جدید جامعه ی «ایران» که در حال گذار از سیستم ارباب رعیتی به دنیای متفاوت بود؛ آموزگار، مهندس نفت و صنایع و کشاورزی و عمران و دکتر و فیزیک دان و شیمی دان و این ها را تربیت کرد و... در کنار این ها؛ بازار«تهران» قدرت مند بود و در امور فرهنگی و اجتماعی و سیاسی نیز دخالت داشت. صنایع خرده پا نیز فعال بودند و بعدها؛ هنگامی که نفت «ایران» در بازارهای جهانی سهم عمده یی برعهده گرفت و پالایش گاه به وجود آمد و صنایع مونتاژ رواج یافت و بنابراین به غیر از کارگرهای شاغل در صنایع خرد و یا کارگرهای شاغل در معماری و بنایی، طبقه ی کارگر به معنای مدرن- اما البته در حاشیه ی اجتماع- نیز به وجود آمد و در کنار این همه؛ پدیده ی مهاجرت نیز بود که هنوز قطع نشده بل؛ به شکل معضل لاینحلی در آمده است.
آن چه گفته شد بیان ناقص و البته نارسایی است از موجودیت تاریخی و فرهنگی «تهران». اما «ایران»؛ تنها «تهران» نیست و در سراسر میهن ما، هنوز باورها و جهان نگری ها و ارزش های خرده فرهنگ های اقوام مختلف؛ مانند «کرد»ها و«بلوچ»ها و... وجود دارد. اگر چه در مراحل کما بیش بحرانی قرار دارند.
* پس در واقع شما «فرهنگ مردم» را با دسته بندی نظام تولیدی مشخص می کنید. یعنی می شود گفت که نظام تولیدی هر کشوری می تواند باورها و «فرهنگ مردم» هر کشور را شکل بدهد؟
بله. اما وقتی گفته می شود «کشور»؛ یک گستره ی جغرافیایی وسیع با اقوام مختلف و شیوه های متفاوت معیشت، روابط و زندگی، مورد نظر است. همین الان کشور ما، از نظام غالب قبیله یی در«بلوچستان» تا کلان شهری مثل«تهران» را در بر می گیرد. البته خیلی ازعناصر و عوامل وجود دارند که هنوز در این به اصطلاح «خرده فرهنگ»ها، محفوظ مانده اند. بنابراین باز با موضوع پیچیده یی مواجه می شویم که بخشی از این فرهنگ ملی [مانند باور و ادب و آداب مربوط به «عید نوروز»] محفوظ می ماند که در سراسر میهن و در میان همه ی اقوام رعایت می شود. اما بخش هایی در اثر گذشت زمان، به سبب تغییر در نحوه ی معیشت و طرز زندگی و بر آن اساس، روابط جمعی و یا به جهت تغییر باورها؛ یا در شکل تغییر می کنند و یا اصلن فراموش می شوند.
جلوتر گفته شد که جهت بررسی «فرهنگ مردم»؛ توجه به نحوه ی معیشت و طرز زندگی مردم و نیز ساختار جمعی آن ها بسیار مهم است. مثلن «ایران»، سرزمین نیمه خشک و بیابانی است و اگر خشک سالی می شد، به غیر از«تهران» و دستکم یکی دو شهر دیگر، درهمه جای «ایران» برای طلب باران، مراسمی انجام می شد که حالا دیگر با سیستم چاه عمیق و ابرهای باران زا، آن فرهنگ فراموش شده است.
* به این ترتیب؛ آن طور که من فهمیدم در این جا، منظورتان نه «فرهنگ شهرنشینی» بل، «فرهنگ اقوام» است.
بله! از آن جا که سیستم ارگانیک زندگی اقوام مختلف کشور ما، آن سیستم پویا که معیشت شان را دارد تعیین می کند[ چه در عشایر و چه در روستاها] هنوز حفظ شده و اگرچه با این رشد غیر قابل کنترل و بدون هدفی که شهرنشینی پیدا کرده است و افراد برای زندگی بهتر به شهر می آیند، طبیعی است الان ببینیم که «فرهنگ تهران»، فرهنگ معیار شده. برای همین؛ لهجه ها همه می شود لهجه ی تهرانی و باورها همان چیزی می شود که تلویزیون تبلیغ می کند. با وجود این؛ هنوزهم، هرچه از شهرها دورتر می شویم و به روستاها نزدیک تر، «فرهنگ شفاهی» یا«فرهنگ مردم»، باورها و جهان نگری ها و درک شان از هستی و آداب و رسوم و اعتقادات شان، ناب تر است. این ها دارند دامنه ی حکمت و جهان نگری نیاکان ما را در قصه ها، باورها، موسیقی و ترانه های شان منتقل می کنند.
* در این جا برای این که تعریفی واحد از این مقوله داشته باشیم تا بهتر بتوانیم این بحث را ادامه دهیم، می خواستم بپرسم به نظر شما «فرهنگ مردم» را به طور کلی چه گونه می شود تعریف كرد؟
می توان مجموعه یى از جهان نگرى ها و رفتار مردم نسبت به هستى در طبيعت، روابط اجتماعى و نیز ارتباط شان با تفكرات فردى را عمومن «فرهنگ مردم» ناميد. مثلن در«فرهنگ مردم» سراسر«ايران»، نحوه ی ارتباط مردم با یک ديگر، احترام به عناصر طبيعت و نوع دوستى، يكى از محورهاى اساسى اين فرهنگ بوده است.
* دانستن این فرهنگ و باورها اما؛ چه قدر می تواند اهمیت بنیادی داشته باشد و اساسن ضرورت چنین بحثی چیست؟
این باورها؛ زمانی برای نیاکان ما؛ باورهای قدسی و مینوی بودند. باورهایی بودند که هستی را برای نیاکان ما توضیح می دادند. برای همین؛ اتفاقن، گنجینه هایی هستند که بخشی از آن، به ما رسیده است.
ببینید؛ بخشی از آثار باستانی [یعنی آن چه از نیاکان ما باقی مانده است] مصنوعات اند که در معماری یا صنایع دستی، جواهرسازی و قالی بافی حفظ شده و بخشی نیز؛ فرهنگ شفاهی اند که مثلن در قصه ها و یا در باورها یا در ترانه ها محفوظ مانده اند. این فرهنگ شفاهی؛ همان ارزشی را دارند که معماری ها دارند، جز این که این ها بخش سالم شان بیش تر است. یعنی آن هستی شناسی یی که نیاکان ما داشتند و در معماری بنا به قرینه سازی یا هر نحوه ی دیگری؛ اجرا می شد؛ همان باورها، در قصه ها هم هست.
وقتی می گوییم در نحوه ی معیشتی متفاوت؛ فرهنگ هم فرق خواهد کرد؛ اشاره به همین مجموعه است. کما این که در یک نظام دام پروری؛ آداب و باورهای مردم، جهان نگری و درک شان از هستی؛ کاملن متفاوت است با مثلن سیستم کشاورزی. به عنوان نمونه؛ ما می بینیم که در یک نظام مبتنی بر دام پروری،«گاو» اهمیت فوق العاده یی پیدا می کند. تا آن جا که در فرهنگ آریایی مبتنی بر دام پروری و دام داری؛ «گاو» با «گیتی» هم ریشه است. درواقع هنوز هم خیلی از اسم ها را به کار می بریم که ریشه در همین مجموعه باورها و جهان نگری های مبتنی به یک نظام تولیدی مشخص دارند. مثلن «دوشیزه» که از«دوشیدن» گرفته شده است. کاری که زن های آریایی نیاکان ما در فرهنگ مبتنی بر دام پروری و دام داری انجام می داده اند. «دختر» نیز، از«دوشیدن» گرفته شده که کارشان دوشیدن گاو بوده است. «گاو» حتا در باورهای «هندو» چنان اهمیتی پیدا می کند که به مقام خدایی هم می رسد. در فرهنگ «هندو»؛ شیر«گاو» نوشابه ی خدایان حساب می شده است. در فرهنگ اجداد ما؛ سرنمون حیوانات سودمند،«گاو» است. «ایزد بهمن» یک کارش نگهبانی از«انسان» و یک کارش نگهبانی از«حیوانات سودمند» بود. مثلن «گوسفند» (یعنی «گاو سپند» یا «گاو مقدس») به سبب اهمیت فوق العاده یی که در زندگی شان داشت، جزو جهان نگری حتا دینی نیاکان ما هم شده بود. نیاکان خیلی دورمان که دام پرور بودند.
ضرورت بررسی این فرهنگ و باورها را البته، غرب به ما یادآوری کرد. جالب است كه نخستین رويكردها به «فرهنگ مردم» در«ايران»، از جانب جهانگردان خارجى مانند برادران «تاورنيه» بود كه در روزگار«صفوى» و پیش از آن، هر چه را از«فرهنگ مردم» در عزادارى ها، جشن ها، روابط انسان ها با یک ديگر و آداب و رسوم شان مى ديدند، با خود به غرب مى بردند. علت جذابيت اين فرهنگ براى جهانگردان خارجى، اين بود كه چون جهان غرب، به سرعت و با شدت در حال صنعتى شدن بود؛ اين نوع فرهنگ خاص شرقى، در نظر شان بسيار شاعرانه و جذاب و زيبا جلوه مى كرد. به طورى كه مثلن در مكتب ادبى «رمانتیسیسم»؛ جهان شرق، جهانى سراسر رویايى، شيرين و جذاب وانمود مى شد. در حالى كه واقعيت غير از اين بود. مثلن «ناظم حكمت» در اعتراض به آثار «پيرلوتى»، جهان واقعى شرقی را كه در استبداد شرقى و گرسنگى و عقب ماندگى و ... غرق مى شد، به جلوه و بيان در آورد.

* البته ما در این جا به طور خاص می خواهیم به قصه ها بپردازیم. از این رو پرسش من این است که اين فرهنگ چه تفاوتى با «ادبيات مردم» دارد؟ درواقع می خواهم بگویم «قصه های عامیانه» چه رابطه یی با «فرهنگ مردم» در کلیت خود دارند؟
«فرهنگ مردم»؛ طیف بسيار گسترده یی است شامل قصه ها، متل ها، ترانه ها، باورها، آداب و رسوم، نحوه ی پوشاك و تغذيه و امور مربوط به كار و معيشت، هم چنين مسائل مربوط به جشن ها، مثل جشن تولد و ... از طرفی؛ مهم ترين ويژگى «فرهنگ مردم»، شفاهى بودن آن است اما «ادبيات عامه» كتبى است. اديبانى كه به طور مثال؛«هزار و یک شب» را نوشتند و يا بزرگانى مانند «مولانا»، «نظامى گنجوى»، «فردوسى» و ... كه مستقيم يا غير مستقيم؛ باورها، لطيفه ها، قصه ها و آداب و رسوم مردم دوره ی خود را به شيوه یی واقعی گرا به كتابت درآورده اند، در واقع «ادبيات عامه»ی زمان خود را؛ نه تنها حفظ كردند بل که پرداختى هنرمندانه به آن دادند و در نتیجه «فرهنگ مردم» زمان خود را، به زمان هاى آينده رساندند. از اين منظر است که می گویم كار آن ها، بسيار واقع گرا بوده. چرا كه آن ها زندگى عينى و ذهنى روزگار خود را چون سندهايى هنرمندانه، به عرصه ی هنر در انديشه و بيان درآورده اند.
این را هم بگویم که اساسن در کشور ما؛ بخشی که بخش اصلی «فرهنگ مردم» را تشکیل می دهد، در «سنت شفاهی» حفظ شده است. یعنی یا هنوز به عرصه ی کتابت در نیامده و یا اگر هم آمده، بررسی و نقد و تحلیل و به اصطلاح کاری علمی روی آن انجام نشده است. مثلن کسانی آمده اند و قصه های ایرانی را از روی علاقه ی شخصی شان جمع آوری کرده اند یا چند نفری کارهای ارجمندی انجام داده اند مثلن «باجلان فرخی» که اقدام کرده است به این که مثلن «قصه های لر» یا«قصه های کرد» متعلق به چه دوره یی از مردمان «فلات ایران» بوده و...
در در دوره ی معاصر نیز، کارهای ارزش مندی در زمینه ی گردآوری این قصه ها؛ انجام شده است که قابل توجه است. به طور مثال مرحوم «صبحی»، شادرروان «انجوی شیرازی»- که استاد من هم بودند- «صمد بهرنگی»،«علی اشرف درویشیان» یا جلوتر مرحوم«هدایت» و حتا «جمال زاده» تا حدی و... ولی منظورم روش مندی اسطوره شناس های اروپایی است که ما هنوز به آن مرحله نرسیده ایم. به طور مثال، معمولن تصور بر این است که این قصه ها در بهترین حالت دارند مباحث اخلاقی را بررسی می کنند یا امیدواری به مخاطب شان می دهند. این هست ولی خیلی ساده انگارانه است اگر نگاه ما صرفن از این منظر باشد. برای همین است که می گویم ما هنوز در مرحله ی گرد آوری هستیم و هنوز این قصه ها در مرز بررسی در نیامده اند که این ها چه مبنایی دارند یا از نظر موضوع، چه گونه طبقه بندی می شوند که ما در این گفت و گو می خواهیم علت این را به طور مختصر بررسی کنیم. دانستن این که این قصه ها چه هستند یا چه می توانند باشند؟ و...
ادامه دارد
۱. این گفت و گو را پیش تر انجام داده ام و درمجله ی «رودکی» چاپ شده است.
«دریچه»* نگاهی دارد به
بعضی تعاریف و نکات مهم و هم چنین
دیدگاه مدرن و پیشرو ادبیات داستانی.
امید است که در این مجال کوتاه مفید واقع شویم.



مکان( صحنه، محیط )
تا اکنون در بحث داستان و داستان نویسی به ارزیابی عناصری چون «راوی- روایت»، «زاویه ی دید»؛ هم چنین «زمان» و انواع آن در داستان- هرچند به اجمال و به ضرورت- پرداختیم و صحبت به آن جا کشیده شد که داستان نویس با بهره گیری از این عناصر مهم، به «موضوع» مورد نظرش، «شکل» می دهد. هر چند درباره ی این دو مفهوم نیز، جای صحبت بسیار خواهد بود که چه گونه داستان نویس می تواند و باید ارگانیسم داستان اش را با توجه به این دو مفهوم اساسی -فرم و محتوا- در پیوندی به شدت محکم و البته با دید و ارتباطی «دیالک تیک»ی، بنا کند تا از انحرافات ناشی از مسائلی چون «تئوری زدگی» و «یک سو نگری» و...- که البته این روزها بسیار شاهدش هستیم- در امان بماند. انحرافاتی که می تواند به شدت مخرب باشد. هم برای «فرد» داستان نویس و هم برای «جامعه» به طور کل و«جامعه ی ادبی» به معنای اخص آن و البته برای تکامل سالم و دیالک تیکی آن چه که به عنوان «جریان ادبی» در یک جامعه مطرح است و بالاخره مخرب در جهت پیوند این جریان با جریانات کل داستان نویسی در جهان ادبیات!
اینک اما؛ چنین بحث های اساسی را به بعد، موکول می کنیم و به محدوده ی این سلسله مقال بسنده کرده، عناصر داستان را ادامه می دهیم.
در این راستا؛ به نظر می رسد که وقت آن رسیده باشد تا درباره ی یکی دیگر ازعناصر داستان، که اهمیتی برابر با عناصر ذکر شده در بحث های مختصر پیش تر دارد، به تامل بنشینیم. یعنی «مکان»(«صحنه») در داستان.
می دانیم در داستان نویسی؛ راحت می توان از جایی به جای دیگر رفت و «صحنه» را عوض کرد. البته با یک رابطه ی منطقی! باید توجه داشت در عین حال که داستان نویس، با آزادی کامل می تواند «صحنه- مکان» را تغییر داده،ازجایی به جای دیگر رفته یا شخصیت اش را ببرد و «صحنه- مکان» را عوض کند؛ لیکن باید نکته ی مهمی را رعایت نماید و آن، هماهنگی «صحنه- مکان» با «فضا» و البته با سایر عناصر داستان است.
اما «صحنه» چیست؟ «صحنه» درواقع از یک سو زمینه ی جسمانی (فیزیکی) را شامل می گردد و از سوی دیگر؛ فضایی را که در آن، «عمل» داستان صورت می گیرد. این «صحنه» ممکن است در هر داستانی متفاوت باشد و عملکرد جداگانه ای داشته باشد. همان طور که هر نویسنده ای «صحنه» را برای منظور خاصی به کار می گیرد. از طرفی؛ شگرد هایی هم که داستان نویس برای ترسیم صحنه (مکان) داستان اش به کار می گیرد، نیز تفاوت دارد. گاه به طور مستقیم، مخاطب را وارد مکان مورد نظرش می کند و گاه غیرمستقیم. یعنی با اشاره به مسایلی حاشیه ای. در این حالت، مخاطب، صحنه و مکان مورد نظر داستان نویس را حس می کند. به طور مثال؛ می خواهیم شخصیت داستان مان را از حیاط خانه ای به اتاق ببریم. در حالت نخست (مستقیم) فضای حیاط را با تمام امکانات اش ترسیم کرده، سپس فضای اتاق را و آن گاه می گوییم:«او(شخصیت) از حیاط به اتاق رفت» به این ترتیب؛ خواننده از فضای حیاط به اتاق رهنمون می شود. لیکن در حالت دوم(غیرمستقیم) از شگردی دیگرگون و البته مدرن(مدرن نسبت به حالت نخست) بهره می گیریم.«نور حیاط، از پنجره تو اتاق می تافت و به آینه می خورد و می شکست... چراغ اتاق، مهتابی بود... این نور؛ به دیوار رو به رو کوفته می شد... درست بالای تاقچه- تو تاقچه- ساعت، یک نواخت کار می کرد... او(شخصیت) به ساعت نگاه کرد...(به این ترتیب؛ همه- نویسنده، راوی، شخصیت و بالاخره خواننده- رفته اند به اتاق)
آن چه هست ما به طورکلی با دو نوع«مکان» البته با توجه به موضوع داستان، رو به رو هستیم:
الف- مکان جزیی--------- مثلا اتاق
ب- مکان کلی------------- مثلا شهر
اما شگردهای مان برای ترسیم این دو، می تواند به پارمترهای ذیل تقسیم شود:
1. مکان بزرگ محدود شده در محیطی کوچک
2. تداخل محیط ها
شاید مهم ترین ابزار یا شگردی که داستان نویس برای توصیف «مکان» های داستان اش به کار می برد؛ چرخش های نامحدود و سریع راوی باشد که گاه خواننده هم متوجه شان نمی شود. این، از اهمیت بسیاری در داستان نویسی برخوردار است. جزییاتی که در برتری یا نقصان یک اثر هنری، نقش مهم ایفا می کنند. بدیهی است که آزادی مولف برای خلق راوی داستان ( یا حرکت دادن اش، پنهان و ظاهر کردن، نزدیک یا دور کردن و نشاندن او به جای راویان متفاوت یا متعدد در درون یک زاویه ی دید فضایی یا جهش میان فضاهای مختلف) نه دلبخواهی است و نه غیر ضروری. چه که این، رابطه ی مستقیمی با توصیف «مکان» و جابه جایی آن و... دارد و فریبایی داستان را هرچه بیش تر می کند. از این رو تغییرات؛ می تواند داستان را غنی و اسرار آمیز کند و اگر خوب به کار نرود- البته- مخدوش و ناباور.
3. انتقال مکان ها ( جایی به جایی، البته به ضرورت داستان)
به طور مثال روستایی (دهکده ای) را از شمال کشور را ببریم به جنوب کشور.
بگذارید برای روشن تر شدن بحث- و البته جهت حسن ختام- گفته ای از«مارک تواین»- نویسنده ی پرتوان امریکایی- بیاورم. او در جایی می گوید: «مزرعه ی دایی جان را از روستای فلوریدا، به «آرکانزاس» بردم. برای داستان هاکلبری فین و توم سایر.. 600 مایل راه بود. ولی زحمتی نداشت. وسعت اش زیاد نبود. 500 جریب بود . اگر دو برابر بود، باز هم، همین کار را می کردم و اگر از نظر اخلاقی، خوب نبود؛ بازهم، عیبی نداشت. هر گاه؛ ضرورت ادبی اقتضا می کرد، حتا می توانستم یک کشور را هم، از جا تکان بدهم.»
*. نگاه کنید به بخش های پیشین «دریچه»(اسفند 1390)

هنوزبیدارنشده بود که شنید عشقمون تموم شده دوستیمون که سرجاشه وخمیازه یی کشید و فکرش که داشت کش وقوس می رفت کیه که نفهمه غلت زدن توی رختخواب به صد تای اینا می ارزه اونم دم صبح که اگه نره خری باشی به راحتی می تونی یکی ازاهرام ثلاثه رو بسازی ولی برای او هنوزاین اتفاق نیفتاده بود نیم خیزشده بود که شنید تو نمی خواد ازمعماریو تاریخ برام رجزبخونی گفت انگار نمی دونی تاریخو برجایی مثه میلاد و پیزا می سازن که خندید یا شاید هم قهقهه زد گفت می خندی گفت توهنوزخودتوهم نمی شناسی واو که ازتخت پایین آمده بود خواست جواب دندان شکنی بدهد که صدایی خفه ترگفت به جای این حرفا بهتره نفس عمیقی بکشی و پنجره روبازکنی که خندید و گفت این دیگه چی داره می گه اول پنجره رو بازمی کنن بعد نفس عمیق می کشن و رفت تا پنجره را بازکند اما هرچه زور زد باز نشد داره باهام لج می کنه و رفت طرف در که دید بازنمی شود گفت حالا باید چی کارکنم گفت نمی دونی پرسید تومی دونی و آمد روبرویش کناردراتاق ایستاد و یک لحظه زل زد به چشم هاش یا فکرکرد زل زده است دووونننننسسستن چننند بخخخششه و دید دارد زورمی زند تا بل که بخش اش کند گفت به زور بیش تری احتیاج دارم چه طوره برم اون جا شاید چیزی به ذهنم برسه و با دست راست اش به کاسه ی توالت که گوشه ی اتاق بود اشاره کرد که او کفری شد و دست اش را بلند کرد و سیلی محکمی زد به صورت اش آاااااخ گفت خیلی نامردی گفت هیچ ربطی به نامردی نداره گفتن چیزی که می دونی و نباید بگی یه جورتنوعه زندگی هم بدون تنوع یه جهنمه جهنم واقعی گفت دیگه نمی خواد واسه من ازجهنم حرف بزنی گفت چراعصبانی می شی گالیله هم با اون عظمتش مجبورشد زیرحرفش بزنه تو که انگشت کوچیکه ی اونم نمی شی تازه زیرحرفتم نزدی که رفت توی فکر انگار درست می گفت دیروزکه اومده بودند فقط ازترس بود یه چیزایی گفته بود خب حرف حرف می آره وگرنه زیرحرف ام که نزدم گفت درست مثه گالیله که فقط ازترس یه چیزایی گفته بود پرسید ولی شاگرداش چی اونا یه قهرمان واقعی می خواستن نه یه نفرکه فقط نقاشیش خوبه و می تونه با پا یه دایره بکشه گفت بی خیال حالا که باهمیم بذارخوش باشیم قهرمان واین حرفا روهم بذاربرا افسانه های شاه پریون و یاد چیزی افتاد انگار
چهارنفربودن که یکیشون جلوم وایساد تا چشم به هم بزنم پای راستشو بلند کرد و سیلی محکمی زد توی گوشم که برق ازسرم پرید دید باز دارد می خندد پرسید می خندی گفت آخه تا اون جا که می دونم با دست سیلی می زنن نه با پا دل اش را محکم گرفته بود وغش وریسه می رفت که از جایی شنید خب زندگی پستی بلندی های زیادی داره نباید سخت گرفت گفت تو دیگه خفه شو به جای این حرفا باید ببینم چه جوری ازاین اتاق برم بیرون صداپرسید بری بیرون و خندید ولی او دیگربه حرف اش گوش نداد و خواست تلفن بزند به قفل ساز دم محله اش چرا تا به حال به ذهنم نرسید و گوشی همراه اش را برداشت وشماره گرفت شنید مشترک مورد نظردرشبکه می باشد که تعجب کرد صدا پرسید تعجب کردی گفت نباید می کردم این پیام چه معنی داره و منتظرجواب نشد قفل ساز بالاخره گوشی را برداشت که خوش حال شد و گفت یعنی می خواست بگه ازصبح علی الطلوع این جا توی اتاقش گیرافتاده که قفل سازپیش دستی کرد و گفت هیچ می دونی من ازصبح علی الطلوع این جا توی اتاقم گیرافتاده ام گفت تو که خودت قفل سازی گفت ازموقعی که دیدم پنجره و درباز نمی شه تمام چهارهزارو پونصد وخورده یی قفلمو امتحان کردم تا شاید بتونم درو بازکنم ولی نشد که نشد دید فایده ندارد و گوشی را گذاشت پرسید چی شد گفت قفل سازهم اون جا گیرافتاده پرسید گیرافتاده گفت آره نمی تونه ازاون جا بیاد بیرون پرسید حالا چی کارمی کنی گفت هیچی باید درو بشکنم پرسید بشکنی با چی و منتظرنماند وبا هرچه زورداشت خود را کوبید به در شاید ده یا بیست بار ولی فایده نداشت صدا گفت می دونی چیه کوبیدن هیچ وقت فایده نداره درست مثل فشاردادن یه چیزبزرگ توی یه سوراخ کوچیک می مونه داشت حرص اش می گرفت توی اتاق نگاه کرد بل که چیزبدرد بخوری برای شکوندن درپیدا کنه پیدا نکرد آخه تواین اتاق فسقلی چی پیدا می شه دورتا دور اتاق رو دید زدم و تازه متوجه شدم بعد از سی و سه هفته یی که ازشهرمون اومده بودم و توی این ساختمان سی و سه طبقه یی توی اتاق طبقه ی سی و سه زندگی کرده ام اولین باره که این طور دقیق به اون نگاه می کنم یه تختخواب آهنی یه نفره گوشه ی چپ اتاق یه فقره تلویزیون رنگی گراندیک سی و سه اینچ رو به روی تخت خواب یه دستگاه کاسه توالت گوشه ی راست متمایل به پنجره که پرده یی پلاستیکی دوراون رو پوشانده بود احتمالن برای زورزدن تا بعضی اوقات چیزی یاد آدم بیاد یه قفس کوچیک پرنده که داخلش بچه میمونی نگه داشته شده بود قابل توجه دوستداران محیط زیست و حیوانات اعم ازاهلی ونا اهل هم چنین احزاب سبزمتمایل به سرخ ضبط صوت کوچک با چند نوار کاست وکاغذ وقلم وکمد دیواری برای هرچی فکر کرد نفهمید کمد دیواری برای چی اون جا بود همه چی درهم و برهم و پخش و پلا توی این فکرا بودم که تلفن زنگ خورد گوشی را که برداشتم سرازته نمی شناختم آه تویی آه منم آه باید بیای منو نجات بدی آه نجات ازچی اتفاقی افتاده آه اتفاق که نه می دونی ازصبح علی الطلوع این جا توی اتاقم گیرافتاده ام عزیزم من خیلی می ترسم آه ه ه ه آخخه وخواست بگوید ازصبح علی الطلوع که ارتباط قطع شد خواستم شمارشو بگیرم که بپرسم وضعیت دانشگاه و کلاس چه طوره اما هردفعه می گفت مشترک مورد نظر درشبکه می باشد که عصبانی شدم و گوشی رو پرت کردم گوشه ی اتاق پرسید چرا عصبانی می شی گفتم نمی دونم چه وضعی پیش اومده همه تو اتاقشون که یاد شعری افتاد آن زمانی که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاش می دیدم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکسترکرد پرسید تو هم حالا شعرت گرفته گفت شعر نیست پرسید شعرنیست خودش هم درست نمی دانست هرچه بود کم کم داشت باورش می کرد یا شاید حس می کرد صدا بود که انگار گفت تو چیزی حس نمی کنی داری دچار توهم می شی تازه داری خواننده ها روهم دچار توهم می کنی پرسید خواننده ها و تعجب کرد و گفت هی بگو ببینم گفت حالا اون یه چیزی گفت تو چرا باورمی کنی گفت این توهمه که این جا گیرافتاده ایم گیر کردن قفل سازم توهمه اصلن تو چی می گی که باز یاد چیزی افتادم انگار گفتم خیلی بی معرفتی عشقمون تموم شده دوستیمون که سرجاشه و زمزمه کردم اولش فکر نمی کردم دلم را برده باشی یا گول چشماتو خورده باشم که این جا بود دیگه مهلت ام نداد وچنان بغل ام کرد که راست راستی داشتم خفه می شدم گفت مظنه چند خندیدم و گفتم خودت بگو همیشه که ماها نباید مظنه بدیم و دیگه فرصت نشد دراین باره بیش ترصحبت کنیم حتی نشد که تعجب کنم و پاها بود که رفت لای هم که انگار قفل شده بودند و لب ها بود که غنچه شدند و نوک سینه ام شده بود قله ی دماوند گفت چه گرمی نمی خوام تموم بشه گفتم قانون اول دیالکتیکه هرچیزی اول وآخرداره پرسید دیوونگی هم گفتم مزخرف نگو وقتی توی دریای عشقت شنا کردم قورباغه بود که گازم گرفت ومجبور شدم فرارکنم بعد هردویمان شنیدیم شاید واقعن زندگی کشیدن یه سیگار باشه بین که نذاشتم حرفشو تموم کنه فرصتش نبود و دستمو که بردم تا سیگاری بردارم و برداشتم وگیراندم و دادم دست اش پکی زد پرسید پس خودت چی گفتم با هم می کشیم ومیمون توی قفس که همین طوربی حرکت زل زده بود ومن که دست بردم کنترل تلویزیون گراندیک سی و سه اینچ رو برداشتم و خاموشش کردم وهمه جا تاریک شد و لحاف رو کشیدم رو سرمون و صدای نفس ها بود که قاطی تاریکی شد
نتوانسته بود بیش تر ازاین فکرکند چون تلفن بود که زنگ می خورد همان تلفن همراه اش که با آن زنگ زده بود به قفل ساز آه تویی آه منم آه چی کارمی کنی آه با خودم ورمی رم توچی کارمی کنی آه منم دارم فکر نمی کنم آه من بی تو می میرم آه منم همین طور آه خداحافظ آه خداحافظ و قطع کردند و رفت تا ازپنجره بیرون را نگاه کند فکرکرد مدت ها بود انگار که بیرون را ندیده است بیرون نه خیابانی بود و نه رفت وآمدی از کوچه ها هم هیچ خبری نبود اما خوب که نگاه کرد ساختمان ها را دید ساختمان هایی که همه شان خاکستری بودند دید چند نفربه صف شده اند و از ساختمانی بیرون می آیند هیکل شان عینهو یک گاو نر خواست داد بزند و به آن ها بگوید که از صبح علی الطلوع این جا گیرافتاده است اما هرچه زور زد صدایش به آن ها نرسید صدا گفت برات یه پیشنهاد دارم پرسید چی گفت برو اون جا شاید به نتیجه برسی وبا دست راست اش اشاره کرد به کاسه ی توالت پرسید اون جا گفت آره مخصوص زور زدن و فکر کردن و صداهای بلنده دید فکر بدی نیست خواست برود که شنید بیخودی زحمت نکش اونا خودشون هم ازصبح علی الطلوع اون جا گیرافتاده اند خوب نگاه کنی می فهمی نگاه که کرد دید همین طوربه صف ازاین ساختمان به آن ساختمان می روند چند لحظه بعد باران شروع شد دید همه جا خیس شده است یاد دیشب افتاد که جایش را خیس کرده بود شیطان گول اش زده بود نمی دانست بعد خواست پنجره را بازکند که یادش آمد قفل شده با خودش گفت کاش یادم نمی آمد و وقتی صد ای ناله هایی را شنید که انگار قاطی صدای باران شده بودند و نمی شد ازهم تشخیص شان داد بیش ترتعجب کرد پس این صدای ناله ها از کجا می آن نکنه خواب می بینم چشم هایش را با دودست اش مالید و با هردو مردمک اش یک دوراتاق را ازنظرگذراند با این که یادش رفته بود دیوارهای اتاق چه رنگی بودند اما از رنگ خاکستری آن ها خوش اش آمد پلک هایش را به هم زد خواب نبود هنوزناله ها را می شنید این ناله ها چه قدرفرق می کنن با ناله های اون شبمون حس کرد کسی یا کسانی تهدیدش می کنند چشم اش افتاد به میمون داخل قفس که همین طوربی حرکت مانده بود وبه نقطه یی خیره شده بود رفت طرف اش وگفت از داروین چه خبر وصدایی شنید که انگار ازته چاه می آمد من ازصبح علی الطلوع این جا توی ورقای کتاب تاریخ گیرافتاده ام خواست چیزی بگوید که تلفن زنگ خورد همان تلفنی که با آن به قفل ساززنگ زده بود دوست هم دانشگاهیش بود آمد سلام کند که شنید من ازصبح علی الطلوع این جا توی توالت دانشگاه گیرافتاده ام گفت زیاد نک ونال نکن وگوشی را قطع کرد بیرون هنوز باران می آمد همراه با صدای ناله هایی که قاطی زوزه ی باد شده بودند و صدای تهدیدهایی که معلوم نبود ازکجاست هوای اتاق سردترشده بود پتویی را که کهنه وپاره بود روی خود کشید و سعی کرد به چیزی فکر نکند فرق چندانی هم نمی کنه مگه تا سپیده ی فردا چه قدر مونده یه ساعت شایدم دو ساعت یا شایدم یه روز یا یه سال یا یه قرن چه قدرچونه می زنی و یادش آمد که توی شلوغی سی و سومین روزماه ازپشت نرده هایی که جلوش چند نفربه صف شده بودند یک نفرکه کاغذی دستش بود و سیبیلش را می تاباند و عینک اش را که با طنابی کلفت دورگردنش بسته بود با دست راست اش جا به جا کرد ومی خواست به ما که دورش کرده بودیم تا حرفاش را گوش کنیم بگوید ازصبح علی الطلوع این جا گیرافتاده ایم که حسی که معلوم بود تمام وجودش را فرا گرفته نگذاشت درست مثل هیجانی بود که با تردید همراه باشد وخیلی هم خطرناک به نظرمی رسید توی آن شلوغی یک نفر کنارم وایساده بود که هی نگام می کرد ومی خندید توی دانشکده ی حقوق انگاردیده بودمش توی فکرچشم هایش بودم سوتفاهم نشود منظورش چشم هایش بزرگ علوی است این را بعد یواشکی بهم گفت که نفس عمیقی کشید و گفت ببخشین خانم دیروزیه نفراومده بود به قصابی پدرم وازش یه گل بدون استخون می خواست پدرم واسش آورد ولی اون رفته بود شما ندیدین کجارفت پرسیدم کی گفت همون که گل بدون استخون می خواست ولی نتونسته بود بیش ترازاین ادامه بده چون یه هو همه ی شلوغی با صدای بلند فریاد زدند یعنی می خواستن بگن همه مون ازصبح علی الطلوع این جا گیر افتاده ایم که بلندگویی مث بلندگوی سبزی فروشی ها از توی صف گفت هر کی بگه برای درست کردن یه نیمرو چندتا تخم مرغ لازمه سی و سه تا تخم مرغ جایزه می گیره همه با دستاشون شروع کرده بودند به حساب کردن حتا اونی که کنارم وایساده بود و دیگه امونشون ندادند و امونشونو بریدند
دهان اش تلخ شده بود گس بعد صدای ناله های خودش را شنید که انگارازجایی دورمی آمد
حرف بزن
نمی زنم
د بزن
نمی زنم
و یکی ازآنهایی که معلوم بود طاقت اش طاق شده با این ریتمی که درست شده بود به کمرش قرافتاد
حرف بزن
نمی زنم
د ب زن
نمی زنم اگه بزنم یارگله داره
بعد یکی دیگرکه دو دست اش را قلاب کرده بود و بشکن می زد گفته بود ازگالیله یاد بگیرنصف توبود گفت آخه اون نقاشیش خوب بود تازه مثه اونم که شاگرد ندارم تا منتظرقهرمانیم باشن و یه نفرمثه برشت هم نیست که بتونه بگه بدبخت نیمرویی که به تخم مرغ احتیاج داره وخندیده بودند خنده یی که حال اش را به هم زده بود نیش خندی زد وگفت فعلن که باغچه ام کویره حس کرد چیزی توی ذهن اش می جوشد دست کرد تا سیگاری بردارد که دید پاکت خالی است پشت آن با خط کج ومعوجی نوشته شده بود ما از صبح علی الطلوع نتوانست بیش تر بخواند چشم هایش آرام روی هم نشستند
بهمن 1389