«در تظاهراتی پس از انقلاب، یکی از سربازان سرخ به هیجان آمد و گفت:
- «ما کره ی زمین را در دست می گیریم و آن را از نو می سازیم!»
شخصی که سر و وضع مرتبی داشت بنای مسخرگی را گذاشت:
- «وقتی زمین را دست گرفتید باید گردش کنید مثل هندوانه!»
- «اگه بخواهیم گردش می کنیم.»
- «با کوها چه می کنید؟ همه را تراش می دید؟»
- «اگه لازم باشه تراش می دیم.»
- «رودخانه ها چی؟ برشان می گردانید به سرچشمه؟»
- «رودها به هر سمتی که ما اراده کنیم، جاری می شوند!»
روایتی از ماکسیم گورکی(1)
«در عصری زندگی می کنیم که دامنه ی اعمال نفوذ و سیاست بازی های دول حتا به حیطه ی علم و هنر کشیده شده. حقایق قاطع علمی (در فیزیک و نجوم و اقتصاد و فلسفه و...) را تا آن جا افشا می کنند و میان مردم رواج می دهند که سیاست روز جهان می خواهد. علم و هنر تا آن جا مجاز شمرده می شود که تزلزلی در قالب های ذهنی مردم ایجاد نکند، بل که آن ها را در اعتقاد به قالب های ساخته و پرداخته ی سیاست روز جهان پابرجاتر کند. لازم نمی بینند دانسته شود که مسافرت های فضایی و نشستن بر سطح کره ی ماه خود به خود بعضی قالب های ذهنی پیش را در هم می ریزد و فکرهای نوی نتیجه می دهد. به نظرشان همین قدر که دو سطر خبر راست و دروغ در روزنامه های عصر خوانده شود یا نشود، کافی است.»
صمد بهرنگی(2)
اشاره:
اکنون که سایه ی «ترس»، بیش از پیش بر«فرهنگ و اندیشه» به طور اعم و «هنر و ادبیات» به طور اخص، سایه افکنده و «جهل و خرافات»، نعره ی مستانه ی خود را، پیروزمندانه - به زعم خود البته - سر داده و می دهد و به تحقیر «اندیشه» می پردازد و با تسلط خودکامه ی خویش، تلاش می کند تا تحمیل «خود» را به عنوان تنها نیروی موجود جامعه، به اثبات رساند و توازن دیالکتیکی میان «عین» و«ذهن» را در پرده نگاه دارد، وقت آن است تا با درک این توازن، از طریق تحلیل و شناخت «تضاد» های جامعه - به ویژه «تضاد اصلی» و به تبع آن، «تضادهای فرعی» - هر چه سریع تر به تسلط چنین سایه ی شومی پایان داد. چرا که تنها با «ادراک»، «شناخت» و «آگاهی» دیالک تیکی قوانین جامعه است که می توان آن را برای «زیستن» مهیا ساخت. آن چه که انسان را از قید و بند رها می کند و ضامن آزادی و سعادت اش است، همین «شعور»، همین «درک» پیرامون است.
شناخت تضاد عمده ی «نیروی سرمایه و کار» و تضادهای دیگری چون «خرده بورژوازی با بورژوازی بزرگ»، تضاد «روشنفکران و هنرمندان با خود و حتا با مردم» و... همه و همه بر دوش ما سنگینی می کند!
واقعیت این است که هنر و ادبیات ما به عنوان نیروی اندیشه، به تمام معنی فراموش کرده است که تضادهایش چیست. حتا نهادی چون «کانون نویسندگان ایران» به عنوان نیرویی مهم و اساسی قدرت جمیع روشنفکران ایرانی که به نظر می رسد خیلی شهامت کند تضادهای پایین تر- به شدت پایین تر- را سامان دهد یا در حد طرح صورت مساله پیشنهاد نماید(3) و این، به سود جهل است تا به اعمال هر چه بیش تر نیروی خود، با ابزار هولناکی چون سانسور- سانسوری بیرحمانه- موقعیت و قدرت خودکامه ی خود را به رخ بکشد.
دراین مختصر، تاملی کوتاه خواهیم داشت به مفاهیمی چون «شعور»، «شناخت» و «آگاهی» و فرایند شکل گیری شان در مغز انسان و سپس در ادامه، مفهوم «تضاد» و انواع آن را بررسی می کنیم و سرانجام می رسیم به «تضاد جهل و اندیشه» به ویژه در شرایط کنونی. امید است در این مجال کوتاه، مفید واقع شویم.
«- نبین!
- بله چشم، دو چشم ام ندید.
- نگو!
- مطیعم، بله، حرف ام برید.
- نشنو!
- البته، شدم پاک کر.
- نخند!
- اطاعت، می گریم شب تا سحر.
- نفهم!
این را نتوانم دیگر، معذورم دار.
دور کن این فکر محال را زسر.
مگر ممکن است دید و نفهمید؟
توی آتش، مگر می شود از آتش رهید؟
ساز خموش آتش سوزان خود،
هم؛ مرا آسوده کن، هم؛ جان خود.»(4)

1
«شناخت» Cognition، محصول فرایندی «دیالک تیکی» است.
«مغز»انسان؛ به عنوان نیرویی مادی، مفاهیم گرفته از پیرامون را تا حد توانایی عینی و ذهنی اش- که البته به سبب پارامترهایی چون تجربه، دانش، آگاهی و ... به شدت در نوسان کمی و کیفی قرار دارد- با هم ترکیب کرده، نتیجه می گیرد و «شناخت» را رقم می زند.
به عبارتی دیگر؛ «شعور» تکامل نیافته ی انسان در مرحله ی نا آگاه «غریزه» Instinct، او را در حد یک ماده ی پست تر که «غریزه» راهنمای زندگی اوست، نگاه می دارد. طبیعت نیز بسان بستری کور و فاقد شعور عالی؛ پیرامون انسان را احاطه کرده. از برخورد(تضاد) این دو عامل ناآگاه است که سنتز «آگاهی» Consciousness یا «شناخت» زاده می شود. بنابراین؛ مساله به طورعام، ارتباط دیالکتیکی و نوسانات کمی و کیفی پدیده های مادی و در یک کلمه، برخورد میان «ارگانیسم بدن» و «محیط» را شامل می شود.
در فلسفه ی علمی؛ اساسا «ذهن»، محصولی است از «تکامل ماده». درواقع؛ اشکال«شعور» Consciousness، نتیجه ی سطح معینی از تکامل دستگاه عصبی انسان بوده و در جریان چنین فرایندی است که «اندیشه»- به عنوان محصول فعالیت مغز انسان- نمود می یابد. بنابراین کارکردهای ذهنی، از پست ترین تا عالی ترین شان کارکردهای جسم و ماده اند. به قول «مارکس» و «انگلس»: شعور نمی تواند هرگز چیزی باشد جزهستی ادراک شده.
چنین ادراکی اما، به دو صورت کلی؛ ادراک جهان خارج(آگاهی) و ادراک نفسانیات (خود آگاهی)، خود را نمایان می سازد.
اولی شعور فرد است و دومی شعور وخودآگاهی اجتماعی که می تواند به اشکال مختلفی چون علم، هنر، فلسفه، اخلاق و... به وجود آید. بنابراین، اساسا شعور، شکل ویژه ی انسانی، انعکاس معنوی و فراگیری واقعیت خارجی است و از نیازمندی های تولید و زندگی اجتماعی پدید می شود. یعنی خصلتی اجتماعی دارد.
گفتیم شعور از ادراک پیرامون و تکامل مغز انسان به وجود می آید.هزاران سال، بشر مراحل تکامل را طی کرد ه است.«کمون اولیه» به «بردگی»، «بردگی» به «فئودالیسم» و «فئودالیسم»، جای خود را به دوران غیر انسانی «سرمایه داری» داده. لیکن او در این مسیر ناهموار،سخت و ناگزیر، به تدریج و بر حسب میزان درک اش از طبیعت، پیرامون و جامعه ای که در آن می زیست، به قوانین آن ها آگاهی یافته و به تغییر و دگرگونی دنیای پیرامون اش پرداخت و طبیعت را به خدمت خود در آورد. تنها در بطن این تکامل و ادراک تدریجی بوده و هست که در ذهن بشر، جرقه های «آگاهی» و «شناخت» پیرامون زده شد. بنابراین عنصر آگاهی، عنصری نیست که به یک باره و مطلق به وجود آید. بل بر اثر تکامل جامعه و فراهم آمدن زمینه های مادی و شرایط اجتماعی پذیرش، ذهن نیز تکامل خود را به سمت شناخت تدریجی و هر چه بیش تر قوانین جامعه و خود و روابط اجتماعی آغازید.
درواقع؛ دو عنصر اساسی و مهم- یعنی سطح رشد قوای مولده و سطح رشد معرفت بشر- است که به وی امکان می دهد نظام جامعه را دگرگون سازد و به سوی جامعه ای برود که در آن دموکراسی واقعی سیاسی و اقتصادی، تسلط حکومت عقل و علم، وارستگی واقعی فرد و جامعه، برخورداری همگان از مواهب مادی و معنوی تامین باشد.
پیشرفت این دو سطح اما، تا به آن جا رسید که کشف قوانین دگرگونی های اجتماعی، شناخت جامعه و تاریخ و تعیین قوانین تکامل و حرکت آن در گذشته و حال، در«فلسفه ی علمی» تجلی پیدا کرد و در اثر تکامل جامعه و فراهم آمدن زمینه های مادی و نبوغ «مارکس» و «انگلس»، پیشرفت چشمگیر دانش در شناخت جامعه و تاریخ، ممکن شد.
و... این چنین است که انسان امروز نیز- چون اجدادش- البته که راه طولانی و دشوار خود را در جهت تکامل اجتماعی خویش و در مسیر تغییر دنیای کهنه ادامه می دهد. با این تفاوت که این بار مجهز به سلاح اندیشه ی فلسفه ی علمی است. یعنی درک و شناخت قوانین جامعه را با خود دارد و «عامل آگاه؛ تکامل را به حربه ی معنوی معجز نمون برای ایجاد چرخش بنیادی و رستاخیزی مجهز می نماید.»(5)
نباید فراموش کرد انسانی که به کمک «شناخت»؛ بر قوانین تاریخ دست یافته و از چند و چون آن آگاه شده، حق ندارد این واقعیت را که منافی رشد همه جانبه ی آتی اوست، خوش بینانه تحمل کند. به قول «مارکس»:«اگر سجایای انسانی ثمره ی محیط است، پس باید محیط را انسانی کرد.»
ادامه دارد
پی نوشت ها:
1. به نقل از گورکی، نینا گور فینگل، محمد مجلسی، نشر دوران نو، صص 132، 133
2. به نقل از مجموعه مقالات، صمد بهرنگی، انتشارات دنیا و شمس،(مقاله ی بررسی کتاب ساختمان خورشید)
3. البته که باید درباره ی کانون نویسندگان ایران، با تامل بیش تری صحبت کرد. به نظر می رسد که اساس کانون نیاز به یک بحث ساختاری و سپس محتوایی و جامعه شناختی دارد. چرا که تضاد درون کانون، آن چنان هست که اکنون اجازه ی اندیشه درباره ی تضادهای بالاتر را نمی دهد.
4. هوپ هوپ نامه، علی اکبر طاهر زاده (صابر)- شاعر خلق آذربایجان- (اصل شعر به ترکی)، این قطعه، ترجمه ی احمد شفائی و اسد بهرنگی است.
5. احسان طبری
تاملی کوتاه بر تکنیک فاصله گذاری «برشت»
یاد بگیر ساده ترین چیزها را
برای آنان که بخواهند یاد بگیرند
هرگز دیر نیست.
الفبا را یاد بگیر! کافی نیست؛ اما
آن را یاد بگیر! مگذار دلسردت کند.
دست به کار شو!
تو همه چیز را باید بدانی...!
اشاره:
گفتیم (۱)«برشت» در اندیشه ی سبک بیان نو برای تئاتر و در تلاش برای پیدا کردن راه حل های تازه تر در نمایش نامه نویسی گام بر می داشت و تمام هم و غم خود را در این راه به کار بست و سعی داشت تا شیوه های جدیدی را جای گزین سبک های کهنه و قدیمی کند.
ناگفته پیداست چنین امری، از لحاظ «ساخت» و «محتوای»، تئاتر دیگرگونه ای را می طلبد که در این بخش، ضمن نگاهی کوتاه به پایه ی مفهوم «بیگانه سازی» به اختصار به آن پرداخته می شود.
البته چنین تلاشی، ریشه ی تاریخی نیز داشت. شرایط جنگ جهانی دوم و روی کار آمدن نازی ها در آلمان، تب تند احساسات نژادپرستی و ملی گرایی افراطی و... را شدت بخشید. «برشت» در چنین شرایطی بود که در تئاتر، خواستار تعقل و تفکر مخاطب اش، به جای احساسات تند انسانی شد و در طول عمرش، تلاش می کرد تا ابعاد چنین تفکری را در سالن های نمایش گسترش دهد. در این راستا،فاصله ی دیالک تیکی میان شخصیت نمایش وبازیگر از سویی و بازیگر و مخاطب از سویی دیگر، می توانست قدرت اندیشیدن را در تماشاگر افزایش دهد. کاری که هدف اساسی «برشت» بود.
اما فاصله گذاری چیست؟
«برشت»- خود- در این باره می گوید:«بیگانه کردن یعنی تاریخی کردن. یعنی رویدادها و اشخاص را تاریخی و بالطبع گذرنده نشان دادن.»(۲) و در جایی دیگر می گوید: «حاصل این کار چیست؟ حاصل این است که بیننده، افراد روی صحنه را، دیگر چون انسان هایی که به هیچ وجه تغییر و تاثیر نمی پذیرند و درمانده، تسلیم تقدیر خود هستند؛ نمی بیند. متوجه می شود که این انسان، چنین و چنان است؛ چون اوضاع، چنین و چنان است و اوضاع، چنین و چنان است؛ چون انسان چنین و چنان است.»(۳)
«همه چیز در حال دگرگونی است
می توانی با واپسین نفس هایت
از نو بیاغازی!
ولی آن چه گذشته است، گذشته است.
آبی که زمانی به درون شراب ریختی
دیگر برون آوردنی نیست.»
به این ترتیب «برشت» بین عواطف و احساسات مشخص بازیگر و بیننده فاصله می گذارد. درعین حال که او را با جریاناتی بر می انگیزاند، با ترفندی دیگر، همان احساس را خفه می کند و با این کار زمینه ی شعور و خود آگاهی را برای تمامی تماشاگران فراهم می سازد. او می گوید:«بیننده باید یک روانشناس کامل عیار باشد و موادی که من در مقابل اش قرار می دهم درک کند . تمام آن چه که می توانم تضمین کنم اعتبار و درستی مطلق رویدادهایی است که در نمایش نامه هایم وجود دارد. من آماده ام نسبت به شناخت ام در مورد موجودات انسان اطمینان خاطر بدهم که اکثر آزادی تفسیر را قایل می شوم . مفهوم نمایش نامه های من ذاتی و درونی است. شما باید آن را برای خودتان صید کنید.»(۴)
«برشت» با این دید و تئوری، تئاتر حماسی را بنیان نهاد و آن را متمایز از شکل دراماتیک تئاتر معرفی نمود. این تئاتر حماسی غیر ارسطویی باعث شد تا همه چیز تاریخی نشان داده شود. زنده و پویا. به این ترتیب بازیگرموظف است تنها معرف قهرمان کتاب باشد. او می گوید:«از دید کسی که مسایل را تاریخی می کند، از طرفی شخصی است آن چنان که هست و عصر او برای این نوع بودن دلایل کافی به دست می دهد اما از طرف دیگر چون ساخته ی این عصر است در عین حال شخصی دیگری هم هست. شخصی که اگر او را نادیده بگیریم عصر دیگری هم می توانسته او را ساخته باشد... اما واقعیت این است که انسان تنها در صورت تعلق اش به واحدهای بزرگ اجتماعی است که ممکن است تغییر ناپذیر باشد.»
تکنیک «برشت» به او امکان می دهد تا انسان در پروسه ی زمان شکل بگیرد و دست به اعمال گوناگونی بزند که در تعیین سرنوشت اش موثر افتد. در نمایش نامه ی آموزشی «تدبیر» فردی که جان خود را از دست می دهد، تنها به خاطر نادانی اوست که خود او نیز باعث به خطر افتادن جان دیگران می شود. او نمی تواند همپای زمانه پیش برود و در آخر نیز هلاک می شود. «برشت» در این کتاب یاد آور می شود که:«تنها با آموختن از واقعیت است که می توانیم واقعیت را دگرگون کنیم»
در این راستا اما، بهترین شکلی که «برشت» برای ارایه ی تکنیک اش می پسندد تمثیل و استفاده از استعاره است. این شیوه به او امکان تحرک بیش تر را می دهد.
«مرغان دریایی را بنگرید
که دایره سان پرواز می کنند
و ابرها را
که همسفر آن ها شده اند
گویی از یک زندگی
به زندگی تازه ای پرواز می کنند
در همان بلندی
و با همان شتاب
آن ها با هم سفر می کنند.»
«جنگجویان از کتابخانه ها بیرون می آیند
مادران در حالی که بچه ها را به سینه می فشرند
ایستاده اند
و با وحشت به دنبال اختراعات دانشمندان
به آسمان نگاه می کنند.»
«برشت» با قهرمان سازی دروغین کاری ندارد. در تمامی آثارش وجود دو گانه یا دو گونه ی شخصیت های کتاب را عرضه می دارد. او به اعتقاد به این که قهرمانان، همان مردم عادی اند شخصیت هایش را به وجود می آورد. برای همین در آثار خویش، همه ی این قهرمانان گوناگون را به جای خود می نشاند.
در نمایش نامه ی «زندگی گالیله» جایی که دانشمند بزرگ در مقابل کلیسای توانگر سر تسلیم فرود می آورد، شاگردان خشمگین و ناراحت به طعنه می گویند: بدبخت ملتی که قهرمان ندارد و پاسخی بی نظیر دریافت می دارند: بدبخت ملتی که به قهرمان احتیاج دارد!
به هر صورت شخصیت های «برشت» شخصیت های ساده و عادی هستند. اما سادگی، طبق قانون تحول و تکامل بشری همیشگی نیست. در جریان مبارزه ی مردم عادی شکل می گیرند پولاد آبدیده می شوند، با حوادث برخورد می کنند و تجربه می اندوزند... روشنفکر پوچ گرای ناامید امروزی همین که به مردمی بر می خورد که دارای معیارهای مورد قبول او نیستند ناامید می شود. خیال می کند که هرکس باید از شکم مادرش با آگاهی و شعور متولد شده باشد... اما «برشت» مثل هر انسان با شعور و دلسوز دیگری آدم های ساده را وارد صحنه می کند با تمام احساس به آن ها جان می دهد. نیروی خلاقه ی این مردم را آشکار می سازد.
در آثار «برشت» خیال و خیال پردازی نیز جای گاه والایی دارد او خیال را جدا از واقعیت نمی داند و معتقد است که حقیقت با خیال کامل می شود. او در اغلب نوشته هایش به خوبی نشان داد که از خیال می شود به واقعیت رسید. در «چهره های سیمون ماشار» واقعیت و تخیل به هم پیوند داده می شوند. این همان چیزی است که «برشت» می خواهد. او تئاتر را این چنین تعریف می کند:«تئاتر عبارت است از نمایش زنده ی اتفاقات گزارش شده یا ابتکاری میان انسان ها با دیدی سرگزمی زا. هر وقت از تئاتر کهنه و یا نو سخنی به میان می آوریم همین مفهوم را در نظر داریم.»
نکته ی دیگر درمحتوای تکنیک «برشت»؛ عدم امکان نیکی در جهان معاصر است. به نظر او بدی و شرارت آن قدر گسترده است که درهمه ی ابعاد زندگی ریشه دوانده و امکان نیکی کردن را از انسان سلب کرده البته وسوسه ی نیکی همواره وجود دارد.
«برشت» اما؛ از مساله ی عدم نیکی کردن به ارزش پول می رسد. در جامعه ای که همه چیز در آن با پول سنجیده می شود، نیکی کردن هم پولی می شود . اگر پول داری به تو رحم خواهد شد و اگر چیزی در بساط نداری؛ جبرا محکوم به مرگ هستی. اما این مساله تنها به همین جا ختم نمی شود . باید راهی جست. اگر در این دنیا؛ خوبی ممکن نیست؛ باید دنیا را تغییر داد. زیرا فقط زیستن در دنیای خوب، می تواند خوبی به بار آورد. بیندیشید، به نیکی و نیکنامی از این دنیا رفتن چه سود؟ نیکی واقعی این است که آدم در دنیایی خوب زندگی کند و از دنیایی خوب برود.
۱.رجوع شود به بخش نخست
۲. درباره ی تئاتر؛ مجموعه مقالات برشت؛ ترجمه ی فرامرز بهزاد، خوارزمی؛ ص۱۶۴
۳. همان ص۱۶۴
۴. زندگی تئاتری من؛ ترجمه ی فریدون ناظریان؛ جاویدان؛ ص ۳۸
تاملی کوتاه بر تکنیک فاصله گذاری «برشت»
«در دستگاهی که شما ساخته اید،
نیکی استثنایی است...!
بدبخت آن که،
چهره ای مهربان دارد!
بگیرید و به بندش بکشید؛ می خواهد به همنوع اش
کمک کند!
پیش پایت از تشنگی جان می دهند؛
چشم ببند!
کنارت می نالند؛ گوش هایت را بگیر!
ترا به یاری می خوانند؛ پا پیش مگذار!
بدبخت آن که دل اش به رحم آید.»
در چنین شرایطی- با تمام مسایلی که خلق «ایران» در گوشه و کنار با آن دست به گریبان است- در چنین شرایطی که هنر و اندیشه، بیش از هر زمان، به مثابه ی کالایی غیر ضروری و البته ابزاری برای تایید و توجیه جامعه ی طبقاتی تبدیل شده، در چنین شرایطی که سانسور، سایه ی شوم اش را در تمامی ابعاد هنر و اندیشه گسترده است و بالاخره در چنین شرایطی که برنامه سازان فرهنگی وابسته به «پول» و «سرمایه»؛ یکه تاز بازار هنر و اندیشه شده اند، ضرورت بررسی و درک توان و لیاقت تاریخی هنرمندان و نویسندگان صاحب اندیشه، آنان که با تحلیلی دیالکتیکی و شناخت هرچه توانا تر حقوق از دست رفته ی مردم، اندیشه ی دیگرگون خود را از مسایل صرف «ذهنی» به «عین» کشانیده و در این راه، مرارت ها را به جان خریده اند، دو چندان حس می شود.
می دانیم فلسفه ی علمی، جهان را از دیدگاه تحول و تغییر می نگرد. از طرفی؛ منشاء شناخت پیرامون،«عین» است و «ذهن» تابع آن. لیکن آن چه اهمیت دارد توازن دیالک تیکی میان عینیت و ذهنیت است. برقراری چنین توازنی می تواند و باید نخستین گام در راه هنر و ادبیات پیشرو باشد. چنین پروسه ای است که انسان به طورعام و هنرمند و نویسنده به طورخاص را به کشف عناصر تازه ای در طبیعت و انسان رهنمون می سازد.
در این راستا، و با توجه به این که در جوامع طبقاتی، آن بخش از هنر و اندیشه تبلیغ می شود که به توجیه جاودانه ی تمام مصایب معیشتی و روانی مردم پرداخته و تحمل امروز را بر پایه ی تقدیر استوار می سازد. مفاهیمی که انسان را به قهقراء احساسات مقدرمابانه سوق می دهد، توجه به اندیشه گرایی «تئاتر برشت» ضرورتی اجتناب ناپذیر دارد و توجه دقیق و موشکافانه به آن می تواند مفید باشد. کوشش این سلسله مقال، با چنین هدفی بنا شده است که امید می رود در این مجال کوتاه مفید واقع گردد:
اشاره:
«هنگامی که از ناتوانی ها و عیب های ما سخن می رانید
به یاد آورید
دوران تیره ای را
که در پشت سر نهاده ایم
که ما امید از کف داده می رفتیم!»
«برتولت برشت» به سال (1898) در«اوگسبورگ» شهری در جنوب «آلمان» پا به آوردگاه جهان گذاشت. تحصیلات مقدماتی را در زادگاه اش گذراند. سپس در«مونیخ» و«برلین» به فراگیری طب و فلسفه پرداخت. در سال (1918) به خدمت سربازی خوانده شد و سال بعد، انقلاب آزادی خواهانه ای را که سرنوشت بد فرجامی را در پی داشت، همراهی کرد!
«برشت» در سال (1949) با هم کاری همسرش، «هلند وایگل»- که خود یکی از بازیگران بسیار خوب تئاتر بود و از دوران جوانی با او همکاری مستمر داشت- گروه تئاتری«برلین انسامبل» Berlin-Ensemble را در «برلین» تاسیس کرد.
انتشار نخستین اثر «برشت» به نام «بعل»- درسال(1918)- مشخص کرد که جهان ادبیات نمایشی، با استعدادی شگفت و خلاق در زمینه ی نمایش نامه نویسی روبه رو است. این اثر نمایشی که طغیانی است افسار گسیخته، هیاهویی در محافل ادبی به راه انداخت. به طوری که وقتی «برشت»، «آوای طبل ها در دل شب» را منتشر کرد، چاره ای نبود و باید جایزه ی «کلیست» Kleist را به چنین استعدادی می دادند!
«برشت» در سال (1925) «آدم آدم است» را نوشت و با این کار، نخستین نمایش نامه ی حماسی خود را عرضه کرد. از همین سال تا (1933) در «آلمان» نمایش نامه های «استثنا و قاعده»،«ژان مقدس کشتارگاه ها»،«اپرای دوپولی» و... را به رشته ی تحریر آورد و با هر کدام از این ها، نشان داد که استعداد فوق العاده ی او در پی یافتن قوانین جدید و سبک بیان تئاتری تازه ای است.
«برتولت برشت» هیچ گاه در چارچوب فرامین حزبی قرار نگرفت و آثارش نمایان گر پیوستگی او با هیچ مسلک خاصی نیست. او جوینده ای توانا بود که انسان را به عنوان یک پروسه ی برتر و ناشناخته، مورد بررسی قرار می داد.
این نویسنده ی توانا، در دهم اوت (1956) برای آخرین بار یکی از نمایش نامه هایش را به نام «زندگی گالیله» اجرا کرد و چهار روز بعد، دیده از جهان فرو بست.
«من برتولت برشت، از جنگل های سیاه می آیم
مادرم، هنگامی که در تنش خانه داشتم به شهرهایم آورد
سرمای جنگل ها تا روز مرگ، در من خواهد بود.»
1
«برشت»، در تئاتر، قدرتی خلاقه داشت و آن را با دیدی نو می نگریست. او در گفت و گویی، دید نوین خود را این چنین ارائه می دهد:«من اجازه نمی دهم احساس ام به اثر نمایشی ام تحمیل شود. این امر به ایجاد یک نظریه ی دروغین درباره ی جهان منتهی می شود. هدف؛ ایجاد یک سبک نمایشی است که فوق العاده عقلانی، بی طرف و کلاسیک باشد. من برای آن بی بته هایی که می خواهند احساسات عمیق، قلب گرم شان را داشته باشتد مطلب نمی نویسم.»
و در جایی دیگر نیز چنین می گوید:
«هنرمند باید وضع را به صورت تاریخی معرفی کند. اوضاع تاریخی اوضاعی است که تجدید و تکرار نمی شود. گذراست و به دوره ی خاصی وابستگی دارد. رفتار اشخاص نمایش، امری کلی و ابدی نیست، بل با گذشت زمان، کهنه می شود و سیر تاریخ پشت سرش می گذارد و در معرض انتقاد و داوری اعصار بعد قرارش می دهد.»
او معتقد بود:«ما به تئاتری نیاز داریم که نه تنها از گستره ی روابط انسان ها بند بردارد، بل اندیشه ها و عواطفی را برانگیزد که خود به دیگر سازی این گستره یاری دهد.»
به این ترتیب؛ ارزش و اهمیتی که «برشت» برای «شعور» مخاطب خود قائل است؛ به آثار او ابعاد تازه ای می بخشد. هدف عمده ی او بر پا کردن تئاتری همگانی بود که در عین سرگرمی، آموزنده هم باشد و در آن، درگیری «اندیشه»، به گونه ای ارائه شود که به اندازه ی درگیری «عواطف» برای بیننده جالب باشد. او به هیچ عنوان مایل نبود که «اندیشه»ی تماشاگر را فلج کند و آن گاه به «تزکیه» ی احساسات تند او بپردازد.
«برشت» در اندیشه ی سبک بیان نو برای تئاتر و در تلاش برای پیدا کردن راه حل های تازه تر در نمایش نامه نویسی گام بر می داشت. او تمام هم و غم خود را در این راه به کار بست و سعی داشت تا شیوه های جدیدی را جای گزین سبک های کهنه و قدیمی کند. در این جا است که به فن «بیگانه سازی»- یا به تعبیری «فاصله گذاری»- برشت برمی خوریم و... تمام بحث این است... یک انقلاب تئاتری... ساختارشکنی ای به شدت پیشرو که با تولد و رشدش، تئاتر جهان را دگرگون کرد و معنایی نوین و دیالک تیکی- با توجه به آموزه های فلسفه ی علمی- به آن داد. نگاهی دیگرگون که متمایز از نگاه ثبت شده ی «استانیسلاوسکی» در تئاتر بود!
آن چه هست؛ بستن نطفه ی این انقلاب تئاتری، همراه بود با دشمنی ها و موضع گیری ها و مخالفت های گاه پنهان و گاه آشکار ارباب سرمایه؛ که حتا بعد از زاده شدن و رشدش نیز ادامه یافت!
ادامه دارد